پارت صد و سی و دوم :

چشم روی هم گزاشتم و جوابی به ارباب ندادم و دوباره صدای ارباب به گوشم رسید:
_من میرم بیرون،باید برم پدرت رو ببینم و بهش بگم حق نداشته بدون اجازه ی من ویلا رو ترک کنه!
یه قدم به سمت ارباب برداشتم و گفتم:
_سپند،توروخدا کاری با اون پیرمرد نداشته باش،حتمی کار داشتن که برگشتن!
ارباب پوزخندی به روم زدوگفت:
_خب حالا که میگی کار داشتن،میخوام برم و بفهمم چه کاری مهم تر از دخترش بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدیقه

    0

    نه بیشترش استرس بود

    ۱ سال پیش
  • یوتاب

    0

    به نظرم منطقی نگاه کنیم حق با گلنساست یجورایی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️