راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت :
نگار با لبخندی نه چندان گرم سری جنباند و بابک آهسته لب زد:
- مراعاتم چیز خوبیه مژده.
- نگار منو میشناسه. حرف تو دل من نمیمونه، زودی میشینه رو زبونم. حالا شاید بعدا بتونم بعنوان شوهر خواهر قبولش کنم اما فعلا نمیتونم.
لبخند نگار عمیق تر شد و توی ذهنش صداقت مژده را تحسین کرد. نمیدانست دقیقا چه چیزی در وجود هومن او را تا این حد از شهاب متمایز میکند! نه از چهره چیزی کم داشت و نه از موÙ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اون تصوری که نسبت به نگاردارم باتوجه به کاوررمان، ببخشید نمیدونم چرا یه دختر تپل و گرد و قلمبه ست🫣🫣