پارت هشتاد :

دانیال، فرشته نجاتش، با قدم‌های آرام وارد کلاس شد. با لبخند به آسمان نزدیک شد. او کنار پنجره نشسته بود و از طبقه بیستم، مشغول تماشای آسمان بود.
در صندلی کناری اش قرار گرفت تا با نگاهش او را معذب نکند، و گفت؛

«باید گفت خیلی کارو جدی گرفتی! من فکر می‌کنم آسمون بالای سرتم خسته شده از دیدن تمام وقت تو! یه مهلتی بده خودشو نشون بده!

آسمان با نگاهی ملایم و کمی متعجب به دانیال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود💐🌻💐

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    حیان چی شده که رفتی؟🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • Y

    3

    حیان حتی واسه خاطر خود اسمانم نباید این کارو باهاش میکرد ، این ته نامردی بود...

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️