راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و هشتم :
حدس میزدم ماشین پشتی نتونه از پارک درآد. من میرم ماشینو جابجا کنم شما مشغول باشید.
نگار با همان لبخندی که هنوز روی لبهایش جا خوش کرده بود سری تکان داد و فخری با نگاهی پرمهر بدرقهاش کرد. لحظهای بعد قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و گوشهی پلکش را با نوک انگشت خاراند:
- راستش ... امشب همهش دنبال یه فرصت بودم که بتونم راحت تر با شما حرف بزنم. این ماشین زبون بسته انگار ذهن منو خوند.
چی

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0توروخدانگار پاشو و از اینجابرو،دیگه هم برنگرد