لیست کلیه پارتهای رمان پیانولا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 129
-
رمان پیانولا - پارت 81
تازه میفهمیدم که چرا خانبابا آن حرفها را زده بود. که چرا آن روز، نشسته بر روی ویلچرش، خیره به بیرون، با آن صدای خش.دار و لرزانش گفته بود: _من...بد بودم دختر... دستانم را روی سینهام گره زدم. نیمرخش را به تماشا نشسته بودم: _شما بد نبودی من... میان حرفم پرید: _عمر...به اندازه فاصله پاییز ت...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 82
*** -قشنگه؟ با دهان نیمه باز به منظرهی مقابلم چشم دوخته بودم. داریوش درحالیکه تخت نوزادی سفید و کوچک را به سمت گوشه اتاق میکشید رو به راحیل با اخم گفت: _معلومه که قشنگه. راحیل برایش چشم غرهای رفت و منتظر مرا نگاه کرد. با هیجان به سمتش چرخیدم: _خیلیی قشنگه، مخصوصا اون ملودیها. داریوش د...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 83
به سمت خانه می رفتم که هم زمان با صدای باز شدن در داریوش گفت : _بفرمایید؟ به سمت در چرخیدم. حس کردم، نفسم، در سینه حبس شد. سوزن سوزن شدن انگشتانم را حس می کردم. نه تنها بینی ام، سینه ام نیز می سوخت! سوز سرما بود، یا خیرگی بیش از حد به سیاهی چشمان او؟ چشمانم خیس شدند. داریوش به سمتم چرخید....
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 84
سه روزی بود که خبری از او نداشتیم. جای خالی ماشینش و نبود صدای شبانه پیانواش، عجیب آزارم میداد. روی تاب نشسته و سرم را به طناب پوسیدهاش تکیه زدم. سرما را به جانم میریختم و آتش درونم را با هربار نفس کشیدنم به بیرون شلیک میکردم. خیره به صفحه گوشیام مانده بودم، پیام راحیل به چشمان خمار و نمن...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 85
از میان جمعیت میگذشتیم و هرکس که سد راهش بود، خودش عقبگرد میکرد. گویی همه او را میشناختند، گویی همه میدانستند که نباید او را لمس کنند؛ امّا او مرا پیشتر لمس کرده بود. با نگاهش! و من به دنبالش روانه بودم، همچون سنگی که در رودخانهای جاری باشد، تنها با او همراه بودم! بوی عطرش را دنبال می...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 86
فنجان چای را به سمت لبهای یخزدهام بردم. _کاش میاومدید داخل مینشستیم. نگاهم را به جوان کم سن و سالی که در این سرما خمیده درحال درست کردن ملات سیمان بود دوختم. _چرا داره تو این سرما ملات سیمان درست میکنه؟ مهندس نگاهش را به پسر دوخت. _خودش میخواد، داره برای کنکور میخونه. باباش تازه از ز...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 87
عارشه را با چشمانی بسته به حرکت درآوردم. قطعه آن شب را زدم. همان قطعهای که قرار بود برای حابیل بزنم امّا قطعه صاحب دیگری را برای خود انتخاب کرد. همان قطعهای که روح را لمس میکرد. حال دیگر صدای پیانو او را نمیشنیدم و تنها صدای ویالونم، در سرم تاب میخورد. چهقدر گذشته بود را نمیدانم؟ بانو...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 88
*** دستم را به سمت دستگیره در دراز کردم. بزاق دهانم را چنان با سر و صدا قورت دادم که دهانم در خشکی از کویر لوت هم ،پیشی گرفت. سردی دستگیره در که به جان پوست تب کرده و مرطوب کف دستم ریخت، تازه پی بردم که چندی می شود که همچون بید خشک شده خان بابا،در جایم باقی مانده ام و تکان نمی خورم. صدای نفس...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 89
پلک زدم تا فرق میان توهم و واقعیت را تشخیص دهم. تهش هم مقداری شک در دل کوچک و ذوق زده ام باقی ماند! ریزبینانه میمیک صورتم را بازرسی می کرد. مردک دقیق باهوش! نیشخند چشمانش گوای تفکراتم بود،حتم داشتم فهمیده چند کیلو قند در دلم آب شده! _ولی… میان حرفم پرید: _ولی نداریم! هم زمان به نرمی چرخید...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 90
