خلاصه رمان :
در سال ۱۲۹۷ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان میداند و پل گفت و گو بین مردم روستا و بیگانگان میشود. حضور سربازان انگلیسی، سکوت آرام جنگل را شکسته و روستا را در سایهی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرامآرام به میشکا گره میخورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنیست که کمکهای ناخواسته و اتفاقات پیشبینی نشده، جرقهای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش تعریفشده را میلرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشهها و کششی به سوی غریبهای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینهی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصهی دلهایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک میشوند؛عشقی که با تمام ممنوعیتها، کینهها و دردهایش، جسورانه و آرام قد میکشد.داستانی دربارهی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن میگردند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مهجوری - پارت 29
مرده باشد؟ چه کسی با یک ضربهی کوچک میمرد ولی با این حال گفتهی آنتونی باعث نگرانیاش شد که انگشتش را زیر بینی ویلیام گرفت. برخورد گرمای نفسش را که متوجه شد، نفس آسودهای کشید و حینی که دوباره ضربهای به صورت او میزد جواب داد: -زندهست. ادامهی حرفش رو به ویلیامِ هنوز بیهوش بود. -چشماتو باز کن ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 28
ضربه همان و گیج رفتن سر ویلیام همان.حصار انگشتانش دور مچ دستان میشکا شل شد و به ثانیه نکشید که دنیا مقابل چشمانش به سیاهی رفت و دمی بعد هم به پهلو روی زمین افتاد.میشکا، گیج از اتفاقِ افتاده، از آنجایی که ترس اجازه نداده بود هنوز متوجه حضور استیون و آنتونی شود، دستان مرتعشش را آرام پایین آورد و نگ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 27
استیون، تیز، سر سمتی که صدا را شنیده بود چرخاند و گرهی به ابروانش انداخت.گیج از اینکه آن صدا متعلق به که بوده و اصلا برای چه جیغ زده، قدمی روی زمین گل آلود جنگل رو به جلو برداشت و خطاب به آنتونی گفت: -تو هم شنیدی؟ آنتونی آرهای گفت و نیم قدمی سمت استیون برداشت. هر دو صدای آن جیغ را شنیده بودند و ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 26
روشنایی روز به ظهر رسیده بود و خورشیدی که طبق معمول اکثر روزها،بازیاش گرفته بود و هرازگاهی پشت ابریی قایم میشد و دوباره بیرون میآمد، گویی داشت با روستا قایم باشک بازی میکرد و ترمه بود که زیر این روشنایی، با بقچهای که به بغل زده بود وارد محوطهی خانه میشد. نگاهی به اطراف انداخت و میشکا را که...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش

معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا
دیروزسارا
در پارت 170مترجم اورد که چی میشکا همه جا نیازه 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا
دیروزسارا
در پارت 180اوهو اون زمان از این مردام بود البته اونموقع بهتر بود فک کنم نبود؟💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تو هر زمونهای مرد خوب هست
دیروزسارا
در پارت 190نه نه نه نمیخوام 🥺🥺💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میشکا کنار استیون قشنگتره مگه نه؟
دیروزسارا
در پارت 200استوریتو دیدم اینقد خوشحال شدم هم و میبینن دیدن عادی هم نه نجات دهنده ای جونم💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
این دو تا بچه دیدارها دارن هنوز😁
دیروزسارا
در پارت 210ای جانم چه گوگولی مگولین 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی🥺
دیروزسارا
در پارت 220عه عجب برخوردی الان یکی نگاهش خشمگین یکی عاشق 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بگردم برای جفتشون🥲
دیروزسارا
در پارت 230اوو اجنبی مترجم کار خراب کن 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دیگه مترجمم اومد و نیازی به میشکا نیست واسه ترجمه
دیروزسارا
در پارت 230شاید همونی که تو استوریت گفتی *** میکنه به هر حال که خبر چینه 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه اون نیست
دیروزسارا
در پارت 240استیون از هر طرف تو هچله مرسی بابت پارت طولانی 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بچم🥲
دیروزسارا
در پارت 250والا من نمیتونم یه کافه جایی میرم حرف بزنم بنازم میشکا رو ولی با سختی که کشیده بایدم شیر زن بار بیاد فقط کجا امگلیسی یاد گرفته؟ 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به اینکه چهطوری انگلیسی یاد گرفته بعدا اشاره میشه
دیروزسارا
در پارت 260وای بدو برو نجاتش بده استرس گرفتم😬💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مگه میذاره میشکا طوریش بشه؟
دیروزسارا
در پارت 270ای دمت گرم مرد 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😌😌
دیروزسارا
در پارت 280انشالا که بمیره ولی زوج های داستان نجات پیدا کنند💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
زوجا رو بسپر به من😁😂
دیروزسارا
در پارت 290بگیره همون ویلیام بی پدر و بکشه چه کینه ام میگیره 💚
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حقش بود بمیره ولی حیف که نشد
دیروز

سارا
در پارت 160قدیمیا و حرفای مردم 💚