لیست کلیه پارتهای رمان پیانولا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان پیانولا - پارت 41
کمی بعد درحالی که از مطب دکتر خارج میشدیم به ارامی پرسید -دکتره رو از کجا میشناختی؟چون موقع خداحافظی حال زنشم پرسیدی! دستی به موهایم کشیدم و از جلوی چشمم کنارشان زدم. -شوهر یکی از آشناهامه...قدیما که با هم دوست بودن دیده بودمش. به خاطر تو رفتم عقدشون تا باهاش حرف بزنم. در حالی که از پله ها س...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 42
عمه خانوم نیشخد زد و زمزمه وارانه گفت: -چه جوری میخواید حلش کنید؟حابیل گفت با دکترت حرف زده و مسئله جدیه! با حیرت نگاه خیسم را به حابیل دوختم،هول شده از جایش برخاسته بود. -که...حابیل گفت! با بغض نگاهم خیره نگاهش کردم و با تاسف برایش سر تکان دادم. هم زمان با سرعت به سمت پله ها دویدم. همان ط...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 43
قطره درشتی از اشکم چکید. با بغض لبخند زدم: -بابات میخواست من و خودش و شکنجه بده راحیل. با بهت نگاهم میکرد، حس میکردم تمام تنش خشک شده که مانند چوبی خشک در جایش مانده بود. -فکر کردی چرا این همه سال رنگ خانوادم و ندیدم؟ من اسیرش بودم. با بغض زمزمه کردم: -چون من و خودش و مقصر مرگ حابیل میدونست...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 44
صدایم ناخواسته بالا رفته بود. -این چه کاریه عمه خانوم؟ متوجهید خان بابا دیگه سالگرد تاسیس موسسه رو جشن نمیگرفت؟ چون اون شب... میان حرفم پرید و رو به بانو گفت: -دسر و فقط از خروس قندی سفارش بدید تاکید کنید کیفتش... حس میکردم کم مانده سکته کنم. با خشم مقابلش قرار گرفتم و فریاد زدم. -شب تولد ا...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 45
در اتاقم راه میرفتم، ویالونم را برمیداشتم و کمی بعد با خشم مینواختم. کمی بعد تر با گریه به روتختی ام چنگ میزدم و صدایم را لابه لای الیافش خفه مینمودم. بانو میدانست که من هرسال در این شب به چه جنونی دچارم. برایم دمنوش میاورد، ارام باخش میاورد. موهایم را نوازش میکرد و سرم را روی پایش میگذاشت و ...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 46
خشک شده نگاهم کرد. اما از ان بدتر این بود که یک قدم جلو امد و گفت: -برات توضیح میدم. پس میدانست! دستم را روی قفسه سینه ام فشردم. -م...میدونستی و بازم تو...این خونه موندیم؟ م...میدونستی و بازم گذاشتی ع...عمت و دخترش بیان ای..این جا؟ با بغض نالید: -عزیزم من بهشون اجازه نمیدادم... با بهت میا...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 47
به سختی با آن پیراهن از پله ها بالا می رفتم. پیراهنم به پارکت برجسته ای که قرار بود تعمیر شود گیر کرد او اما چنان مرا به دنبال خودش می کشید، که قسمتی از دنباله پیراهنم به پارکت گیر کرد و پاره شد، به دنبالش وارد اتاقش شدم. در را مقابل نگاه حیرانمبه هم کوبید نفس های داغش گواه آتش درونش را مید...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 48
فنجان چای را به سمت لب هایم بردم _مراقب باشید داغه. سرم را بالا آوردم و به مهندس زل زدم. این مرد زیادی جنتلمن بود. به آرامی کمی از محتویات فنجان را مزه مزه کردم هرگز از چای بی قند خوشم نمیامد. _ببخشید دیگه قندون و پیدا نکردیم، بلاخره ساخت و سازه دیگه… نگاهم را به اطراف دوختم. نفس عمیقی کش...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 49
در مقابل چشمان حیران عمه خانوم سوار ماشین شدم و او هم پشت فرمان نشست. به آرامی خیره مقابلم لب زدم: _وقت ندارم وگرنه تاکسی می گرفتم. بی توجه به من دنده عقب گرفت و در حالی که با سرعت به سمت در باغ می رفت دستش را بند صندلی ام کرد، گویی مرا از پشت صندلی در آغوش گرفته باشد، موذب شده بودم. _فکر کن ...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 50
در حالی که با پایم به ظرف و ظروف های شسته شده بر روی رو فرشی لگد می زدم فریاد زدم: -یه عده آدم بی وجدان دور هم جمع شدید کاری کردید نزدیک به هشت سال بابام تورومم نگاه نکنه! هم زمان با خشم رو به چشمان خشمگین و بهت زده مادرجان فریاد زدم. -دلت خنک شد وقتی زیر گوشش نشستی خوندی که دخترت بد کاره ا...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 51
