رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و چهل :
پوران چشم هاش شروع به پریدن کرد و گفت:
_تو...
تو چطور جرئت میکنی به من میگی پیزوری..
سپند داد زد:
_به همون حقی که تو الان یه گناهکاری و تبرعه شدی!! تو فقط یه بدبختی که برای رسیدن به اهدافت به هر دری میزنی!
من میدونم تو دنبال خود منی،تو پدرت انقدر ثروت داره که چشمت دنبال چندر غاز ارث پریسان نباشی،اما نه پوران من به تو هیچ علاقه ی قلبی ندارم این رو بفهم!!
پوران عقب عقب رفت و Ú
لطفا صبر کنید...
