رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و یک :
ارباب کلافه بود،و با حالی نه چندان خوب جواب داد:
_آفتاب پوران مستحق مرگه،من هیچ وقت نمیخوام اون زن،زن من باشه،
اما...
اما...
محکم به پیشونی خودش زد و گفت:
_لعنتی...
توی جام نیم خیر شدم و رو بهش کردم:
_ارباب چرا اینجوری میکنید،مگه چیشده،اتفاق بدی افتاده؟؟
ارباب آروم به سمتم چرخید و گفت:
_آفتاب....
پوران حامله است،از من...
از من حاملست!
پلک چشم سمت راست
لطفا صبر کنید...
