خلاصه رمان مهجوری
در سال ۱۲۹۶ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان میداند و پل گفت و گو بین مردم روستا و بیگانگان میشود. حضور سربازان انگلیسی، سکوتِ آرامِ جنگل را شکسته و روستا را در سایهی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرامآرام به میشکا گره میخورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنیست که کمکهای ناخواسته و اتفاقات پیشبینی نشده، جرقهای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش تعریفشده را میلرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشهها و کششی به سوی غریبهای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینهی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصهی دلهایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک میشوند؛عشقی که با تمام ممنوعیتها، کینهها و دردهایش، جسورانه و آرام قد میکشد.داستانی دربارهی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن میگردند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مهجوری - پارت 23
استیون که هیچ انتظار دیدن میشکا را نداشت، خیرهی چشمانِ او که کمکم رنگ غضب و تنفر میگرفتند ماند.چقدر دلش برای او تنگ شده بود که حتی توان نداشت چشم از رخِ او بگیرد.آخرین دیدارشان برمیگشت به دمِ انبارِ برنج و بعد هم اسلحه کشی و مابقی اتفاقات.از آن روز به بعد، او را حتی از دور هم ندیده بود که حال...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 22
*** صبح روز بعد بود و میشکا که پس از جمع کردن سفرهی صبحانه، پشت سر جاوید با سبدی در دست از پلهها پایین میآمد.کنار برادرش ایستاد و نگاهی به نیمرخ او انداخت.از روز گذشته متوجه شده بود او حرفی دارد ولی به زبان نمیآورد، خواهرش بود و تک به تک عادتهایش را میشناخت، میدانست هر وقت جاوید سنگینی حرف...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 21
نگاهش که به نبود کسی در شالیزار رسید، یک دستش را به سینهاش چسباند و نفسی که تازه کرد، روی نوک پاهایش بلند شد و سر برای یافتن جاوید چرخاند. نگاهش جست و جو گرانه چرخید ولی احدی را ندید. یعنی جاوید قبل از رسیدن او رفته بود؟ ولی آن وقت حداقل میان راه میدیدتش، مگر اینکه پیشتر از اینها رفته باشد. پا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان مهجوری - پارت 20
او بود که باید به این علاقه جواب میداد، اویی که پارچهی مشکی رنگ دامنش را میان دست عرق کردهاش مچاله میکرد. هر دو عرق کرده بودند، یکی از اضطراب و دیگری... . دیگری از چه این چنین آشفته شده بود؟ از چه قلبش را بیقرار میدید؟ باز هم از شرم بود یا از جوابی که باید میگفت؟ خواست لب باز کند، خواست ه...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
دختر صحرا
در پارت 230استیون چرا تو آنقدر بدشانسی مادر ..بمیره سربازی که تو و میشکا رو باهم دید
۵ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 230دلم برای استیون سوختید ولی حرکت میشکا کاملا عقلانی و درست بود امیدوارم زودتر راه برای استیون هموار شه
۵ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 230خدا قوت چه پارت جذاب و پر مطلبی بود
۵ ساعت پیشنگین رمان فن
در پارت 50آخی استیون بیچاره گناه داره. عشق یه طرفه بد دردیه
۶ ساعت پیشزاده خورشید
در پارت 90هرچیزی ممکنه ولی بنظرم ممکنه میشکا و سهراب یه داستان هایی باهم داشته باشن ولی تهش با میشکا و استیون تموم شه
۷ ساعت پیشNargess
در پارت 230عی بابا باز این سرباز انتر کیه که اومد به فرمانده گفت تازه از دست این سهراب راحت شدم گفتم استیون جانم یکم راحت میشه باز این سرباز *** اضاف شد🤣🙄
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
استیون بچم شانس نداره😂یا رقیب عشقی براش پیدا میشه یا یکی میره گزارششو به فرمانده میده🤦♀️
۱۴ ساعت پیشماهورا
در پارت 230یاخدا بابا سهراب رفت این سرباز از کجا اومد گند زد به همه چی ولی خیلی دلم برای سهراب سوخت اون بی گناه ترین فرد بود تنها گناهش عاشق شدن بود هیی پسلم خیلی ناراحت شده 😭😭🥹🥹
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
گناهش فقط عاشقی بود!
۱۴ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 230آخی سهراب ننه مرده تو چقدر بد شانسی ..قربون دل عاشقت پسر گلم ..میشکا بد جوابی به سهراب داد حداقل ملایم تر رفتار می کرد با استیون برخورد کرد سر سهراب خالی کرد وایی 🥺🥺
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم گفت یه راست بهش بگم نه و تموم بشه🥲
۱۴ ساعت پیشفاطی
در پارت 230وای بر وقتی که دهنی بی موقع باز میشود و چه میشود حرفی که نباید زده شود و عشق، واژه ای دلنشین و حسودی که این را نمیفهمد و مانند گِل زیر پا لگد مال میکند
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم دهن لقیه سربازه باعث چی میشه
۱۴ ساعت پیشمحیا
در پارت 40آفرین به آنتونی عجب رفیقی👏👏
۲۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی دوست خوبیه واسه استیون
۱۴ ساعت پیشمحیا
در پارت 50توصیفات عالی هستن۰❤️❤️
۲۱ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون🥰
۱۴ ساعت پیشمینو
در پارت 221سلام معصوم جان لایک کردم پارت هدیه بده تا آخر امشب منتظریم😍❤️❤️
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت، فرستادم پارت هدیه رو
۲ روز پیشراز
در پارت 221اوه اوه چه برخوردی شد تصادف کردن شدید
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وای مردم😂😂
۲ روز پیشراز
در پارت 221حالا ببین کجا تموم میکنن هی مارو میبری لب دریا باز تشه برمیگردونه نکن عزیزم ی دفعه دیدی خودمو انداختم داخل دریا غرق شدم شانس من هیشکی هم نیست نجاتمون بده
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خدا نکنه، پارت هدیه فرستادم😁
۲ روز پیش

مهدیس
در پارت 220بیچاره سهراب، الان چقدر با خودش خیال بافی میکنه، چه فکرایی چه تصورایی با میشکا تو ذهنش میسازه ولی نمیدونه جواب میشکا منفیه☹️ و حالا کی بگیره استیون رو که تماس بدن با بدن داشته با میشکا🤣🤣هرچند تصادفی