لیست کلیه پارتهای رمان پیانولا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان پیانولا - پارت 21
دستهایم به کفپوش حیاط چسبید و نگاه تارم خیرهی طرح کمرنگ گیاه پیچ خورده در دل سنگ: _گمشووو دیگه... دوباره ضربهای دیگر، سرایدار بیچاره با ناراحتی نگاهم میکرد و گویی جرعت نداشت جلو بیاید. حتی سالار هم جرعت مادرش را نمیکرد میکائیل نیز جلویش را گرفته بود، حیف شد سحر نمایش را از دست داده بود...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 22
حسن اقا ماشین را که مقابل خانه نگه داشت… کوله پشتی اش را به سمتش گرفتم _توش داروهات و گذاشتم،حواست باشه مامان نبینه. کوله را به آرامی از دستم گرفت. نگاهش را به چشمانم دوخت… به آرامی زمزمه کرد: _دیگه برات دردسر درست نمیکنم…ببخشید دستش را روی دستگیره در گذاشت _چرا گفتی اون پسره بهم زنگ بزنه...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 23
نگاهم را از ساختمان گرفتم… کارگر ها مشغول کار کردن بر روی نمای ساختمان بودند. به آرامی به سمت در رفتم… تقریبا تکمیل شده بود، شاید کم تر از سه ماه دیگر کار داشت… یکی از کارگر ها درحالی که تخته ای روی شانه لاغرش گذاشته و به سمت در میرفت، خیره نگاهم کرد _بفرمایید خانوم! بیشتر نگران شانه اش بو...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 24
با صدای خش خشی از پشت سرم ترسیده از خاطراتم بیرون کشیده شدم فوری از روی تاب پایین پریدم و کتاب را روی تنه چوبی گذاشتم. صدای قدم ها دور تر شدند… کمی بعد صدای ترمز ماشینی را از خیابان شنیدم… به آرامی به سمت در باغ قدم برداشتم دکمه چراغ قوه را زدم تا خاموش شود. کمی بعد صدای باز شدن در باغ ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 25
گویی پنجه هایش را در بال و پر سیاهم فرو برده و بال های تکه تکه زخمی ام را در چنگ میفشرد… او از شکنجه دادن من لذت میبرد. و من از شکنجه شدن نه… از دلیل شکنجه شدنم دردم می آمد… با بغض به جای خالی اش زل زدم… یک قطره از اشکم چکید. قطره دوم … و سوم هم چکیدند… نمیدانم چه قدر آنجا نشستم…که ب...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 26
به سمت اتاقم میرفتم… قدم هایم کند و برای پارکت ها، چوب خراش بود. به سختی در اتاقم را گشودم… نگاهم بغض داشت… صدایم بغض داشت… دلم بغض داشت… این بغض نارس، نانجیب…مرا کشت و کشت… هزاران بار…در این سال ها کشت و نرسید… که اگر میرسید و نهالش ثمره میداد… الان سمره این بغض هزار تنی…هزاران هزار اشک...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 27
نیشخندش را به جان چشمان اشک آلودم ریخت. _زندگیت ارزش جنگیدن نداره! هیچی تو دیگه ارزش نداره! با بغض نگاهش کردم…رهایم کرد و با سرعت از اتاق خارج شد… نگاهم خیره به قاب در ماند… راحیل تکیه زده به قاب در خیره نگاهم میکرد در نگاهش ترهم را میشد دید… تلخند زدم… اگر ترحم خریدنی بود… گمانم تا کنو...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 28
*** در را با کلید گشودم،هم زمان با ورودم،راحیل را دیدم که به سمت در میامد. زیر چشمانش گود تر شده و به نظر بی حال میرسید. _کجا!؟ اخم هایش در هم فرو رفت. _به تو چه ربطی داره!؟ جلویش را گرفتم و من هم مانند خودش اخم کردم _بهت گفتم نزاری کنار،همه چی و به میکائیل میگم! با حرص به اطراف نگاهی ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 29
به گردنم چنگ زد، با غیض غرید: _فکر کردی کی هستی؟ هان!؟ پاپتی با دوتا شوهر کردن و بیوه بودنت، فکر کردی برات صف کشیدن؟ با بغض سعی کردم هولش بدهم امّا زورم نمیرسید. چشمانم خیس شده و او با لذّت غرید: _چیشد؟ ترسیدی؟ دستم را روی میز کشیدم، به خرخر افتاده بودم و نفسم در نمیآمد. دستم ماگم را لمس ک...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 30
گلویم میسوخت شاید حواسم نبوده و جای بغض، زغال قورت داده ام!؟ با بغض با نفس های قطار شده سعی میکردم صدایش بزنم… مرا جلوی چشمان گرد شده همه،به درون اتاقم پرت کرد. هم زمان با زمین خوردنم، دستانم را برای گرفتن از تخت بالا آوردم،اما کتفم چنان دردی گرفت که با ناله و ضعف پشت به او در همان حال لب گزی...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 31
