پارت شصت :

نگار با لبخندی نه چندان گرم سری جنباند و بابک آهسته لب زد:
- مراعاتم چیز خوبیه مژده.
- نگار منو میشناسه. حرف تو دل من نمیمونه، زودی میشینه رو زبونم. حالا شاید بعدا بتونم بعنوان شوهر خواهر قبولش کنم اما فعلا نمیتونم.
لبخند نگار عمیق تر شد و توی ذهنش صداقت مژده را تحسین کرد. نمیدانست دقیقا چه چیزی در وجود هومن او را تا این حد از شهاب متمایز میکند! نه از چهره چیزی کم داشت و نه از موÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اون تصوری که نسبت به نگاردارم باتوجه به کاوررمان، ببخشید نمیدونم چرا یه دختر تپل و گرد و قلمبه ست🫣🫣

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁 شما هر جور دوست داری تصورش کن یکی از قشنگیای خوندن رمان و تفاوتش با تماشای فیلم همینه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️