دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مهجوری اثر معصومه علیایی

رمان مهجوری

  • زبان فارسی
  • 22K 👁
  • 235 ❤️
  • 1.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در سال ۱۲۹۷ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان می‌داند و پل گفت‌ و گو بین مردم روستا و بیگانگان می‌شود. حضور سربازان انگلیسی، سکوت آرام جنگل را شکسته و روستا را در سایه‌ی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت‌ و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرام‌آرام به میشکا گره می‌خورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنی‌ست که کمک‌های ناخواسته و اتفاقات پیش‌بینی نشده، جرقه‌ای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش‌ تعریف‌شده را می‌لرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشه‌ها و کششی به سوی غریبه‌ای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینه‌ی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصه‌ی دل‌هایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک می‌شوند؛عشقی که با تمام ممنوعیت‌ها، کینه‌ها و دردهایش، جسورانه و آرام قد می‌کشد.داستانی درباره‌ی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن می‌گردند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

این داستان در دل تاریخ ولی به دور از اتفاقات تاریخی آن زمان رقم می‌خورد. تمام اشخاص و اماکن و رویدادها ساخته‌ی ذهن نویسنده و غیرواقعی‌ست.
فصل اول
سال هزار و دویست و نود و هفت شمسی، روستایی در شمال ایران
پیچید، لا به لای هوهوی باد، صدای خنده‌های نمکین دختری دامن پوش که با دستانی باز شده به اطراف و سری پایین، نگاه قهوه‌ای روشن و دقیقش را به تنه‌ی تنومند درختی که روی زمین افتاده بود داده و آرام و شمرده‌شمرده روی آن تنه قدم برمی‌داشت. دستانش برای حفظ تعادل به اطراف باز شده بودند و و قدم‌هایش هم برای مبادا افتادنش از آن ارتفاع نه چندان زیاد که به اندازه‌ی عرض تنه‌ی درخت بود شمرده شده بودند.
هوا نم داشت، هنوز هم هوای باران صبحگاهی را می‌شد در آن ساعتی که تا ظهر چندی پیش باقی نمانده بود حس کرد و و دخترک با آن موهای شانه خورده و تا نزدیکی گودی کمرش که باز رهایشان کرده بود، هوس بازیگوشی به سرش زده و هم قدم پدرش شده بود تا لا به لای درختانِ قد کشیده‌ی جنگل، صدای خنده‌اش را بی‌مهابا رها کند. خنده‌ای که طرح می‌زد به صدای دارکوبی که دورتر از او، روی درختی نشسته و مقاومت تنه‌اش را با تیزی نوکش به چالش کشیده بود.دارکوب بود و تق‌تق نوکش، دخترک بود و خنده‌هایش و مردی که با قدری فاصله از او، کمر خم کرده و تکه چوپ‌های نم‌دار را جمع می‌کرد و زیر لب آوای محلی می‌خواند تا صدایش روح جنگل را نوازش کند و رنگی تازه به سرسبزی نم خورده‌اش ببخشد.
خم شدگی کمرش که قدری آزار دهنده شد، ابروان پرپشتش را سمت یکدیگر کشید و کمر صاف کرد و پشت دستش را روی گودی کمرش، درست روی شالِ مشکی رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بسته بود، فشرد و زیر لبِ آخی کم‌جان ادا کرد.قدری خسته بود و این را می‌شد از مشکی دیده‌گان رنجورش به تماشا نشست ولی پدر بودن که خستگی نمی‌شناخت! مرد بود و خستگی برایش ممنوعه! مرد بود و تلاش آشناترین واژه برایش.
نگاه خسته‌اش را چرخاند تا رسید به دخترکش که با لب‌هایی کش آمده و آن پیراهن سبز رنگ و گلدار، هنوز هم مصمم بود در برداشتن قدم‌هایش روی آن تنه که خیسی شلاق باران را به تن داشت و قدری لغزان بود!
-درخت سُره.
