پارت صد و بیست و سوم :

با ترس لب زدم:
_پدر و مادرم آقا...
اونا..اونا رفتن..
ارباب اخم هاش توی هم گره خورد و گفت:
_بگوببینم کجا رفتن،مگه من بهشون اجازه دادم که از اینجا برن؟؟
جلو رفتم و بریده بریده لب باز کردم:
_آقا،پدرم قرار بود بیاد عمارت باهاتون حرف بزنه...
نیومد؟؟
ارباب کلافه صداش بالا رفت:
_نه نه نه،نیومده آفتاب،پدرت من رو هالو فرض میکنه آره؟؟
نکنه اگه برش داشتم آوردم توی ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    بسیار عالیه

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    بله میبخشه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️