پارت صد و بیست و هفتم :

چشم روی هم گزاشتم و گفتم:
_اما من نمیتونم خانم بزرگ،من از ارباب بچه دارم..
من‌نمیتونم بهش خیانت کنم،شماهم نباید این کار کنید،چون ارباب مثل آب خوردن دفعه قبل میفهمه و اون وقت دیگه کار کسی که این نقشه هارو کشیده،
تموم میشه..
فخرالزمان پوزخندی زد و گفت:
_من برای برگشتن پوران هر کاری میکنم گل نسا،هر کاری...
۴ روز بود که ارباب از کنارم جم نمیخورد،تا تب میکردم به هول میوفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یوتاب

    0

    به نظرم شخصیت ارباب سپند خیلیییییی خشکه یکم نرم تر یکم عاشقونه تر باشه بهتره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️