پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت شصت و سوم :
قدم برمیداشت. کنار او! قدمهایش با او هماهنگ بود. قدم زدن در کنار او. در ساعاتی نیمه از شبی رویایی!
قدم برمیداشت و جنون تمام تنش را گرفته بود! عشق، تمام رگهای بدنش را میجوشاند و در آنها میرحمانه میخروشید.
قدم برمیداشت و قنج میرفت و قندها بود که در دلش آب میشد! از یادآوری جملهای ساده؛
《 میای با هم بریم بیرون؟ 》
مگر این جمله معمولیتر از معمولی نبود؟! مگر د
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
یاس کبود
0چقدر قشنگ بود، انگار خلاصه رمان جذاب و پر احساس پاناسیا بود
۲ سال پیشگل نرگس
0آی قلبم😅
۲ سال پیشدلنیا
0ولی چرا اسمان از ازدواجش ب حیان نگفته وااای دلم واسه الینارز تنگ شده والا بااین حرفا من عاشق حیان شدم رفت زیاد با اسمان نمیتونم بسازم نمیدونم چرا 🥺🥺
۲ سال پیشAa
0پر از احساس ممنون🌹
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
عزیزدل:)
۲ سال پیشآمینا
3حیان دیگه عنان از کف داد و آسمان به آرزوش رسید😍🥰😅
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
اونم در ملا عام :)
۲ سال پیشطنین
2بهترین جای دنیاست آغوش چشمانت آن جا که دلم رؤیا بپا میکند در حصار لب هایت بهشتی به پهنای از بوسه تا عشق !
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
عالییییی خیلی زیبا بود خیلیی
۲ سال پیشاسرا
0🙏😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Fatemeh
0عاشقانه ای آرام اما پر از هیجان 😍