پارت سی و پنجم :

. تسبیح کهربایی رنگش را در دست چرخی داد و با اشاره به ساعت روی مچش زیر لب لندید:
- دیر شد خانم. دست بجنبون...
و دوباره سرفه کرد.
- ای خدا مرگم بده حاجی... از بوی اسفنده؟... خاک به سرم حواسم نبود. بس که ماشالا بچه‌م ماه شده. الهی شکر که رخت دومادی به تنش دیدیم حاجی، نه؟...
چیزی توی دل شهاب جوشید و دلهره ای شیرین به جانش افتاد.
- بله خانم، الهی شکر، اما عجالتا عجله کن عزیز من.
رعن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    توقع زیادیه اگه دلم بخوادنگارتوی رودر وایسی هم ک شده بله رو بگه؟

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    نه والا توقع زیادی نیست 🥰❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️