نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت :
نیم ساعت کافی بود تا در نهایت جابر پس از تایید اینکه پول را گرفتهاند سوار ماشین شود.با قدری جا به جا شدن، موبایلش را درون جیب شلوارش گذاشت و با دست اشارهای به ماشینی که چند متر جلوتر پارک شده بود کرد.
-با اون ماشین میریم.
امیر و بیتا همزمان چشم سمت ماشین مشکی رنگی که زیر سایه درختی پارک شده بودند کشیدند که امیر زودتر به حرف آمد.
-چه فرقی داره با کدوم ماشین بریم؟
جابر دستش را
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0وای بچه چیزیش نشد🥲 عجب ریسک بزرگی کردن، مرسی از نویسنده گل قلمت مانا خوشگلم✨️😉