داریوش همان طور که به مهندس زل زده بود گفت: _وا، چرا ناراحت میشی مهندس به سخنی لبخند زد و دستش را روی شانه داریوش گذاشت _داریوش یکم شوخه… شما جدیش نگیرید! یک تای ابرویم را بالا انداختم _نه این چه حرفیه! داریوش یک قدم به سمتم برداشت _خانوم شما یک دقیقه بیا… با بهت نگاهش کردم، با دست به در ...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 32
کمی بعد حسن آقا ماشین را پارکمیکرد ومن پیاده به سمت آشپزخانه میرفتم. با شنیدن صدای تلفن حرف زدن راحیل، قدم هایم را کندی برداشتم. _من این قبرستون گیر کردم میفهمی!؟بهت میگم اگه داداشم بفهمه میکشتم! به آرامی در را گشودم و به شانه های ظریفش که گویا زیر فشار غم و غصه اش خم شده بودند زل زدم نا...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 33
مستقیم مسیر اتاق را در پیش گرفتم… به سمت تراس رفتم و روی صندلی ام نشستم… به ماه زل زدم… امشب کامل بود… نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به باغ دوختم… اما ماه مرا به سمت خودش فرا میخواند حسش میکردم… او داشت با من حرف میزد… چشمان اشک آلود راحیل را در ماه میدیدم… چشمانش تغیر کرد… چشمان اورا دیدم!...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 34
مسیر پله هارا در پیش گرفتم. حسن آقا درحال تعویض پرده های راهرو بود روی چهارپایه ایستاده و داشت چوپ پرده را نصب میکرد _مراقب پرده ها باش،پارچشون خیلی حساسه… همان طور که به چوب پرده زل زده بودگفت _چشم خانوم. بینی ام را با دستمال کاغذی تمیز کردم از دیشب که با موهای خیس خوابیده بودم، احساس سر...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 35
دستم را روی گردنم گذاشتم… حس میکردم گره روسری به گردنم فشار میاورد. نمیتوانستم درست نفس بکشم! نیلای با سرعت به سمت میز عموهایم رفت… و من با سرعت نگاهم را به کیفم دوختم تنها یک نگاه برای دیدن چشمان متعجب همه و نگاهای پر حرفشان کافی بود! مامان دستم را گرفت،سرم را بلند کردم _قربونت برم ازش ن...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 36
_به به…خزان خانوم! زن عموی کوچکم گفت… موهایش را احتمالا بلوند کرده بود که این گونه به سفیدی میزدند. به سختی لبخند زذم _سلام! مادربزرگم با ابروهای در هم کشیده دستش را به سمتم دراز کرد _نباید بیای سر میز مادربزرگت؟ به آرامی به سمتش خم شدم و دستش را گرفتم _شرمنده مادرجان…حواسم نبود. پوزخند ...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 37
خیره نگاهشان کردم… و بعد به اطراف نگاه کردم..، کسی جز من در خیابان نبود…من بودم و درخت های کاج قد کشیده پست سرم. پسری که با چفیه صورتش را پوشانده بود ناگهان به زنجیر کیفم چنگ زد. اما چون کیف را کج از شانه ام رد کرده بودم نتوانست کیف را بقاپد. به سختی خودم را عقب کشیدم. هم زمان با بغض زنجیر...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 38
کلافه دستش را به لبه پنجره تکیه زد… چند ثانیه در سکوت خیره به مقابلش زل زد _میتونم نبرمت بیمارستان تا همینجا زجر بکشی… بیحال سرم را به سمتش چرخاندم از درون داغ بودم و از بیرون سردم بود درحالی که در خود مچاله و میلرزیدم نالیدم _خ…خوبه. پوزخند زد… به ارامی صندلی را به عقب خم کردم تا کامل د...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 39
بزاق دهانم را به سختی فرو خوردم، گلو دردم کی خوب میشد را نمیدانم! اما خوب میدانستم حال امشبم هرگز خوب نمیشود… _داروهات… سرم را به سمت در چرخاندم. از پشت پرده بیرون آمد، خسته کنار تخت، روی صندلی آبی رنگ نشست. پلاستیک داروهارا کنارم روی میز گذاشت. نگاهش را به پنجره دوخته و به قدری خسته به نظ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 40
لبخند تلخی زد: _من اون شب و یادمه…مهمونی سالگرد موسسه و تولد حابیل…همسر مرحومتون… نیش اشک چنان با سرعت به چشمانم هجوم اورد،که انگار خودم هم شوکه شدم… یعنی بعد از تمام این سال ها، هنوز تنها شنیدن نام تو، میتوانست مرا بگریاند؟ _اون شب من برای اولین بار پیانو زدن میکائیل و دیدم،خارق العاده بود...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
