راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت بیست و ششم :
چینی درست وسط پیشانی عزیزه افتاد و به سختی از کنار سینا بلند شد. خودش را روی نزدیکترین مبل رها کرد و چهره اش از درد زانوانش در هم فرو رفت. قری به گردنش داد و ابروانش را تا به تا کرد و با لحنی پر کنایه گفت:
- نه مادر خوبیت نداره. بزرگی گفتن، کوچیکی گفتن... قدیما اگه دختر خواهون داشت میاومدن خونه از بزرگترش میخواستنش. ما که نفهمیدیم این دیگه چه جورشه!...
لبخندش به روی عزیزه مضطرب و مستا

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0سیناجونم،من بیشتراز اون استرس گرفتم