پارت سی و سوم :

فدایی همینطور که به طرف دفتر مدیر میرفت خندید و گفت:
- معمولا اینجا بچه ها ازین لوس بازیا ندارن. همه‌شون قدرِ جا و خوراکی که دارن میدونن.
صدای معلمی که الفبای فارسی را با شعر و ملودی میخواند فضای مجموعه را پر کرده بود. کمی جلوتر فدایی ایستاد و به در بسته ای اشاره کرد:
- همین جاست خانوم. راستی اسمت چی بود؟...
- ستوده هستم.
فدایی سری تکان داد و به آرامی چند ضربه ی کوتاه به در ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    پسری که دوان داره می شناختم که انگلیسی مثل زبان مادری حرف میزنه عالی واین بچه هاخیلی خیلی بامحبت هستن🙏

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    این بچه‌ها بی نظیرن برای نوشتن این رمان ساعتهای زیادی کنار این عزیزان بودم و به جرأت می‌تونم بگم مهربونترین و رئوف ترین مخلوقین خداوند هستن❤️🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    کاش اینطور بچه ها فقط تو قصه هابودن و هیچ وقت هیچ بچه مریضی نبود😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    متاسفانه هستن طفل معصومها❤️💔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️