راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و هشتم :
نگار لحظه ای ساکت ماند و موزیک بیکلام با صدایی نسبتا بلند نظم ذهنش را بهم ریخت. از اینکه پیش چشم مژده ناتوان و بی وجود به نظر میرسید از خودش دلخور بود. نفسش شبیه آهی شد و از سینه بیرون زد. لبخندی یک وری گوشه ی لبش نشست و با حالی نه چندان خوش گفت:
- زندگی خیلی سخته مژده. از وقتی یادم میاد سعی کردم مشکلاتمو خودمو حل کنم چون هیچ وقت حمایت پدرو مادر نداشتم.
مژده به نشانه ی تعجب شانه ای بØ

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1خداروشکربنظرم بابک بچه ی خوبیه،همش فکرمیکردم خلاف از اب دربیاد