دوست داشتی؟
رمان لیانا اثر زهرا باقری

رمان لیانا

  • زبان فارسی
  • 71.8K 👁
  • 113 ❤️
  • 62 💬

خلاصه رمان فانتزی لیانا

داستان دختری به نام لیانا که توسط ملکه‌ی سرزمینش، به عنوان جانشینش انتخاب می‌شود. دختری که برگزیده می‌شود تا با درخشش و پاکی‌اش ناجی سرزمینش باشد؛ اما غافل از آن‌که که او با پذیرفتن آن عنوان، بذر کینه را در دل شخصی می‌کارد که فرمانروایی را حقی می‌داند که از او سلب شده است.

قسمتی از متن رمان لیانا

-فکر می‌کردم پدرت رو فراموش کردی.
-من هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم.
-اون مرده!
بی‌آن‌که لحظه‌ای از شنیدن آن خبر متاثر شود، چهره‌ی غمگینی به خود گرفت و گفت:
-انتقامش گرفته میشه.
- سال‌ها پیش وقتی پدرت از این‌جا تبعید شد سعی کرد شیء باارزشی رو از قصر خارج کنه؛ اما موفق نشد.
-اوم... اون یه‌کمی توی انجام کارها ضعیف بود.
ثانیه‌ای در چشمان هم خیره شدند. نارسیسا نگاه سردش را مستقیما به چشم‌هایش دوخت و گفت:
-اون شیء کجاست؟
-جایی در نزدیکی کاترین.
-نمی‌پرسم به چه دردی می‌خوره؛ چون این یک معامله است هنری، درسته؟
-کاملا درسته! در عوض اون شیء من جون لیانا رو برات می‌گیرم.
نارسیسا پوزخندی زد و گفت:
-خبرها زود می‌رسه!
بی‌ آن‌ که منتظر جوابی از طرف او باشد ادامه داد:
- اما من چیزی بیشتر از این رو می‌خوام، جایگاه ملکه!
هنری که به وضوح از شنیدن این جمله جا خورده بود، سرش را کمی جلوتر آورد و با صدای آرام‌تری گفت:
-این امکان نداره، ما سال‌هاست راهمون رو از ملکه جدا کردیم. اون قول داده که به ما کاری نداشته باشه، در صورتی که ما هم از قلمروش دوری کنیم، تو با این کار جون من و مردمم رو به خطر می‌اندازی.
-با من روراست باش هنری، بگو که می‌ترسی.
هنری با عصبانیت بال‌هایش را تکان داد و گفت:
-بهتره قبل از این‌که حرف بزنی فکر کنی، شاید همیشه این‌قدر بخشنده نباشم.
لبخند نارسیسا پررنگ‌تر شد و با لحن جنون‌آمیزی زمزمه کرد:
-پس حقیقت داره، تو اون ارتش رو در اختیار داری.
-نمی‌دونم در مورد چی حرف می‌زنی.
-زود باش هنری، اعتراف کن که در تمام این سال‌ها ساکت نموندی، تو نقشه‌ای داری.
هنری با کلافگی سرش را تکان داد و با آخرین توان در برابر این کار مقاومت می‌کرد. نارسیسا صورتش را نزدیک‌تر کرد و با بی‌قراری گفت:
-نمی‌تونی انکارش کنی.
با این‌که حالتی در صورتش مشخص نبود؛ اما با لحن عصبی گفت:
-ارتش من در حال حاضر توانایی مقابله با کاترین رو نداره.
نارسیسا با شنیدن این جمله لبخند پیروزمندانه‌ای زد و با صدای آرامی تکرار کرد:
-می‌دونستم، می‌دونستم که حدسم درسته!
-مثل این‌که نشنیدی چی گفتم. ارتش من توان مقاومت در برابر ملکه رو نداره، حداقل الان نداره!
-هشت‌سال پیش نیروهای تو سعی کردند از مرز جنگل عبور کنند.
-درسته‌‌؛ اما دیدی که موفق نشدیم.
