رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و هفتم :
مهلقا رو تنها توی سالن گزاشتم و به سمت اتاق فخرالزمان راه افتادم،
میخواستم برم و بهش بگم چه ترسی به جونم افتاده..
وارد اتاق اش شدم،روی صندلی گهواره ای نشسته بود ودرحال خوردن چای بود،پشت به من ایستاده بود،
اما از جای که همیشه حواس اش جمع بود گفت:
_گل نسا،چته،هول کردی؟؟
برای چی اینجا اومدی!!
لب خیس کردم و گفتم:
_خانم بزرگ،من...
من میترسم!
فخرالزمان از روی صند
لطفا صبر کنید...

Anita
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
حتما بچه ی آفتاب پسر شده