پارت بیست و چهارم :

فصل ســــوم***
 
نگار مقابل آینه ی کنار در ایستاد و ضمن اینکه موهایش را زیر مقنعه میچپاند گفت:
- امروز ممکنه یه کم دیر بیام عزیزه. میرم واسه سینا شلوار بخرم.
عزیزه دانه های ریز برنج را داخل سینی گرد استیل چرخی داد و از پشت میز چوبی آشپزخانه گردن کشید:
- خبریه؟!...
با تعجب سوی عزیزه سر چرخاند:
- پس یه دقه پیش در مورد چی حرف میزدیم دورت بگردم من؟!
- آهان... اون؟... گمون ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    فرق شهاب و هومن اینه که هومن از نگار میخواد کمتر به خانواده اش توجه کنه اما شهاب خودش میاد کمک نگار و خانواده نگار رو شاد میکنه و همشونچ صادقانه دوست داره

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    امیدوارم اه شهاب دامنشون رو نگیره

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    امیدوارم😇

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    0

    خب کم کم کتک لازم میشه این هومن خان. ولی صبر می کنیم.

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    چه خوبه که اینقدر صادقانه احساست رو میگی عزیزم🥰🙏❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️