پارت صد و سی و هفتم :

مهلقا رو تنها توی سالن گزاشتم و به سمت اتاق فخرالزمان راه افتادم،
میخواستم برم و بهش بگم چه ترسی به جونم افتاده..
وارد اتاق اش شدم،روی صندلی گهواره ای نشسته بود ودرحال خوردن چای بود،پشت به من ایستاده بود،
اما از جای که همیشه حواس اش جمع بود گفت:
_گل نسا،چته،هول کردی؟؟
برای چی اینجا اومدی!!
لب خیس کردم و گفتم:
_خانم بزرگ،من...
من میترسم!
فخرالزمان از روی صند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Anita

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️