*** هردو دوشادوش هم مقابل درب قدیمی آهنی ایستاده بودیم، با این تفاوت که، او خرس بزرگ و سفید رنگی را به دست داشت و ابروهای پهنش را در هم کشیده بود و یک دستش را در جیب شلوار کتان خوش دوختش قرار داده بود به زور راضی اش کرده بودم تا کوتاه بیاید و با من تا اینجا همراه شود! خیره به خرسی که به دست د...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 91
نگاه جدیاش را به چشمان زیبا و غرق در اشک راحیل دوخت: _هرجور راحتی، ولی میگم ناهید بیاد پیشت بمونه. راحیل نگاهش را به من دوخت: _خب خران بیاد... _نه! بهتزده به او که بسیار جدی به راحیل زل زده و اینگونه قاطعانه نه، را به زبان آورده بود خیره شدم. درصدم ثانیه جوابش را داده بود. راحیل شگفتز...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 92
شوکه ناباور نگاهم می کرد. دهانش نیمه باز مانده بود. دوباره آن اشک های لعنتی را پس زدم. _و…ولی… بینی ام را بالا کشیدم: _هیچ رابطه ای نداشتیم،من زندانیش بودم،روحی و جسمی شکنجه ام می کرد،سالای آخر وقتی فهمید سرطان داره و مریض شد، کم کم متوجه اشتباهاتش شد،عذاب وجدان گرفت،حلالیت گرفت،خیلی عذاب می...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 93
خیره به ظرف ماکارانی مقابلم،انگشتان یخ زده ام را جلو بردم وچنگال را برداشتم. سنگینی نگاه همه را حس می کردم. نگاهم بر روی ترشی بادمجانی که در کاسه کوچک شیشه ای ریخته شده بود،خیره ماند. به آرامی کمی از بادمجان هارا روی ماکارانی ها رشته ای ام ریختم. صدای فین فین مامان میامد. بعد از ساعت ها حرف ...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 94
با لبخند نگاهش کردم که عصبی غرید: _یه سوالی ازت پرسیدم! بازی ام گرفته بود،آرنجم را مانند خودش به لبه شیشه تکیه زدم _یه کتابی تازگیا خوندم،شخصیت اصلیش،جواب هیچ سوالی و به هیچ کس نمیداد. با چهره ای که هر آن بیش از پیش،سخت می شد به سمتم چرخید و غرید: _میشه خواهش کنم دیگه کتاب نخونی؟ با لبخن...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 95
*** _انگشت یک روی دو انگشت سه روی می و انگشت پنجت روی سل! در حالی که سعی میکردم حواسم را جمع کنم،انگشتانم را که از تمرین های گرم کردن کمی خسته بودند را طبق گفته اش روی کلاویه ها قرار دادم. کنارم نشسته و باسرعت تکرار میکرد: _آکورد فا ماژور، انگشت یک روی فا انگشت سه روی لا و انگشت پنج روی ...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 96
*** با عجله از تاکسی پیاده شدم. به سختی میکائیل را راضی کردم که چیزی نشده و تنها میخواهیم حرف بزنیم. اما صدای راحیل چیز دیگری میگفت،ترسیده بود، بغض داشت، تنها خواهش کرده بود تنها به او سر بزنم،قرار است چیز هایی بگوید! با عجله از روی جوب آبی که با گل آمیخته شده بود گذشتم و سعی کردم پایم را در...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 97
*** دستمال کاغدی،میان انگشتان مرطوبم،به تار و پودی ناچیز مبدل شده بود. داریوش روبه رویم نشسته و آرنج هایش را بر روی زانوهایش گذاشته و خمیده به کف پوش های سفید چشم دوخته بود. صدای فین فینم،میان صدای زنی که دکتر تحسینی را پیج میکرد،شنیده نمیشد. شقیقه هایم تیر میکشیدند،بخاری مخصوصی سمت راستم...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 98
به سختی زمزمه کرد: _چرا؟ و من عمق معنای آن چرا را به خوبی میدانستم. سال ها بود که با آن چرای لعنتی خو گرفته بودم. چرا من؟ چرا حابیل؟ چرا آن شب؟ چرا آن تصادف؟ چرا آن زن باردار؟ چرا انتقام خان بابا؟ چرا عذاب وجدان ابدی ام؟ چرا میان این همه آدم میکائیل؟ چرا او… چرا او… چرا او را دوست...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 99
خیره به چشمانش زل زده بودم. آن نگاه بی فروغ لعنتی که به پنجره زل زده بود. یک هفته از به هوش آمدنش میگذشت. و ده روز از آن روز نفرین شده… صدای بوق های ریز دستگاه…هم زمان با سقوط قطراتی که از طریق سرم به جانش میریختند… نفس های تکه تکه اش و بغض من. آن لحظه از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. آن لحظه...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان پیانولا - پارت 100
کمی زمان برد تا خودم را جمع و جور کنم،تنها توانستم به اتاقم بروم. کیف و پالتو ام را بردارم و شالم را روی سرم بیاندازم و با سرعت از پله ها سرازیر شوم. دستم روی دستگیره نرسیده بود که با صدای بانو چرخیدم. _خانوم جان. مانند دزدی که مچش را گرفتند قلبم فرو ریخت. با احتیاط چرخیدم ،خیره به نگاه مستقی...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
