راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت سی و دوم :
دست خودش نبود که نفسهایش میل استشمام عطر لبهایش را داشت. کمی نزدیکتر شد اما نگار شرمگین سرش را عقب کشید و نگاهش را از او گرفت. لحظه ای بعد هومن سینه ای صاف کرد و برای اینکه حواس خودش و او را پرت کند پرسید:
- هیچ وقت فکر کردی واسه یه همچین فرصتی میخوای رو چه سوژه ای کار کنی؟
دستی زیر چشمانش کشید و اشک شوقی که در شرف افتادن بود پاک کرد. نفسی که از شرم بند آمده بود را با قلاب بغضش پس گرف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
منظورتون کدوم کاره آسمان عزیز؟
۱ سال پیشآسمان
0رفتن ب مرکز توانبخشی
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
خب خیلی از خانواده ها اینجور بچهها رو به چنین مراکزی میسپرن و البته کار بدی هم نیست چون اونجا آموزشهای خوبی میبینن اما در مورد سینا واقعا اوضاع فرق میکرد اون طفلی هم خیلی وابسته بود و هم فوبیاهای زیادی از جمله ترس از تاریکی داشت🥺
۱ سال پیشمهشاد
0البته که این رمان رو از جای دیگه هم می خونم.اما اینجا هم لطف دیگه ای داره.دلم قیمه خواست.ممنونم ویدا جون.
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
همراهیت باعث افتخاره عزیزم ممنون از لطفت🥰🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آسمان
0چرا نگار این کارو کرد🥺🥺🥺