پارت شصت :

نیم ساعت کافی بود تا در نهایت جابر پس از تایید اینکه پول را گرفته‌اند سوار ماشین شود.با قدری جا به جا شدن، موبایلش را درون جیب شلوارش گذاشت و با دست اشاره‌ای به ماشینی که چند متر جلوتر پارک شده بود کرد.
-با اون ماشین میریم.
امیر و بیتا همزمان چشم سمت ماشین مشکی رنگی که زیر سایه درختی پارک شده بودند کشیدند که امیر زودتر به حرف آمد.
-چه فرقی داره با کدوم ماشین بریم؟
جابر دستش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    وای بچه چیزیش نشد🥲 عجب ریسک بزرگی کردن، مرسی از نویسنده گل قلمت مانا خوشگلم✨️😉

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ایشالله چیزیش نمیشه، مرسی عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم چی سرشون میاد، ممنون عزیزم

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️