آوای مرد که به گوشش رسید، پاشنه‌ی پای راستش را مقابل نوک پای چپش گذاشت و قدری به راست متمایل شد و جواب داد:
-نمیفتم!
گفت و قدم بعدی را درست روی سبزی خزه‌ای که روی تنه‌ی رو به پوسیدگی درخت سبز شده بود گذاشت و قدم بعدی هم به موازاتش آمد، آمد تا این بار کف کفشش قدری کج‌تر از قبل و نزدیک به لبه‌ی تنه قرار گرفته و لغزشش باعث متمایل شدن تنش به سمت چپ شود. خنده از لب‌هایش گریخت و ترس طرحی زده روی قلبش، بی‌مهابا که وادار به تپیدنش کرد، جیغ خفیفی کشید و دستانش را به امید تکیه‌گاهی دراز کرد تا مانع از افتادنش شود ولی دست خالی که ماند، چشمانش را روی هم فشرد و جیغ بعدی را هم کشید و درست همان دم دستان قوی مردی دور تنش حلقه شد و اجازه نداد به افتادنش.تنش که میان بازوانِ مرد فرو رفت و طعنه‌ای زده به آشوبش، خودش را رسیده به جایی امن یافت، لای چشمانش را گشود تا فر مژه‌هایش کنار رفته و قدری کج کردن سرش طرح چهره‌ی سبزه‌ی پدرش را روی چشمانش شکل دهد.
قلبش از آن نجات گرم شد و لبخندِ گریزان شده از لب‌هایش، با جانی هنوز غرق در آشفتگی، روی لب‌هایش ساکن شد تا جایی دورتر از آن روز، کششی از جنس یادآور، روی سرخی لب‌های دختری بنشیند.
دختری که چشمانش را بسته و گوش سپرده بود به آوای آواز خواندن مردی که تمام جانش را با صدایش فتح کرده و آرامش را درون رگ‌هایش جاری کرده بود ولی آن آرامش تنها برای او بود، قدری دورتر از او، قدم‌های دوان دختری، زنجیر شده به آشوب، نفس را برایش در آن هوای مه آلود که سخت بود دیدن قدم بعدی و آسان، گم شدن در پیج و تاب جنگل اگر ناشناس بودی به چم و خمش، سنگین کرده بودند.
پایین دامن سرخ و گل‌دارش روی گل کشیده شده و طرحی از آن را روی خود به یادگاری گذاشته بود تا با هر قدم او، آن طرح پررنگ‌تر شود.نفس‌نفس می‌زد ولی جایی برای تعلل و ایستادن نبود و فعلا نمی‌شد به خواسته‌ی قلبش که ایستادن و نفس تازه کردن بود بهایی دهد.
دستش را سمت دامنش که پایینش دیگر بابت آن حجم از گل نشسته‌یِ رویش سنگینی می‌کرد برد و قدری دامن را بالا کشید.دم عمیقی گرفت و ته سینه‌اش که قدری سوخت، چینی به پیشانیش داد و حین گذر از کنارِ درختی و کنار زدن شاخه‌اش، با صدایی بلند گفت:
-میشکا؟
نم شاخه که روی انگشتانش نشست، چنگی به گوشه‌ی پیراهن سفید رنگ و ساده‌اش زد و بلندتر از قبل صدایش زد:
-میشکا؟
میشکا، اویی که تمام جانش گوش شده و صدای آواز مرد را شنوا شده بود، قطره‌ای از لای بسته‌ی چشمش دست و پا زد و حکم رهایی که گرفت، آرام روی گونه‌ی سرخ شده از سرمایش خزید و رسید به زیر گلویش که با روسری پوشیده شده بود.دلش عجیب تنگ آن صدا و صاحبش بود، صاحبی که دو سال از نبودش می‌گذشت و میشکا گه‌گاهی برای تداعی آن صدا، پا در آن جنگل می‌گذاشت و گوش می‌سپرد به تصورش.
آب دهانش را قورت داد و زیر لب آرام و بغض دار گفت:
-دلم برات تنگ شده.
نفس عمیقی کشید و دستانش را مقابل سینه‌اش در هم حلقه کرد و خودش را که به آغوش کشید، دختر بود که به او و خلوتش رسید.
قامتش را که دید، سر جایش متوقف شد و یک دستش را به سینه‌اش با تب و تابی که داشت فشرد و سپس بریده‌بریده گفت:
-میشک...میشکا!
بریدگی صدایش به او رسید و لای چشمانش را که به گشودن وا داشت، آغوش خودش را رها کرد و نفس عمیقی کشید و به عقب چرخید. کششی به لب‌هایش داد ولی همین که چهره‌ی آشفته‌ی او روی چشمانش نقش بست، ابروان کشیده‌اش را در هم گره زد و قدمی پیش آمد و گفت:
-چی شده مهدخت؟
مهدخت دستش را مشت کرد و ضربه‌ای به سینه‌اش زد. باز هم که سوزشی عایدش شد، چون قبل بریده‌بریده ولی قدری بهتر، جواب داد:
-اجنبیا بازم...بازم زدن به انبار.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان مهجوری

