راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و یک :
- خـ... خودش شد.
احساس میکرد در برابر این زن حسابی کم آورده. گونه هایش تب کرده بود و عرق شرم از کنار شقیقه هایش روی گردن میچکید. خم شد و با حرص پاچه های شلوار سینا را بالا زد و با لحنی که حالا در کنترل کلامش بیش از همیشه عاجز بود لب زد:
- خودتو به جایی نمال تا بریم تو حموم لباساتو عوض کنم.
عزیزه سنگین و آهسته از روی مبل بلند شد و چینی از دردِ کمر به چهره داد:
- نه مادر کار خودمه.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مبینا
0واقعا نگار شرایط سختی رو میگذرونه. شاید وقتی به عنوان خواننده داستانو میخونیم درکش نکنیم اما من فکر میکنم اگر جاش بودم شاید نمیتونستم همین قدر هم صبوری به خرج بدم. شاید اون قدر آزرده میشدم که بدون این که بخوام سر سینا به خاطر آبروریزی اش داد میزدم(با این که میدونستم تقصیر اون نبوده)