پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت چهل و نهم :
در مقابل چشمان حیران عمه خانوم سوار ماشین شدم و او هم پشت فرمان نشست.
به آرامی خیره مقابلم لب زدم:
_وقت ندارم وگرنه تاکسی می گرفتم.
بی توجه به من دنده عقب گرفت و در حالی که با سرعت به سمت در باغ می رفت دستش را بند صندلی ام کرد، گویی مرا از پشت صندلی در آغوش گرفته باشد، موذب شده بودم.
_فکر کن جبران اون شبه.
عصبی با بهت نیشخند دندان نمایی زدم
کامل از باغ خارج شد، در حالی ص
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
دنیز
2رمان داره به سمت جاهای خوب خوب میره
۵ ماه پیشRay
2افرین خزاااان افرین دختر بزن جرشون بدهههه😏
۶ ماه پیشبنفش علی
4خوشم میاد دخترای مرجان هرچی ام غم داشته باشن بازم مثل خودم جنگی و دعواییییی ،اصن عشق😌😂
۶ ماه پیش...
1آخیششش خیالم راحت شد بس بود سکوت کردن
۶ ماه پیشنیایش
5یه لحظه یاد لالایی پاندورا افتادم ، اونجایی که آریل داشت اون دختره رو کتک میزد😂
۶ ماه پیشبهار
2حالا کی خرابههه بیاااا وایییی عاشقتم
۸ ماه پیشهلیا
0خوداااااااا ویییییییی
۱۱ ماه پیشآذر
13🤣🤣🤣با ملاقه زده به پای زن عمو زهراش🤣🤣🤣 دمتتت گرررررررم
۱ سال پیشمهیی
8اصن حالللل کردم لا این پارت مثل پارت ۷۳ لالایی پاندورااااا
۱ سال پیشنسرین
18اووفففف جیگرم خنک شد بخداااا
۱ سال پیشSara
5کم کم داره دلم خنک میشه ذوقیم ذوقی اوف که قلمت
۱ سال پیشDonya
12اون اش و بریز تو کله های پوکشون اصلا اون خونه رو رو سرشون خراب کن دختر
۱ سال پیشنانا
6مرجان خدایی بعد خوندن کل رمانات واقعا اون مرد دیوونه کراش هه ررمانارو پیدا کردی تو زندگی واقعی حداقل بگو یزره امیدوار شیم
۱ سال پیشملودی
3تو محشری مرجان. محشر..
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Maryam
3یادش بخیر یاد آریل افتادم این کار فقط ب اون میومد