دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مهجوری اثر معصومه علیایی

رمان مهجوری

  • زبان فارسی
  • 17K 👁
  • 180 ❤️
  • 561 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان مهجوری

در سال ۱۲۹۶ شمسی، در روستایی از شمال ایران، دختری به نام میشکا میان مردم و نیروهای بیگانه ایستاده است، دختری که زبان می‌داند و پل گفت‌ و گو بین مردم روستا و بیگانگان می‌شود. حضور سربازان انگلیسی، سکوتِ آرامِ جنگل را شکسته و روستا را در سایه‌ی ترس و نگرانی فرو برده است. در میان این رفت‌ و آمدها، نگاه یک سرباز بیگانه، آرام‌آرام به میشکا گره می‌خورد؛ نگاهی که از همان آغاز، محکوم به سکوت است. داستان، روایت زنی‌ست که کمک‌های ناخواسته و اتفاقات پیش‌بینی نشده، جرقه‌ای آرام در دلش روشن میکند و مرزهای از پیش‌ تعریف‌شده را می‌لرزاند. جنگی میان وفاداری به ریشه‌ها و کششی به سوی غریبه‌ای از دیاری دیگر.حالا او میان دو راهی گرفتار شده،از یک سو کینه‌ی مردم از بیگانگان و از سویی دیگر حسی که نسبت به آن سرباز در دلش پیدا کرده است. این رمان، قصه‌ی دل‌هایی است که در میان دشمنی، به هم نزدیک می‌شوند؛عشقی که با تمام ممنوعیت‌ها، کینه‌ها و دردهایش، جسورانه و آرام قد می‌کشد.داستانی درباره‌ی دو نفر که در دنیاهایی که از هم جدا هستند به دنبال راهی برای رسیدن می‌گردند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

