لیست کلیه پارتهای رمان پیانولا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان پیانولا - پارت 1
دستی به یقهی کتم کشیدم، نگاهم را از آینه گرفتم و نیشخندی زدم، کی فکرش را میکرد که یک روز واقعاً همه به جز من مشکیپوش باشند؟ شاید حال، بیشتر درکم کنند شاید بفهمند، تقدیری که سیاه است را چه به رنگارنگی؟ با صدای در اتاق، سرم را به سمتش چرخاندم: _بیا! آرام در را گشود، نگاهم را از موهای جوگندم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 2
_فوت کن دیگه! نگاهم روی عدد ۱۸ بالا و پایین شد. _چرا شمعش اینقدر زشته؟ قهقهه زدم: _شکل سر خره ببین کجه. مامان با چشمای گرد شده سرش رو خم کرد و به شمع زل زد. _وا!؟ خب آب شده. چشمامو لوچ کردم: _وا مامان شمع هشت سالگی نیلای رو برداشتی!؟ بابا دستی به کش پیژامش کشید: _خب بابا جان شمع رو حیف...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 3
با هیجان از آغوش مامان که فاصله گرفتم. نوک انگشتم را روی سیمهای ویولن کشیدم، چشمانم را بستم و به صدایش گوش سپردم زنگ خاصی داشت. لبخند محوی زدم. _خانم؟ سرم را بلند کردم و به بانو نیمنگاهی انداختم. به قاب در تکیه زده بود. نگاهم را به عارشه ویولن دوختم: _هیس! سکوت کرد، سنگینی نگاهش ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 4
نگاهم را به او دوختم، همچنان بیتفاوت از پنجره به بیرون خیره بود. حقدوست، پاکت نامهای را از کیفش بیرون کشید و به آرامی پاکت را گشود. نگاهم تنها خیرهی او بود، کمی دیگر باز هم این گونه بیتفاوت میماند؟ حدس میزدم صندلیای که رویش نشسته را روی سرمان بشکند! صدای حقی، نگاه لرزانم را به خود کشاند...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 5
من هم مانند خودش، به در پشت سرم تکیه دادم و دستانم را در هم گره ای کور زدم: _خب؟ گوشهی لبش کش آمد: _میخواد من رو تو این خونه به زور نگه داره، اون هم پیش تو! تو، را عمدا کشدار گفت، با تمسخر و نگاهی بیاندازه بیاحساس. یک قدم به سمتم برداشت، سوزش سینهام بیشتر شد. _میخواد کاری که هفت سال ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 6
عمه فوری درحالی لبخند کشدارش را بند رد اخم چهرهی سرد میکائیل مینمود گفت: _وا!؟ ببخشید میکائیلجان، سالار چند ساله ندیدتت، حواسش نبود. سالار بالاخره خودش را جمع و جور کرد، به سمت جایگاهش بازگشت و نشست. نگاه ریزشدهام را به میکائیل دوختم. سحر خیره به میکائیل گفت: _تسلیت میگم، امیدوارم دیگه ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 7
به سالها قبل بازگشتم، به آن سالهایی که بیوه شدن برایم غریبانهتر از هرچیزی بود و در نهایت فقط میشد دربارهی آن شنید. _بیوه شده! همانطور که گوشی به دست عرض خیابان را طی مینمودم گفتم: _نه بابا؟ بچه داشت که طفلک! به خیابان و ماشینهایی که با سرعت از مقابلم میگذشتند زل زدم صدایش در گوشم پیچ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 8
ماندنش در عمارت قطعی بود، وسایلش را چیده و اتاقش را سامان بخشیده بود. تقریباً هرگز اورا نمیدیدم، یک هفته از آمدن عمه خانم گذشته و در این یک هفته حتی یکبار هم با او رو در رو نشدم. خودش را در پستوی اتاقش زندانی کرده بود آخر شبها صدای روشن شدن ماشینش را میشنیدم. بانو میگفت سه روز پیش آئودی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 9
از ماشین که پیاده شدم، سنگفرشهای باغ تا ورودی اصلی را با پاشنه بلندهایم به سختی طی نمودم. بانو دم در ایستاده بود، سراسیمگی از چهرهی رنگ پریدهاش هویدا بود. یک تای ابرویم بالا پرید: _چیشده؟ خواست دهن باز کند، امّا صدایی که از داخل شنیدم، آنقدری برایم آشنا بود که بفهمم چرا بانو در این حد آش...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 10
نفسم را در سینه حبس کرده بودم، نه اینکه خودم بخواهم او در سینهی من حبس ابد خورده بود گویی یک تخته سنگ قورت داده باشم نه میتوانستم نفس بکشم و نه فریاد بزنم؛ تنها با چشمان نمزدهام نگاهش میکردم. او را با همان، لبخند دنداننما و چال کوچک گونهی راستش به یاد آوردم. روزی که برای اولین بار دیدم...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 11
