پارت صد و بیست و نهم :

یعنی باز باید برگردم عمارت،تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم،من نمیخواستم به اونجا برگردم اما متاسفانه حرف،حرف ارباب بود و من هم اصلا نمیتونستم هیچ مخالفتی داشته باشم..
رو به اربابی که پشتش به من بود دراز کشیده بودم که یهو صداش رو شنیدم:
_خوابیدی؟
بلافاصله جواب دادم:
_نه آقا بیدارم..
جواب داد:
_نمیخوام آقا صدام بزنی،تو زن منی تو هرکسی نیستی آفتاب...
از حرف هاش نزدیک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صدیقه

    0

    فقط میخواستم پایان این رمان خوش تمام بشه

    ۱ سال پیش
  • زهرا دهقان

    0

    کاشکی همه پارت ها با هم بود

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی زهرا جون ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • یوتاب

    1

    عاااالیییی قشنگ ترین پارت تا الان 😍😍😍خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️