راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و ششم :
این را گفت و جلوتر از آنها از اتاق خارج شد و به سمت سالن اجتماعات، پله ها را بالا رفت. دورتا دور سالن صندلیهای سفید فایبرگلاس چیده بودند و روی دیوارها پوشیده از هنر دست بچهها بود. بعضی با تابلوهای نقاشی و برخی دیگر با رنگآمیزی طرحهای ساده روی در و دیوار و پنجره. عدهای از بچهها روی صندلیها نشسته بودند و تعدادی دیگر برای آشنایی با او نزدیکش ایستاده بودند. نگاه سینا به بچه هایی که اØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
دقیقاً 😥
۱ سال پیشاکرم بانو
0منم وقتی بچه بودم مامان و بابام سرکار بودن منو میذاشتن مهدکودک ،بااینکه خیلی کوچیک بودم اما اون ترس ووحشت هنوزیادمه،سیناکه موردش هم خاصه
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
واقعا برای بچهها تجربه ی سختیه خصوصا برای بچههای خاص
۱ سال پیشآسمان
0آخی طفلی سینا ب نظرم نگار کار بدی کرد😔
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🌺🌺🌺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اگه اینجوری یه دفه بذارتش وبره که بچه دق میکنه