راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و پنجم :
. تسبیح کهربایی رنگش را در دست چرخی داد و با اشاره به ساعت روی مچش زیر لب لندید:
- دیر شد خانم. دست بجنبون...
و دوباره سرفه کرد.
- ای خدا مرگم بده حاجی... از بوی اسفنده؟... خاک به سرم حواسم نبود. بس که ماشالا بچهم ماه شده. الهی شکر که رخت دومادی به تنش دیدیم حاجی، نه؟...
چیزی توی دل شهاب جوشید و دلهره ای شیرین به جانش افتاد.
- بله خانم، الهی شکر، اما عجالتا عجله کن عزیز من.
رعن

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2توقع زیادیه اگه دلم بخوادنگارتوی رودر وایسی هم ک شده بله رو بگه؟