-همون‌طور که خودت هم گفتی هنری، ارتش تو در حال حاضر توانایی یک حمله‌ی موفقیت‌آمیز رو نداره؛ اما شاید به زودی...
-از این حالت صورتت اصلا خوشم نمیاد!
نارسیسا پوزخندی زد.
-چه نقشه‌ای داری؟
-در حال حاضر نباید برای کشتن اون موجود بی‌ارزش عجله کنم.
-نارسیسا نقشه‌ات چیه؟
-زمان می‌بره.
-من سال‌هاست که منتظر یک فرصتم، باز هم می‌تونم صبر کنم.
-خوبه!
-اما برای شروع تو باید چیزی رو که می‌خوام بهم بدی.
نارسیسا بی‌توجه به حرف او شروع به قدم‌زدن در اتاق کرد.
-شنیدی چی گفتم؟
دستانش را در هوا تکان داد.
هنری این کار او را به پای تایید حرفش حساب کرده و بال‌هایش را به آرامی باز کرد، قبل از رفتنش به آرامی زمزمه کرد:
-منتظر پیغامت هستم.
و بعد بال‌های عظیمش را باز کرده و در سیاهی شب ناپدید شد.
حالا احساس بهتری داشت. ساعاتی پیش خشم و نفرت تمام وجودش را فرا گرفته بود؛ اما حالا کاملا آرام شده بود و رضایت خشونت‌آمیزی در چهره‌اش نمایان بود. به سمت آینه‌ی باشکوهی با قاب طلایی که در گوشه‌ای از اتاق قرار داشت رفت و در مقابلش ایستاد. نگاهی به چهره‌ی خالی از احساس مقابلش انداخت. لبخندی زد و در حالی که شعری را زیر لب زمزمه می‌کرد، بندهای پشت لباسش را باز کرد و لباس به آرامی از تنش خارج شده و بر روی زمین افتاد.
***
«پیشگویی»
روزهای آخر فصل تابستان به سرعت سپری می‌شدند و بادهای سرد و گزنده‌ای که گاه می‌وزیدند، خبر از آمدن فصل پاییز می‌داد. آدونیس در آن فصل از هروقت دیگری زیباتر بود. درختان سراسر سرزمین، برگ‌های زرد و قرمزی که را که آماده‌ی ریختن بودند به آرامی از روی خود به زمین می‌ریختند. تنها یک ماه از تولد لیانا می‌گذشت؛ اما در این مدت همه‌ی اهالی قصر شاهد بودند که روز به روز بر زیبایی و درخشش افزوده می‌شود؛ حتی او در این سن محبوبیت زیادی در میان مردم عادی داشت.
آن روز، قصر خلوت‌تر از هر وقت دیگری بود. تمامی کارگرها پس از اتمام کارهایشان در جای جای قصر، همگی به آشپزخانه رفته بودند. پری‌های قصر هم برای فرار از سرما، به انباری کوچک زیرزمین کوچ کرده بودند و سربازان مانند همیشه درست مانند مجسمه‌هایی خاموش و بی‌حرکت سر جاهایشان ایستاده بودند.
ایزابل با لبخند به کاترین نگاه می‌کرد که قدم‌زنان به دور اتاق می‌چرخید و سعی در خواباندن لیانا داشت؛ اما کودک بازیگوش بی‌ آنکه کوچک‌ترین تلاشی برای خوابیدن انجام دهد، دست‌های کوچکش را در میان موهای مواج کاترین فرو برده و با آخرین توانش آن‌ها را می‌کشید.
-خسته شدین ملکه، بذارین من بخوابونمش.
- اما انگار دلش نمی‌خواد که بخوابه.
ایزابل لبخندی زد. کاترین روی تخت نشست و لیانا را به آرامی بر روی تخت خواباند. لیانا این بار هم بی‌ آن‌که تصمیمی برای خوابیدن داشته باشد، چشم‌هایش به موهای بافته‌شده‌ی مادرش افتاد و این بار مشغول کشیدن آن‌ها شد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لیانا
  • پیشنهاد میدم بخونید

