راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و یک :
خیلی دلش میخواست آنچه در مورد سینا گفته بود را عمیقا باور کند و دلش آرام گیرد. اما هنوز در پنهانیترین زوایای قلبش خبری از این آرامش خیال نبود.
فـــــــصل ششــــــم ***
حیاط جنوبی خانه زیر چراغهای رنگی و الوان چشمکزن میدرخشید. دورتا دور حیاط صندلی های فلزی با روکش مخمل سورمهای کنار هم لم داده بودند. قرار بود یک نامزدی ساده با
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
از وقتی شهاب بهش داده بود زیر بالشتش گذاشته
۱ سال پیشاکرم بانو
0وای از بوی بهار نارنج...
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
🥹🥹
۱ سال پیشبهاره
0به طرز بدی معلومه قراره با سر بره تو دیوار این نگار خانم. خدا بهش رحم کنه.نه اشتباه شد، ویدا بهش رحم کنه!
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
😂 حالا در موردش فکر میکنم🤭
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اونااز قبل زیر بالشش بودن یا شب قبل گذاشته بود؟