خلاصه رمان :
در سال ۱۲۹۷ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان میداند و پل گفت و گو بین مردم روستا و بیگانگان میشود. حضور سربازان انگلیسی، سکوت آرام جنگل را شکسته و روستا را در سایهی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرامآرام به میشکا گره میخورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنیست که کمکهای ناخواسته و اتفاقات پیشبینی نشده، جرقهای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش تعریفشده را میلرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشهها و کششی به سوی غریبهای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینهی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصهی دلهایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک میشوند؛عشقی که با تمام ممنوعیتها، کینهها و دردهایش، جسورانه و آرام قد میکشد.داستانی دربارهی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن میگردند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مهجوری - پارت 35
نگاهی به جاوید که در حال حرف زدن با حیدر بود انداخت و سپس قدمهایش را سمت مخالف آن دو برداشت ولی هنوز چند قدم نرفته بود که سهراب صدایش زد.سمت او که حالا مقابلش میایستاد چرخید و پس از گفتن جانمی منتظر شنیدن علت صدا زده شدنش ماند. سهراب با آستین پیراهن سفید رنگش عرق پیشانیاش را گرفت و گفت: -جونت ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 34
کمی بیشتر در دریای افکارش غرق شد تا در نهایت سیاهی به چشمانش افتاد و به خواب رفت.از به خواب رفتن او تا زمانی که میشکا در چوبی مقابلش را هل داده و وارد اصطبل شود بیشتر از دوازده ساعت فاصله بود.سطلی که در دست داشت کنار پایش روی زمین گذاشت و لبخند زنان، دستش را نوازش وار روی موهای بافته شدهی اسب قه...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 33
قامتش که از چشمان استیون محو شد، استیون تازه به یادش آمد قصد داشت سوالی از میشکا بپرسد ولی فراموشش کرده بود. نیم قدمی جلو رفت و لبهایش را قدری از هم فاصله داد و ناخواسته نام او را ادا کرد ولی برای صدا زدن میشکا دیر شده بود، خیلی دیر.نفسش را با صدا از سینهاش رها کرد که آنتونی کنارش ایستاد.نگاهی ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 32
کلافه از هزارتوی افکارش، کف دستش را به زمین فشرد و سر پا شد.قدمهایش را سمت طاقچه کشید و پس از برداشتن سفره، سر جای قبلیاش ایستاد.سفره را به دست مهدخت سپرد و خودش هم رفت تا ناهارش را بیاورد.دقیقهای بعد همراه با دو ظرف و قابلمهی غذایش مسیر رفته را برگشت و مقابل مهدخت آن طرف سفره نشست.بشقاب مهدخ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان مهجوری
از میزان قند بودن پارت فردا نگم🥺
انرژیا بالا باشن برای پارت فردا
مثل قرار همیشه مون ساعت ۱۱ منتظرش باشین

معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت عزیزم🥰
۱ ساعت پیشنرگس
در پارت 352برای روزی که سهراب داماد بشه و دست از سر میشکا برداره صلواتت🤣🤣😂😂
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فک نکنم به این زودیا ول کنه🙄
۱ ساعت پیشفخری
در پارت 350مرسی از رمان بی نظیرت معصومه جان خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۱ ساعت پیشمحیا
در پارت 350آخ آخ کاش میشکا الان پیش استیون بود🥰🥰❤️❤️خسته نباشی
۱۶ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فعلا مجبوریم منتظر بمونیم😁
۱ ساعت پیشحدیث
در پارت 350خسته نباشی معصومه، مرسی بابت پارت هدیه❤️
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما بشم من
دیروزحدیث
در پارت 351با اینکه خودم همه جانبه طرفدار زوج میشکا و استیونم ولی سهراب هم گناه داشت🙂 به هرحال اونم عاشقه دیگه، دلش شکست بنده خدا💔
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آدم نمیدونه طرف کی رو بگیره حدیث🥲
دیروزمهسا
در پارت 351نویسنده عزیز تازه رمانتون رو خوندم خیلی موضوع جدیدی داشت برای من خیلی هم زیبا نوشتید قلمتون ماندگار
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی ممنون که نظرتو برام نوشتی، خوشحال شدم و ذوق کردم دوستش داشتی🥺
دیروزNana
در پارت 352به امید روزی که میشکا تاول پای استیون رو مرهم بزاره
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فکر کن اون وقت استیون چه ذوقی کنه بچم🥺
دیروزآمنه
در پارت 351فقط میتوانم بگم ای دل من که حیران دو عاشق شده بدبختی اینجاست که هم سهراب تایید در خوب بودن داره و هم استیون تایید شده هست البته باید بگیم اگه استیون در آنجا هست فقط مجبور بوده حتی نظر دادن هم کی بهتره برای من خواننده سخته ای کاش یکی زود دل بکنه و با دختری دیگه آشنا بشه تا حداقل اگه به عاشق دومی جواب
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
این وسط متاسفانه دل یکی باید بشکنه🥲
دیروزآمنه
در پارت 351بله بده دلمون نشکنه گرچه دل عاشق دروازه رفت و برگشت نیست و عاشق نمیتواند دوباره عاشق شود شاید کسی رو دوست بدارد ولی عاشق شود محال هست پارت عالی
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میشکا به سهراب بله بده دل استیون میشکنه🥲
دیروززهرا
در پارت 350عالی خسته نباشی نویسنده جونم 🙏👌😘💗
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم
دیروزدختر صحرا
0فقط اون جایی که میشکا داشت میوفتاد و استیون به خواسته اش رسید و تونست بگیرش ..خیلی خوب بود 😊
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
این تیکه پسند همه شده🥺🥺
۲ روز پیشفاطی
0تمام پارت ها قشنگه نمیشه انتخاب کرد.ولی لحظات میشکا و استیون👌👌
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥺
۳ روز پیشزهرا
در پارت 340من صحنه ای که استیون و میشکا با هم صحبت کردن آخ که نگم برات من دلم رفت برای حسودی استیون💯👌😂
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم متوجه هم نمیشد چی میگن بدتر اعصابش خرد میشد😂
۴ روز پیشزهرا
در پارت 340آخ که این دوتا چقدر عشقولانه هاشون قشنگن انشالله برسه لحظه ای که استیون و میشکا اینجوری دل ببرن مرسی معصومه جون خوشقلم کاش یه پارت دیگم داشتیم💯👌🤗💋🥰💗🙏🌱😁
۵ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یعنی استیون میتونه همچین روزی رو ببینه؟🤔 ایشالله وقت کردم پارت هدیه میفرستم
۵ روز پیشزهرا
در پارت 340انشالله که ببینه چنین روزی رو گناه داره واقعا بچه
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم
۴ روز پیش

فاطی
در پارت 351آخ از وقتی مرهمی برای پاهایش پیدا شود میشود از طرف عشق باشد..و چه میکند این نویسنده با دل ما خواننده ها