رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و نهم :
یعنی باز باید برگردم عمارت،تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم،من نمیخواستم به اونجا برگردم اما متاسفانه حرف،حرف ارباب بود و من هم اصلا نمیتونستم هیچ مخالفتی داشته باشم..
رو به اربابی که پشتش به من بود دراز کشیده بودم که یهو صداش رو شنیدم:
_خوابیدی؟
بلافاصله جواب دادم:
_نه آقا بیدارم..
جواب داد:
_نمیخوام آقا صدام بزنی،تو زن منی تو هرکسی نیستی آفتاب...
از حرف هاش نزدیک
لطفا صبر کنید...

صدیقه
0فقط میخواستم پایان این رمان خوش تمام بشه