رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و دوم :
چشم روی هم گزاشتم و جوابی به ارباب ندادم و دوباره صدای ارباب به گوشم رسید:
_من میرم بیرون،باید برم پدرت رو ببینم و بهش بگم حق نداشته بدون اجازه ی من ویلا رو ترک کنه!
یه قدم به سمت ارباب برداشتم و گفتم:
_سپند،توروخدا کاری با اون پیرمرد نداشته باش،حتمی کار داشتن که برگشتن!
ارباب پوزخندی به روم زدوگفت:
_خب حالا که میگی کار داشتن،میخوام برم و بفهمم چه کاری مهم تر از دخترش بود
لطفا صبر کنید...

صدیقه
0نه بیشترش استرس بود