پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت هفتاد و هفتم :
فصل سوم
.
.
چهل و سه. جنگلِ مرده !
.
.
-نگاه کن! همهچیز رو همینطوری ول کردن و رفتن. نمیگن خراب میشه؟
هما کف دستانش را روی لبهی میز گذاشت، به اطراف نگاهی انداخت و سپس با خندهای بدجنسانه گفت:
-معلومه حسابی خوش گذشته!
الینارز در حال جا بهجا کردن وسایل میز بود، با لبخند جواب داد:
-وسوسم نکن یزید! میدونی چقدر دلم میخواد بدونم، و
لطفا صبر کنید...

زهراطالبی
0حیان کاش میگفتی کاش مشکلت رو باهاش درمیون می داشتی تا باهم حلش کنید