پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت هفتاد و هشتم :
باران پیوستهای که از اولین ساعات صبح آغاز شده بود.
بی رحمانه خودش را به همه جا میکوبید...
آسمانی تمام اشکهایش را فرو میخورد وآسمانی دیگر بجای او خون گریه میکرد.
و خودش را به تمام قوا بر زمین میکوفت
به شیشههای بزرگ دفتر کار حیان میکوبید و صدای هراسناک آن به فضای دفتر اضافه میشد.
بوی قهوه تازه در هوا معلق بود، اما حس سنگینی در فضا حس میشد.
حیّان پشت میز چوبی بز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0اخ از دل اسمان 😢😢😢