پارت بیست و هشتم :

حدس میزدم ماشین پشتی نتونه از پارک درآد. من میرم ماشینو جابجا کنم شما مشغول باشید.
نگار با همان لبخندی که هنوز روی لبهایش جا خوش کرده بود سری تکان داد و فخری با نگاهی پرمهر بدرقه‌اش کرد. لحظه‌ای بعد قاشقش را کنار بشقاب گذاشت و گوشه‌ی پلکش را با نوک انگشت خاراند:
- راستش ... امشب همه‌ش دنبال یه فرصت بودم که بتونم راحت تر با شما حرف بزنم. این ماشین زبون بسته انگار ذهن منو خوند.
چی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    توروخدانگار پاشو و از اینجابرو،دیگه هم برنگرد

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱ سال پیش
  • محمد

    0

    خیلی عالی ممون

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون🌺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️