پارت سی و ششم :

چیزی توی دلش جوشید و تا گلو بالا آمد. دستانش یخ کرده بود و این میان پیامهای پی در پی هومن هم به حال بدش دامن میزد. فنجانهای گل سرخی جهاز مادرش را از چای پر کرد و به آخرین پیامکی که بی‌ربط و بی‌خبر از همه جا برایش ارسال شده بود لبخند تلخی زد:
   « توخونه ما کسی نیست که دلش برات نرفته باشه. مانی هم شده رقیب سرسخت من...»
پلکهایش را محکم و طولانی روی هم گذاشت و بقیه ی پیام را نخواند. گوشی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    من که دیگه بس که نصیحت کردم نصیحت دونم *** شد😂

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم😁 «نرود میخ آهنین در سنگ»

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    0

    عجب سوالی! در نوشته ویدا جان دست نمیشه برد ولی یه کتکی به این دختره می زدم قطعا!!!

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    هر طور صلاح میدونید😁❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️