پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت هشتاد :
دانیال، فرشته نجاتش، با قدمهای آرام وارد کلاس شد. با لبخند به آسمان نزدیک شد. او کنار پنجره نشسته بود و از طبقه بیستم، مشغول تماشای آسمان بود.
در صندلی کناری اش قرار گرفت تا با نگاهش او را معذب نکند، و گفت؛
«باید گفت خیلی کارو جدی گرفتی! من فکر میکنم آسمون بالای سرتم خسته شده از دیدن تمام وقت تو! یه مهلتی بده خودشو نشون بده!
آسمان با نگاهی ملایم و کمی متعجب به دانیال
لطفا صبر کنید...

Aa
1ممنون زیبا بود💐🌻💐