راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و هشتم :
صبح روز بعد با صدای برخورد پایههای میز و صندلی به کف حیاط از خواب بیدار شد. دستی به چشمان پفآلودش کشید. اشعهی کمجان آفتاب از لابلای تار و پود حریر پرده به چشمهایش میتابید. کمی خودش را روی تخت بالا کشید و گوشهی پرده را کنار زد. دو مرد جوان مشغول پیاده کردن وسایل از پشت وانت بودند. چراغهای ریز رنگی لابلای شاخه های درخت و بوته های گل رز تنیده بود و دورتا دور حیاط پر از صندلیهای فلزی با
لطفا صبر کنید...
