پارت چهل و پنجم :

. صدای خوش و بش شهاب با سینا و عزیزه توی سرش بیش از حد بلند بود. عادت به اینهمه بی توجهی و نادیده گرفته شدن نداشت. هنوز با افکار تند و تیزش در ستیز بود که صدای شهاب به جدال درونی‌اش پایان داد:
- خب کجا باید ببرمتون؟
- از کار و زندگیت نیفتی مادر؟... زحمت شد برات.
- نه عزیزه . امروز با استاد راهنمام قرار داشتم برای پایان نامه‌م اما هنوز یکی دوساعت وقت دارم. بفرمایید کجا برم؟
دست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    هروقت اسم سینا میشه بغض گلومو میگیره🥺🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای جانم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    چرا شهاب نه آخه 🥺🥺🥺

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گاهی آدم میون خواسته هاش گم میشه و نمیدونه حق و باطل کدومه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️