پارت پنجاه و هفتم :

نگاهش به دختر و پسران جوان دیگری که ته سالن کوچک انتظار روی مبل نشسته بودند چرخی زد و باز روی مژده با لبخند ثابت ماند. کمی بعد موزیک ملایم بیکلامی فضای کوچک خانه را پر کرد. دختر جوان با فنجانی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد. ظاهرا کمی مهربانتر به نظر میرسید. قهوه را روی میز مقابل نگار گذاشت و با لبخندی کمجان و لحنی که واژه ها را یک در میان کوچه بازاری ادا میکرد گفت:
- ببخشید نشناختم شما رو .

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    نگارجون من چیزی نمیگم وقتی مژده داره نصیحت میکنه و ازت ناامیدشده ببین چقد اوضاعت خرابه

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁دهه هشتادیا انسانهای متفاوت و باهوشی هستن باید در مسیر درستی قرار بگیرن تا شکوفا بشن اونها درکشون از زندگی خیلی بیشتر از سنشونه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️