پارت صد و بیست و پنجم :

فخرالزمان..
ب..
ب...
بله خانوم بزرگ،من خودم..
خودم با چشم های خودم میرزا رو دیدم که گاو اش رو به سر زمین میبرد..
باپام روی زمین ضرب گرفتم و گفتم:
_خیلی خب،همون کاری رو که بهت گفتم بی عیب و نقص انجام میدی شنیدی؟؟
من من کنان جواب داد:
_من سرم بره حرفم نمیره خانم بزرگ،به چشم حتما کاری که خواسته بودین،انجام میدم..
لب زدم:
_خیلی خب،حالاهم برو بیرون نمیخوام ببینمØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حیدری

    0

    تا الان عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • حیدری

    0

    تا الان عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️