پارت صد و چهل :

پوران چشم هاش شروع به پریدن کرد و گفت:
_تو...
تو چطور جرئت میکنی به من میگی پیزوری..
سپند داد زد:
_به همون حقی که تو الان یه گناهکاری و تبرعه شدی!! تو فقط یه بدبختی که برای رسیدن به اهدافت به هر دری میزنی!
من میدونم تو دنبال خود منی،تو پدرت انقدر ثروت داره که چشمت دنبال چندر غاز ارث پریسان نباشی،اما نه پوران من به تو هیچ علاقه ی قلبی ندارم این رو بفهم!!
پوران عقب عقب رفت و Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️