پارت چهل و هفتم :

نفس عزیزه آهی شد و به سختی روی پا ایستاد:
- بچه‌م غصه می‌خوره
- ما اینجا شش دنگ حواسمون بهش هست عزیزه خانم.
گلوله‌ی بزرگی که وسط گلوی نگار معلق مانده بود صدایش را میلرزاند:
- میشه... دو روز دیگه بیام ببرمش؟ آخر هفته مراسم نامزدیمه. میخوام سینا حتما باشه.
- بله عزیزم البته که میتونی ببریش. اما دوباره زود برگردونش . نذار پشتش باد بخوره. اینجور وقتا باید...
نجفی هنوز Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    نگار با این همه تردید و حسی ک هنوز ته دلش ب شهاب داره چطوری میخواد کنار هومن خوشبخت شه

    ۹ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گاهی آدم با خودش بیشتر از دیگران درگیره و این درگیری اینقدر ادامه پیدا می‌کنه تا جایی که بشه گره رو باز کرد حالا نگارم تو همین شرایطه

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    فقط نگاه شهاب💔💔💔💔

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🥹🥹🥹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️