رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و پنجم :
فخرالزمان..
ب..
ب...
بله خانوم بزرگ،من خودم..
خودم با چشم های خودم میرزا رو دیدم که گاو اش رو به سر زمین میبرد..
باپام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم:
_خیلی خب،همون کاری رو که بهت گفتم بی عیب و نقص انجام میدی شنیدی؟؟
من من کنان جواب داد:
_من سرم بره حرفم نمیره خانم بزرگ،به چشم حتما کاری که خواسته بودین،انجام میدم..
لب زدم:
_خیلی خب،حالاهم برو بیرون نمیخوام ببینمØ
لطفا صبر کنید...

حیدری
0تا الان عالی بود