_اگه دور نشم!؟ فشار دستانش دور طناب بیشتر شد، به رگهای برجستهی ساعدش زل زدم: _اونوقت خیلی بد میشه. سرش را به سمت سرم خم نمود: _برات گرون تموم میشه. دلم کمی، اندازهی ابر گوشهگیر پاییزی گرفت، چرا من اینچنین محافظی نداشتم؟ کسی که مراقبم باشد؟! _راحیل از من متنفره، بخوام هم نمیتونم بهش نز...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 12
_چی میگی آقا؟ در دل، لجبازی با او را میخواستم، من موضعم با خودم مشخص بود. او میتوانست، نیمهی گمشدهی من باشد، اصلاً مگر همهی عشق و عاشقیها همینطوری آغاز نمیشدند؟ _چرا بهت زنگ میزنم جواب نمیدی؟ با حرص به سمتش رفتم: _چون جنابعالی زدی گوشیم رو شکوندی. خندید. _به چی میخندی؟ سرش را کم...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 13
لب گزیدم، بار اولش نبود که اینچنین زخم زبان میزد او دیگر خواهر نُه سالهی کوچکم نبود، همان خواهر که با ذوق هر روز صبح بیدار میشد تا باب اسفنجی ببیند و من را کفری میکرد که به دندانهای خرگوشیاش بنگرم و لذت دنیا را ببرم. مامان با اخم تشر زد: _نیلای؟ بیتوجّه به مامان درحالی که در یخچال را م...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 14
این را درحالی گفتم که چشمانم به سوزش افتاده و ناخنهای بلندم به جان پوست نازک دستان مشت شدهام افتاده بود. شکستن شیشهی آرامش چشمانش را دیدم، صدای نفسهای کشدارش را شنیدم، چشمانم را بستم. من با این حرفها او را نه، خودم را شکنجه کرده بودم، موفق هم شدم، دیوانه شد! شالم را با مشتش به چنگ گرفت ...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 15
*** گوشی ام درست شده بود… گوشی را که روشن کردم…با سیلی از پیام هایی از یک شماره ناشناس مواجه شدم نگران بودم بابا یا مامان شماره اش را ببیند… برای همین فوری شماره را با نام کلاس ویالون سیو کردم. قلبم در دهانم میزد…پسرک واقعا عقلش را از دست داده بود!؟ جدی جدی پیگیرم شده بود! ناخداگاه ذوقی ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 16
نفس هایم گویی مقابلشان چراغ قرمز بود که این چنین به ترافیک برخورده بودندو سینه ام را از نبود اکسیژن میسوزاندند. _چی گفتی؟ یک قدم به سمتم برداشت. یک قدم به سمتش برداشتم. با گوشه چشم راحیل را دیدم که با وحشت در خودش مچاله شده بود میدانستم و میدانست که اگر برادرش از اعتیادش خبر دار شود، زمین و...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 17
کمی بعد در ماشین نشسته و حسن اقا ماشین را به راه می انداخت. قطره چشمم را ریختم تا خشکی چشمم،ازاردهنده نباشد. _برمیگردید خونه؟ نفس عمیقی کشیدم _آره. برایم سری تکان داد و به روبه رویش چشم دوخت. از پنجره به بیرون زل زدم. من سال ها از پشت پرده با نام خود خان بابا به تمام کار ها رسیدگی میکردم ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 18
تمام طول مسیر به تمام مقدسات التماس کردم در دل به هرگناه کرده و نکرده توبه کردم صد ها صلوات نذر کردم میترسیدم به مامان زنگ بزنم و نگرانش کنم فشارش بالا بود…میترسیدم حالش بدشود گوشی ام را به آرامی به سمتش گرفتم تا آدرس را ببیند زیر چشمی نگاهی گذرا به آدرس انداخت و مسیرش را تغیر داد. پوست د...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 19
با اخم هایی در هم به اطراف نگاهی انداختم دستمال کاغذی نداشت؟ _یک قطره خون بریزه تو ماشینم، وسط جاده پیادت میکنم! برایم این رفتار هایش عادی شده بود ، برای این مرد جنتلمن بودن چیزی دور از تصور بود! مثلا اگر مانند شخصیت کتاب ها ماشین را نگه میداشت و دور دست خون زده ام پارچه گره میزد و نگاه...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 20
گوشی را از کیفم بیرون کشیدم، لیست مخاطبین من کوتاهتر از اسکرین گوشیام بود بد هم نبود، حداقل نیازی نبود چندان به دنبال شمارهی مورد نظرم بگردم. تماس که برقرار شد، گوشی را به گوشم چسباندم. سه بوق نخورده صدای بانو در گوشم پیچید: _الو خانم؟ فوری پاسخ دادم: _بانو من شمارهی راحیل رو ندارم، گوشی...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
