پارت شصت و پنجم :

بعد از سپری شدن ساعتی، حیّان اولین نفری بود که بومش را وسط حلقه، روی زمین گذاشت.
سپس از جا بلند شد و بیرون از حلقه شروع به قدم زدن کرد و نقاشی‌هایشان را تماشا می‌کرد.
از همه کنجکاوتر برای نقاشی دختری چشم سبز بود که با روسری سفید و مانتو شلواری سرمه‌ای رنگی که پوشیده بود، کم مانده بود تا عقل مرد را به زوال بکشاند.
و وقتی پشت سر او متوقف شد، به زوال کشیده شد! پاهایش سست شد و آنچه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گل نرگس

    0

    آییییی مغز استخونم مورمور شد

    ۲ سال پیش
  • عبدی

    0

    انشاالله خدا سلامتی بهتون عطا کنه،منتظرتون می موندیم پرقدرت برگردین

    ۲ سال پیش
  • عبدی

    0

    سلام خانم امیرانی عزیز،چرا پاناسیا رو ادامه نمیدید؟خیلی حیفه خواننده هاتونو از دست بدید

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عذرخواهم از حضورتون. بعد امتحانات برام یه سری مشکلات جسمی و روحی پیش اومد که توان فعالیت رو ازم گرفت. به زودی پر قدرت شروع می کنیم.

    ۲ سال پیش
  • پرستش

    2

    چیشدپاناسیادیگ پارتگذاری نمیشه من خیلی وقته منتظرم ک🥺

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عذرخواهم از حضورتون. بعد امتحانات برام یه سری مشکلات جسمی و روحی پیش اومد که توان فعالیت رو ازم گرفت. به زودی پر قدرت شروع می کنیم.

    ۲ سال پیش
  • دلآرا

    0

    چرا پارتو نمیزاری خواهر جان

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عذرخواهم از حضورتون. بعد امتحانات برام یه سری مشکلات جسمی و روحی پیش اومد که توان فعالیت رو ازم گرفت. به زودی پر قدرت شروع می کنیم.

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    اوووه عجب پارتی بود انگار من اونجا بودم این آسمان هم که خیلی بلاس عااااالی بود عزیزممم

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    عزیزم چاره ی دیگه ای نیست امیدوارم موفق باشی 🌷🌷هرچندخیییلی سخته نخوندن پاناسیاوانتظار😊😔😯

    ۲ سال پیش
  • حلما

    1

    وای عاطفه موقع خوندن این پارت نفسم حبس شده بود🫠خیلی صحنه های خفنی بود.. از اون پارت هاست که دوست داری چندبار بخونی😁

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    نویسنده جان امان از این صحنه های رمانتیک نکشیمون 😉😂⚘

    ۲ سال پیش
  • mona

    0

    عشقشون خیلیییی قشنگه. تو کامنتا دیدم نوشته بودید رابطشون بهم نمیخوره مگه اینکه یکیشون اونیکی رو نخواااااد🫠 اینجا من استرس گرفتم من طاقت جدایی طولانی مدت ندارم به فکر دل ما باشیدددد🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • Mona

    0

    بالاخره رسیدم.چقدر این رمان جذاب و نفس گیره اخههههه😍

    ۲ سال پیش
  • طنین

    0

    ای اسمان شیطون و اتیش ***😁🫢

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    همچین دستورم میده حیان🥰😂خوبش کردآسمان،حیان به خاطرقولش به مامادست وپاش بسته س 😊

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    دلبر🥰🥰حیان تا یه دقیقه خوشی میکنه سریع از دماغش درمیاد😅😅😅جیمز زد حیان رو ترکوند.

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    البته عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد :))))

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ای باباآسمان بااین حرکتش چه عذالی به حیان دادالان دیگه بایدبرشناکنه 🙏😘

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    دیگه با آب یخ مشکلش حل نمیشه:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️