راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و ششم :
آسمان شهر رو به تاریکی میرفت، اما دلش هنوز میان برگهای سبز درختان و زندگیِ جاری در لحظهبهلحظهی شهر جا مانده بود. با وجود آنهمه خستگی و دردی که در مفاصل پا و کمرش احساس میکرد اما باز هم خیابان اندیشه را تا مسافتی طولانی پیاده رفت. ذهنش هنوز هم پیش آن پیرمرد عاشق و دخترک دستفروش میدان تجریش و شاگرد قهوهخانهی حاجعلیدرویش بود که حالا هر کدام در گالری عکس نگار برای خودشان قابی زÛ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0مژده بااین کاراش سرشو به باد نده صلوات...