نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت و سوم :
تکیهاش را به دیوار سفت پشت سرش داد و چشمانش را هم بست. جایی از بدنش نبود که درد نکند.نمیدانست چند روز است که اسیر دستشان شده فقط میدانست که زمان را گم کرده.حتی نمیدانست شب است یا روز.اتاقی که او و دوستانش را حبس خود داشت، حتی پنجرهای نداشت که متوجه روشنایی یا تاریکی هوا شوی.سرفهای کرد که سکوت اتراق کرده در اتاق شکست و پشت بندش امید بود که به حرف آمد.
-اینا چرا دست از سرمون برنÙ
لطفا صبر کنید...
