خلاصه رمان عاشقانه مهجوری
در سال ۱۲۹۶ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان میداند و پل گفت و گو بین مردم روستا و بیگانگان میشود. حضور سربازان انگلیسی، سکوتِ آرامِ جنگل را شکسته و روستا را در سایهی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرامآرام به میشکا گره میخورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنیست که کمکهای ناخواسته و اتفاقات پیشبینی نشده، جرقهای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش تعریفشده را میلرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشهها و کششی به سوی غریبهای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینهی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصهی دلهایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک میشوند؛عشقی که با تمام ممنوعیتها، کینهها و دردهایش، جسورانه و آرام قد میکشد.داستانی دربارهی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن میگردند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مهجوری - پارت 9
نگرانی نرفته، دوباره بال گشود و روی قلبش نشست و مانع از رسیدن خنکی آب به خشکی گلویش شد. خیره به انعکاس چهره خودش روی آب سطل که از بابت لق ایستادنش روی دهانه چاه، قدری میلرزید و تصویرش را تار میکرد، مشتش را خالی کرد. فرمانده، دیدنش را خواستار شده بود، آن هم درست بعد از اینکه متوجه لرز و تردیدش ب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 8
رفتنشان که با چرخیدن استیون به عقب، روی چشمان میشکا نقش بست، لبخند پررنگی زد و به عقب چرخید. -رفتن. گفت تا پشت بندش صدای همهمهی پیروزی مردم بلند شود، صدایی که به گوش فرمانده رسید و دستش را روی زانویش مشت کرد و اعصابش را مشنجتر ولی برخلاف آشوب او،استیونِ نشسته پشت کامیون و کنار آنتونی لبخند پر...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 7
قدری دورتر از آن دو، سهراب هم نگاهش به میشکا بود و هرچند که خواستهی ایستادگی او را تایید کرده بود ولی او هم دل نگران بود، دل نگران برای دختری که سالها از سکونتش در قلب او میگذشت. سهراب از مدتها قبل، دل به میشکا بسته بود ولی هنوز هیچ نگفته بود و نمیدانست هم، کی بلاخره لب باز کرده و از علاقها...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 6
میشکا نگاهش را روی مردم چرخاند و منتظر جوابشان ماند. مردمی که واو به واو گفتههای او را تایید میکردند و موافق ایستادن و قدمی عقب نرفتن بودند. سهراب که نگاهش قفل چهرهی جدی میشکا بود، سری به تاییدش تکان داد و قدمی رو به جلو برداشت. دستش را همراه با داسی که داشت بالا آورد و رو به اهالی روستا گفت:...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰🥰
۳ ساعت پیشفخری
در پارت 20سپاس بانو قلم زیبات مانا🙏😍
۶ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۳ ساعت پیشفخری
در پارت 10شروعش که خوب بود ممنون نویسنده جان🤎🤎
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون از شما🥰
۳ ساعت پیشالی
در پارت 90میشکا خانم قصد نداره نه معنی نگاه استیون نه معنی نگاه سهراب بفهمه😂؟ یکم توجه کن دختر😭😂 البته من طرفدار استیون هستم😁✨
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم فعلا قصد نداره بره خونهی بخت😂طرفدار خوب کسی هستی😌
۳ ساعت پیشالی
در پارت 90این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره خوب شد نفهمید
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 91چقد انتونی رفیق خوبیه.... خوشم میاد ازش...
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره رفاقتش با استیون خیلی قشنگه
۳ ساعت پیشالی
در پارت 80فرمانده هم بلای جون امیدوارم چیزی از عشق استیون نفهمیده باشه وگرنه استیون تو دردسر میفته
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه بفهمه که دردسر بدی میشه
۳ ساعت پیشالی
در پارت 80سهراب استیون تو عشق میشکا غرق شدن میشکا که هیچ کدوم شون نمیبینه😭😂💔
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دخترم هنوز نفهمیده😂
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 80نکنه فرمانده فهمیده؟بد میشه که این جوری....
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نمیدونم که😁
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 70حالااین دفه تعدادشون کم بود،اگه باز بیان ،تعدادشونم زیاد چی
۷ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اون وقت دردسر بدی میشه
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 60نمیتونه به این راحتی که باهاش فرار کنه😔😔😔😔
۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه نمیشه
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 50واقعا میشکا دختر شجاع و پر دل وجرئتیه... اسمشم خیلی قشنگه....
۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بچم خیلی شجاعت داره، عزیزم🥺
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 40میشکاهم متوجه نگاه های استیون شده؟بعدا یادش میمونه روش اسلحه کشیده بود؟
۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه هنوز نفهمیده استیون دوستش داره، چهرهاش یادش میمونه
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 30چه وضعیت سختیه... ادم بین عشقش و کشورش کدومو انتخاب کنه
۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دو راهیه سختیه انصافا
۳ ساعت پیشاکرم بانو
در پارت 20استیون و سهراب جفتشون به میشکا دل دادن؟
۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۳ ساعت پیش
فخری
در پارت 30انگلیسی ها از قدیم به ما زور میگفتن هنوزم میگن.ممنون بانو جان عالی بود خدا قوت ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️