پارت هفتاد و هفتم :

فصل سوم
.
.
چهل و سه. جنگلِ مرده !
.
.
-نگاه کن! همه‌چیز رو همین‌طوری ول کردن و رفتن. نمی‌گن خراب می‌شه؟

هما کف دستانش را روی لبه‌ی میز گذاشت، به اطراف نگاهی انداخت و سپس با خنده‌ای بدجنسانه گفت:

-معلومه حسابی خوش گذشته!

الینارز در حال جا به‌جا کردن وسایل میز بود، با لبخند جواب داد:

-وسوسم نکن یزید! می‌دونی چقدر دلم می‌خواد بدونم، و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراطالبی

    0

    حیان کاش میگفتی کاش مشکلت رو باهاش درمیون می داشتی تا باهم حلش کنید

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    قلبم درد گرفت وای یعنی چی شده

    ۲ سال پیش
  • Fati

    1

    دلم میخواد آسمون بغل کنم

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    یعنی چی شده🥺

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    والا ماهم تو شوکیم هنوز 🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️