این داستان در دل تاریخ ولی به دور از اتفاقات تاریخی آن زمان رقم می‌خورد. تمام اشخاص و اماکن و رویدادها ساخته‌ی ذهن نویسنده و غیرواقعی‌ست.
فصل اول
سال هزار و دویست و نود و شش شمسی، روستایی در شمال ایران
پیچید، لا به لای هوهوی باد، صدای خنده‌های نمکین دختری دامن پوش که با دستانی باز شده به اطراف و سری پایین، نگاه قهوه‌ای روشن و دقیقش را به تنه‌ی تنومند درختی که روی زمین افتاده بود داده و آرام و شمرده‌شمرده روی آن تنه قدم برمی‌داشت. دستانش برای حفظ تعادل به اطراف باز شده بودند و و قدم‌هایش هم برای مبادا افتادنش از آن ارتفاع نه چندان زیاد که به اندازه‌ی عرض تنه‌ی درخت بود شمرده شده بودند.
هوا نم داشت، هنوز هم هوای باران صبحگاهی را می‌شد در آن ساعتی که تا ظهر چندی پیش باقی نمانده بود حس کرد و و دخترک با آن موهای شانه خورده و تا نزدیکی گودی کمرش که باز رهایشان کرده بود، هوس بازیگوشی به سرش زده و هم قدم پدرش شده بود تا لا به لای درختانِ قد کشیده‌ی جنگل، صدای خنده‌اش را بی‌مهابا رها کند. خنده‌ای که طرح می‌زد به صدای دارکوبی که دورتر از او، روی درختی نشسته و مقاومت تنه‌اش را با تیزی نوکش به چالش کشیده بود.دارکوب بود و تق‌تق نوکش، دخترک بود و خنده‌هایش و مردی که با قدری فاصله از او، کمر خم کرده و تکه چوپ‌های نم‌دار را جمع می‌کرد و زیر لب آوای محلی می‌خواند تا صدایش روح جنگل را نوازش کند و رنگی تازه به سرسبزی نم خورده‌اش ببخشد.
خم شدگی کمرش که قدری آزار دهنده شد، ابروان پرپشتش را سمت یکدیگر کشید و کمر صاف کرد و پشت دستش را روی گودی کمرش، درست روی شالِ مشکی رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بسته بود، فشرد و زیر لبِ آخی کم‌جان ادا کرد.قدری خسته بود و این را می‌شد از مشکی دیده‌گان رنجورش به تماشا نشست ولی پدر بودن که خستگی نمی‌شناخت! مرد بود و خستگی برایش ممنوعه! مرد بود و تلاش آشناترین واژه برایش.
نگاه خسته‌اش را چرخاند تا رسید به دخترکش که با لب‌هایی کش آمده و آن پیراهن سبز رنگ و گلدار، هنوز هم مصمم بود در برداشتن قدم‌هایش روی آن تنه که خیسی شلاق باران را به تن داشت و قدری لغزان بود!
-درخت سُره.
آوای مرد که به گوشش رسید، پاشنه‌ی پای راستش را مقابل نوک پای چپش گذاشت و قدری به راست متمایل شد و جواب داد:
-نمیفتم!
گفت و قدم بعدی را درست روی سبزی خزه‌ای که روی تنه‌ی رو به پوسیدگی درخت سبز شده بود گذاشت و قدم بعدی هم به موازاتش آمد، آمد تا این بار کف کفشش قدری کج‌تر از قبل و نزدیک به لبه‌ی تنه قرار گرفته و لغزشش باعث متمایل شدن تنش به سمت چپ شود. خنده از لب‌هایش گریخت و ترس طرحی زده روی قلبش، بی‌مهابا که وادار به تپیدنش کرد، جیغ خفیفی کشید و دستانش را به امید تکیه‌گاهی دراز کرد تا مانع از افتادنش شود ولی دست خالی که ماند، چشمانش را روی هم فشرد و جیغ بعدی را هم کشید و درست همان دم دستان قوی مردی دور تنش حلقه شد و اجازه نداد به افتادنش.تنش که میان بازوانِ مرد فرو رفت و طعنه‌ای زده به آشوبش، خودش را رسیده به جایی امن یافت، لای چشمانش را گشود تا فر مژه‌هایش کنار رفته و قدری کج کردن سرش طرح چهره‌ی سبزه‌ی پدرش را روی چشمانش شکل دهد.
قلبش از آن نجات گرم شد و لبخندِ گریزان شده از لب‌هایش، با جانی هنوز غرق در آشفتگی، روی لب‌هایش ساکن شد تا جایی دورتر از آن روز، کششی از جنس یادآور، روی سرخی لب‌های دختری بنشیند.
دختری که چشمانش را بسته و گوش سپرده بود به آوای آواز خواندن مردی که تمام جانش را با صدایش فتح کرده و آرامش را درون رگ‌هایش جاری کرده بود ولی آن آرامش تنها برای او بود، قدری دورتر از او، قدم‌های دوان دختری، زنجیر شده به آشوب، نفس را برایش در آن هوای مه آلود که سخت بود دیدن قدم بعدی و آسان، گم شدن در پیج و تاب جنگل اگر ناشناس بودی به چم و خمش، سنگین کرده بودند.
پایین دامن سرخ و گل‌دارش روی گل کشیده شده و طرحی از آن را روی خود به یادگاری گذاشته بود تا با هر قدم او، آن طرح پررنگ‌تر شود.نفس‌نفس می‌زد ولی جایی برای تعلل و ایستادن نبود و فعلا نمی‌شد به خواسته‌ی قلبش که ایستادن و نفس تازه کردن بود بهایی دهد.
دستش را سمت دامنش که پایینش دیگر بابت آن حجم از گل نشسته‌یِ رویش سنگینی می‌کرد برد و قدری دامن را بالا کشید.دم عمیقی گرفت و ته سینه‌اش که قدری سوخت، چینی به پیشانیش داد و حین گذر از کنارِ درختی و کنار زدن شاخه‌اش، با صدایی بلند گفت:
-میشکا؟
نم شاخه که روی انگشتانش نشست، چنگی به گوشه‌ی پیراهن سفید رنگ و ساده‌اش زد و بلندتر از قبل صدایش زد:
-میشکا؟
میشکا، اویی که تمام جانش گوش شده و صدای آواز مرد را شنوا شده بود، قطره‌ای از لای بسته‌ی چشمش دست و پا زد و حکم رهایی که گرفت، آرام روی گونه‌ی سرخ شده از سرمایش خزید و رسید به زیر گلویش که با روسری پوشیده شده بود.دلش عجیب تنگ آن صدا و صاحبش بود، صاحبی که دو سال از نبودش می‌گذشت و میشکا گه‌گاهی برای تداعی آن صدا، پا در آن جنگل می‌گذاشت و گوش می‌سپرد به تصورش.
آب دهانش را قورت داد و زیر لب آرام و بغض دار گفت:
-دلم برات تنگ شده.
نفس عمیقی کشید و دستانش را مقابل سینه‌اش در هم حلقه کرد و خودش را که به آغوش کشید، دختر بود که به او و خلوتش رسید.
قامتش را که دید، سر جایش متوقف شد و یک دستش را به سینه‌اش با تب و تابی که داشت فشرد و سپس بریده‌بریده گفت:
-میشک...میشکا!
بریدگی صدایش به او رسید و لای چشمانش را که به گشودن وا داشت، آغوش خودش را رها کرد و نفس عمیقی کشید و به عقب چرخید. کششی به لب‌هایش داد ولی همین که چهره‌ی آشفته‌ی او روی چشمانش نقش بست، ابروان کشیده‌اش را در هم گره زد و قدمی پیش آمد و گفت:
-چی شده مهدخت؟
مهدخت دستش را مشت کرد و ضربه‌ای به سینه‌اش زد. باز هم که سوزشی عایدش شد، چون قبل بریده‌بریده ولی قدری بهتر، جواب داد:
-اجنبیا بازم...بازم زدن به انبار.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مهجوری