قبل از این که مسعود از جایش برخیزد میکائیل گوشهی شالم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشید. لحظهی آخر به سمت رعنا چرخیدم و با چشمان ملتمسم از او معذرت خواستم. از این که آرامش او و جنین بیگناهش را برهم زدم. از این به خاطر من، دوباره روی غریب و ترسناک شوهرش را دید و ترسید. از حیاط که خارج شدیم، با ...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 52
دم در خانه که ماشین را نگهداشت مامان با نگرانی خیلی زود به همراه نیلای از ماشین پیاده شد، خواستم پیاده شوم که پیشدستی کرد و مقابل درب ماشین ایستاد و به سمتم خم شد. نگاه پر مهرش را نثار روح و روانم کرد و زمزمه کرد: -قربونت بره مادر، مراقب خودت باش، پیاده نشو یه وقت بابات رو در و همسایهها نبین...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 53
چهل روز را چنان فریاد زده بود که چهل چراغهای عمارت در خود لرزیدند. نه سوزش کتفم مهم بود و نه درد کتک خوردن از او... حرفهایش کتکم میزدند. گویی زیر بار کلمات، له میشدم. به سمتم آمد، عصایش را بالا برد و اینبار به کمرم کوبید. -خدا لعنتت کنه، از اولم شوم بودی، بهش گقتم نکن بچهست، نکن! دستها...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 54
وقتی بهوش آمدم که بانو کنار تختم نشسته و کتاب دعای کوچکش را به دست گرفته و عینک مطالعهای را به چشم زده بود. سرم را به سختی چرخانده و به اطراف زل زده بودم. فهمیدن این که در درمانگاه به سر میبرم سخت نبود. تا انتهای سِرمم چیزی نمانده بود. بانو که چشمان بازم را دید، نه حرفی زد و نه سوالی پرسید و ...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 55
به همراه راحیل از مطب دکتر خارج شدیم، شکمش کمی بزرگ تر شده بود، امروز برجستگی اش را به وضوح دیدم، وقتی که از سردی ژل ریخته شده بر روی شکمش به خودش لرزید و من دستش را گرفتم. قلب جنین به زیبایی می تپید. دکتر به او هشدار اتفاقات غیر منتظره را داده بود. درباره قرص ها و داروهایش حرف زده، بود، این ک...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 56
نفسهایم گویی به دیواری سخت برخورد میکردند و درهم میشکستند. نگاه ناباورم آسمان شب چشمانش را رصد میکرد و او بدون هیچ حسی در نگاهش چشمانم را میکاوید: _چ…چی میگی تو؟ نرم لبخند زد: _قضیه مهندس رو بگو تا بگم منظورم چیه. عصبی با غیض دستانم را به تخت سینه.اش کوبیدم. آن فاصله اندک را برنمیتابی...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 57
*** کلید انداختم و جلوتر از راحیل وارد حیاط شدم. همزمان گوشیام درون جیب شلوار جینم لرزید. به راحیل علامت دادم جلوتر برود و همزمان در حیاط را با پشت پا بستم و خریدها را با دست آزادم روی زمین گذاشتم. _الو؟ صدای زن جوانی در گوشم پیچید: _خزان خانم درسته؟ متعجّب کمر صاف نمودم: _بله، بفرمایی...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 58
*** انگشتم را دور دستهی فنجان پیچیدم و درحالیکه کمی از چای سبزم را مینوشیدم و از داغی بیش از حدش لذت میبردم، ترجمه مدارکم را به ایمیل ذکر شده ارسال کردم. سروصدایی را شنیدم، نگاهم را از پشت لپتاپ به در اتاق دوختم. _کجاست؟ صدای بانو را بعد از صدای فریاد او شنیدم: _اتاقشونن، صبر کنید آقا. ...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 59
سه روز گذشته بود، راحیل تنها پیامی برای میکائیل مبنا بر خوب بودن حالش ارسال کرده بود. طبق برنامهمان، ذکر کرده بود که نیاز دارد از من دور باشد ، نیاز دارد از آن عمارت دور باشد و پیش یکی از دوستانش میماند. من هم تمام این مدت تا جای ممکن از رویارویی با میکائیل پرهیز کرده بودم و به داریوش سپرده بو...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 60
حس میکردم تمام تنم به رعشه افتاده. گویی که جانم برود، رفتنش را میدیدم. به قدری سرم از شدت شوک منقبض شده بود که از ستون فقرات تا پشت گردنم به آنی سوزش گرفت. دستان یخم را به شلوار جینم چسباندم تا شاید کمی از سرمایشان بکاهم: _م... متوجه نشدم؟! مانند دیوانهها قهقهه زد؛ دستش را بند فکش کرد و یک...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