    0

    عالی بود 🤩 آخراش دیگه واقعا اشکمو دراورد

    ۲ ماه پیش
  • Tara

    0

    خوب بود ولی کاش جانو لئوناردو نمی مردن چراااا اخه😭😭😭😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لئوناردو کیه؟؟؟؟😐 من اصلا یادم نمیاد هیچی از لیانا🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    رمان خوبی بود اما من دوست داشتم لیانا و جان زنده باشن امیدوارم یک معجزه ای بشه اونا زنده بش. و اینکه دوست دارم تا آخر جاناتان شاهد این وقایع باشه میدونم ادامه داستان نوشته شده. موفق باشی

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفت ❤️❤️🦋

    ۴ ماه پیش
  • الناز

    0

    رمان خوبی بود ولی چرا جان درد لیانا چه شد لیانا هنوزم هست یا داستان روبی هست فعلاااااااا یکی بهم بگه لطفاً جان دیگه واقعا زنده نمیشه نگو که داستان لیانا تموم شده و اونم مرده یکی بگه چه میشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    لیانا و جان دار فانی رو وداع گفتن 😂 روبی انتقامشونو میگیره

    ۵ ماه پیش
  • فادیا

    0

    خیلی خیلی فوق العاده بود

    ۵ ماه پیش
  • آذین

    1

    چرا جان مرد:)🫠

    ۵ ماه پیش
  • مژگان

    1

    رمان قشنگی بود ممنون عزیزم فقط ادامه ش چی؟ فکر کنم چهارجلد باشه؟ اسمشون چیه؟از کجا میتونم بخونمش

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    قربونت 🥹🩵🩷 همینجا هستن همشون. بازگشتی برای پایان، کلبه ای میان جنگل، جدال نهایی.

    ۶ ماه پیش
  • رمان‌خوان

    2

    بی نظیرترین رمان تخیلی این اپ

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم از لطفت🥹🩵

    ۶ ماه پیش
  • دلارا

    1

    خیلی رمان قشنگی بود و واقعا لذت بردم از خوندنش و آخر داستان هروفت یادش میافتم قلبم تیکه تیکه میشه ولی خیلی دوسش دارم

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت 🥰❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • نوا

    0

    تا اینجا عالیه😊

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب رمانت عالیه و من خیلی خوشم اومد.خیلی عالی هستی زهرا جون

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی خیلی ممنونم🥰❤️

    ۱ سال پیش
  • روشنا

    0

    نویسنده عزیز رمانت خیلی قشنگه.خییلی .میشه رمان های دیگتو هم معرفی کنی؟

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. به جز چهارگانه ی لیانا، ایمی و آینه ی اسرار آمیز ، رمان کوتاه کارت قرمز، سایه ی من، کوه آمین و زمزمه در شب و نوشتم❤️

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    2

    من واقعا از رمانتون بدم اومددد یعنی چی که همه اتقد راحت مردن😭😭😭😭😭 لعنتتیییی

    ۲ سال پیش
  • رویا

    1

    سلام دوستان عزیز از این رمان خیلیییی خوشم اومد😍،فقط میشه بهم بگید در کدوم برنامه میتونم جلدهای دیگه شو پیدا کنم؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ❤️ همه ی جلدهاش همینجا هست، تو بخش آفلاین سرچ کنین🙏

    ۲ سال پیش
  • §ᎯʝҽȡҽĦ꧅

    19

    سلام بچه ها اسم جلد اولش که لیاناست اسم جلد دوم بازگشتی برای پایان اسم جلد سوم کلبه ای میان جنگل اسم جلد چهارم که جلد آخرشم هست جدال نهایی

    ۵ سال پیش
  • عسل

    0

    میگم هیچ کدوم از جلدا تو این برنامه نیس که

    ۵ سال پیش
  • خدای جذابیت

    25

    یا حضرت جلد😐🚶 ♂️

    ۵ سال پیش
  • .

    12

    برگام ریخت اینهمه فصل😶

    ۵ سال پیش
  • Hoda

    3

    خدا خیرت بده 😂♥️

    ۵ سال پیش
  • ب ط چ؟

    1

    کجا میتونم جلدای دیگش و پیدا کنم؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • Z

    0

    تو صفحه اصلی که سرچ هست من که اونجا زدم لیانا هرچهار جلدش اومد و یه کتاب دیگه که اون جزو اینا نبود

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تو بخش رمان های آنلاین سرچ کنین. لیانا جزو رمانای آنلاین نیست🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!