معصومه علیایی : ۴ ساعت پیش

از میزان قند بودن پارت فردا نگم🥺
انرژیا بالا باشن برای پارت فردا
مثل قرار همیشه مون ساعت ۱۱ منتظرش باشین

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 234 رای
5 ★
68%
4 ★
29%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان مهجوری

  • فاطی

    در پارت 351

    آخ از وقتی مرهمی برای پاهایش پیدا شود میشود از طرف عشق باشد..و چه میکند این نویسنده با دل ما خواننده ها

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازت عزیزم🥰

    ۱ ساعت پیش
  • نرگس

    در پارت 352

    برای روزی که سهراب داماد بشه و دست از سر میشکا برداره صلواتت🤣🤣😂😂

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فک نکنم به این زودیا ول کنه🙄

    ۱ ساعت پیش
  • فخری

    در پارت 350

    مرسی از رمان بی نظیرت معصومه جان خدا قوت قلمت مانا عزیزم 🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۱ ساعت پیش
  • محیا

    در پارت 350

    آخ آخ کاش میشکا الان پیش استیون بود🥰🥰❤️❤️خسته نباشی

    ۱۶ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فعلا مجبوریم منتظر بمونیم😁

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث

    در پارت 350

    خسته نباشی معصومه، مرسی بابت پارت هدیه❤️

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدای شما بشم من

    دیروز
  • حدیث

    در پارت 351

    با اینکه خودم همه جانبه طرفدار زوج میشکا و استیونم ولی سهراب هم گناه داشت🙂 به هرحال اونم عاشقه دیگه، دلش شکست بنده خدا💔

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آدم نمیدونه طرف کی رو بگیره حدیث🥲

    دیروز
  • مهسا

    در پارت 351

    نویسنده عزیز تازه رمانتون رو خوندم خیلی موضوع جدیدی داشت برای من خیلی هم زیبا نوشتید قلمتون ماندگار

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی ممنون که نظرتو برام نوشتی، خوشحال شدم و ذوق کردم دوستش داشتی🥺

    دیروز
  • Nana

    در پارت 352

    به امید روزی که میشکا تاول پای استیون رو مرهم بزاره

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فکر کن اون وقت استیون چه ذوقی کنه بچم🥺

    دیروز
  • آمنه

    در پارت 351

    فقط میتوانم بگم ای دل من که حیران دو عاشق شده بدبختی اینجاست که هم سهراب تایید در خوب بودن داره و هم استیون تایید شده هست البته باید بگیم اگه استیون در آنجا هست فقط مجبور بوده حتی نظر دادن هم کی بهتره برای من خواننده سخته ای کاش یکی زود دل بکنه و با دختری دیگه آشنا بشه تا حداقل اگه به عاشق دومی جواب

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    این وسط متاسفانه دل یکی باید بشکنه🥲

    دیروز
  • آمنه

    در پارت 351

    بله بده دلمون نشکنه گرچه دل عاشق دروازه رفت و برگشت نیست و عاشق نمیتواند دوباره عاشق شود شاید کسی رو دوست بدارد ولی عاشق شود محال هست پارت عالی

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میشکا به سهراب بله بده دل استیون میشکنه🥲

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 350

    عالی خسته نباشی نویسنده جونم 🙏👌😘💗

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم

    دیروز
  • دختر صحرا

    0

    فقط اون جایی که میشکا داشت میوفتاد و استیون به خواسته اش رسید و تونست بگیرش ..خیلی خوب بود 😊

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    این تیکه پسند همه شده🥺🥺

    ۲ روز پیش
  • فاطی

    0

    تمام پارت ها قشنگه نمیشه انتخاب کرد.ولی لحظات میشکا و استیون👌👌

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 340

    من صحنه ای که استیون و میشکا با هم صحبت کردن آخ که نگم برات من دلم رفت برای حسودی استیون💯👌😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم متوجه هم نمیشد چی میگن بدتر اعصابش خرد میشد😂

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 340

    آخ که این دوتا چقدر عشقولانه هاشون قشنگن انشالله برسه لحظه ای که استیون و میشکا اینجوری دل ببرن مرسی معصومه جون خوشقلم کاش یه پارت دیگم داشتیم💯👌🤗💋🥰💗🙏🌱😁

    ۵ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یعنی استیون میتونه همچین روزی رو ببینه؟🤔 ایشالله وقت کردم پارت هدیه میفرستم

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 340

    انشالله که ببینه چنین روزی رو گناه داره واقعا بچه

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️