رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و سوم :
با ترس لب زدم:
_پدر و مادرم آقا...
اونا..اونا رفتن..
ارباب اخم هاش توی هم گره خورد و گفت:
_بگوببینم کجا رفتن،مگه من بهشون اجازه دادم که از اینجا برن؟؟
جلو رفتم و بریده بریده لب باز کردم:
_آقا،پدرم قرار بود بیاد عمارت باهاتون حرف بزنه...
نیومد؟؟
ارباب کلافه صداش بالا رفت:
_نه نه نه،نیومده آفتاب،پدرت من رو هالو فرض میکنه آره؟؟
نکنه اگه برش داشتم آوردم توی ای
لطفا صبر کنید...

نسیم
0بسیار عالیه