  • مهدیس

    در پارت 220

    بیچاره سهراب، الان چقدر با خودش خیال بافی میکنه، چه فکرایی چه تصورایی با میشکا تو ذهنش میسازه ولی نمیدونه جواب میشکا منفیه☹️ و حالا کی بگیره استیون رو که تماس بدن با بدن داشته با میشکا🤣🤣هرچند تصادفی

    ۴ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 230

    استیون چرا تو آنقدر بدشانسی مادر ..بمیره سربازی که تو و میشکا رو باهم دید

    ۵ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 230

    دلم برای استیون سوختید ولی حرکت میشکا کاملا عقلانی و درست بود امیدوارم زودتر راه برای استیون هموار شه

    ۵ ساعت پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 230

    خدا قوت چه پارت جذاب و پر مطلبی بود

    ۵ ساعت پیش
  • نگین رمان فن

    در پارت 50

    آخی استیون بیچاره گناه داره. عشق یه طرفه بد دردیه

    ۶ ساعت پیش
  • زاده خورشید

    در پارت 90

    هرچیزی ممکنه ولی بنظرم ممکنه میشکا و سهراب یه داستان هایی باهم داشته باشن ولی تهش با میشکا و استیون تموم شه

    ۷ ساعت پیش
  • Nargess

    در پارت 230

    عی بابا باز این سرباز انتر کیه که اومد به فرمانده گفت تازه از دست این سهراب راحت شدم گفتم استیون جانم یکم راحت میشه باز این سرباز *** اضاف شد🤣🙄

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    استیون بچم شانس نداره😂یا رقیب عشقی براش پیدا میشه یا یکی میره گزارششو به فرمانده میده🤦‍♀️

    ۱۴ ساعت پیش
  • ماهورا

    در پارت 230

    یاخدا بابا سهراب رفت این سرباز از کجا اومد گند زد به همه چی ولی خیلی دلم برای سهراب سوخت اون بی گناه ترین فرد بود تنها گناهش عاشق شدن بود هیی پسلم خیلی ناراحت شده 😭😭🥹🥹

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    گناهش فقط عاشقی بود!

    ۱۴ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 230

    آخی سهراب ننه مرده تو چقدر بد شانسی ..قربون دل عاشقت پسر گلم ..میشکا بد جوابی به سهراب داد حداقل ملایم تر رفتار می کرد با استیون برخورد کرد سر سهراب خالی کرد وایی 🥺🥺

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم گفت یه راست بهش بگم نه و تموم بشه🥲

    ۱۴ ساعت پیش
  • فاطی

    در پارت 230

    وای بر وقتی که دهنی بی موقع باز میشود و چه میشود حرفی که نباید زده شود و عشق، واژه ای دلنشین و حسودی که این را نمیفهمد و مانند گِل زیر پا لگد مال میکند

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم دهن لقیه سربازه باعث چی میشه

    ۱۴ ساعت پیش
  • محیا

    در پارت 40

    آفرین به آنتونی عجب رفیقی👏👏

    ۲۲ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی دوست خوبیه واسه استیون

    ۱۴ ساعت پیش
  • محیا

    در پارت 50

    توصیفات عالی هستن۰❤️❤️

    ۲۱ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون🥰

    ۱۴ ساعت پیش
  • مینو

    در پارت 221

    سلام معصوم جان لایک کردم پارت هدیه بده تا آخر امشب منتظریم😍❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت، فرستادم پارت هدیه رو

    ۲ روز پیش
  • راز

    در پارت 221

    اوه اوه چه برخوردی شد تصادف کردن شدید

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای مردم😂😂

    ۲ روز پیش
  • راز

    در پارت 221

    حالا ببین کجا تموم میکنن هی مارو میبری لب دریا باز تشه برمیگردونه نکن عزیزم ی دفعه دیدی خودمو انداختم داخل دریا غرق شدم شانس من هیشکی هم نیست نجاتمون بده

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خدا نکنه، پارت هدیه فرستادم😁

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