راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و ششم :
چیزی توی دلش جوشید و تا گلو بالا آمد. دستانش یخ کرده بود و این میان پیامهای پی در پی هومن هم به حال بدش دامن میزد. فنجانهای گل سرخی جهاز مادرش را از چای پر کرد و به آخرین پیامکی که بیربط و بیخبر از همه جا برایش ارسال شده بود لبخند تلخی زد:
« توخونه ما کسی نیست که دلش برات نرفته باشه. مانی هم شده رقیب سرسخت من...»
پلکهایش را محکم و طولانی روی هم گذاشت و بقیه ی پیام را نخواند. گوشی ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1من که دیگه بس که نصیحت کردم نصیحت دونم *** شد😂