رمان حالم عوض میشه
- به قلم Delpazir
- ⏱️۱۲ ساعت و ۲۱ دقیقه
- 85.7K 👁
- 353 ❤️
- 313 💬
دلپذیر دختر مهــربون و شیطون و البته لجبازیه که سرش به خانواده و دوستاش گــرمه.با شنــیدن خبــــر غیـــر منتظــره ی بازگشـــت رادمهـــر به ایــــران بهـم میریزه . کســی که پونــزده سال اونو فــراموش کــرده و هـــمه چی دست به دســـت هم داده تا حوادث اون جــــور که دلپذیــــر می خواد پبــــش نــــره… رادمهـــر کیـــه…؟؟ چرا زندگی دلپذیر بهـــم می ریزه؟..
بعد محکم گونه ی بابا رو ب*و*سیدم...بابا که لباش به لبخند دلنشینی باز شده بود ...دست انداخت دور گردنم و پیشونیم رو ب*و*سید....
عاشق این محبت هاش بودم که بی دریغ نثارمــون می کرد...
بابا_خـــانوم دکــــتر من...امروز دانشگاه چطو ر بود....؟
_ بدک نبود...
بابا که از قیافه ی پـــکرم فهمیده بود یه چیزی شده گفـــت:
_چیزی شده دخـــترم؟
_چیزی که نه..ولی امروز نزدیک بود .....نزدیک بود
بابا که نگران شده بود گفت:
_نز دیک بود چی دخترم..؟
_نزدیک بود من ....و ....شادی ...از دانشگاه
نفسمو محکم فوت کردم:
_اخــــــــــــراج بشــــیم... به خاطر غیبت توی ساعت های اول....
سرمو آروم آوردم بالا ....منتظر بودم که بابا هم ...منو باز خواست کنه...ولی در کمال تعجب
بابا چهره اش از هم باز شد و شروع کرد به خندیدن....
چند ثانیه نگاه به قیافه ی کلافه ام میکرد ....دوباره شروع میکرد به خندیدن...
اخمام رفت تو هم....می دونم الانم بابا خاطر این خوش خوابی داره تو دلش منو مسخره می کنه...
با لحن اعتراض امیزی گفتم:
_بــــابــــــا
که یهو خندش قطع شد....منم به حالت قهر رومو به طرف تلویزیون برگردوندم...
_وزیر امور خارجه ی ایران...با همراهان خود ایران را به مقصد ژنو ترک کردند...این سفر کاری
که قرار است از صبح پس فردا با گروه 5+1 آغاز شود ... کشور هایی نظیر...آلمان..
دیگه حرص خوردنم به نقطه ی اوجش رسیده بود....
_آه ...خسته شدیم دیگه ...صبح5+1....شب 5+1....کله سحر 5+1...خدایا ما چه گ*ن*ا*هی به در گاهت مرتکب شدیم آخه...از صبح میرن با چهار تا آدم حرف میزنن ...چرت و پرت بلغور میکنن...ذوباره بر میگردن
آخه کمــــبود اخبار دارین...؟....بخدا فردا میام صدا و سیما خودم اخبار می گم براتون....چهار تا آهنگی
چیزی بخش کنین...ببینید چقدر بازده هی تون میره بالا....
بعد نفس بلندی کشیدم....یه نگاه زیر چشمی به بابا انداختم ...که نگاهش به تلویزیون بود...ولی قرمز شده بود...
یه ضربه زددم رو پاش..:
_بابا جان ...بخند..بخند ...کبود شدی...
بابا این دفعه منفجر شد از خنده در هین خنده بریده بریده می گفت:
_حر...ص ن...خور...دخ...تر خواب......ا...لو
بعد محکم زد رو پام....فکر کنم تا دو ماه جاش کبود بشـــــــه.....
در همین حین....مامان خانوم وارد شد...خریدارو روی اپن گذاشت ...میخواست بره بالا که نگاهش به
ما افتاد...برگشت به سمت پایین به بابا گفت:
_ چی شده احسان...چرا قرمز شدی؟
روبه من:
_دلپذیر ..چرا قیافت اینجوریه...؟
بابا با خنده اشاره به مبل وسطمون کرد و روبه مامان گفت:
_بیا گیتی....بیـــــا اینجا بشین....دخترمون یاد ایـــام مدرسه کرده....
ما مان که گیج شده بود اومد روی مبل نشست...و بابا هم شروع کرد به تعریف کردن.....
کم کم مامان هم به خنده افتاد...
مامان_یادش بخیر...وقتی دلپذیر دبستان بود یه ساعت بالای سر مینشستم ...نازو و نوازشش
می کرد...بیدارنمی شد...آخرش مجبورمی شدم در حین خواب بلندش کنم ....صبحونشو بدم...
و آماده اش...کنم.....تازه توی راه هم میخوابید....بزرگتر که شد گفتم...بزار خودش یاد بگیره...
ساعت رو زنگ میذاشت بعد بیدار که میشد می دید ساعت 9 شده...
بابا هم در ادامه ی حرف بابا گفت:
_بعد منم بارها و بارها می رفتم مدرسه ....تاخانوم خوابا آلوی مارو اخراج نکنن...
مامان_بر عکس دلپذیر دلناز خیلی خوابش سبک بود...با یه تقه از خواپ پا میشد...
اخی.....مامان و بابامون ...یاد بچگی های ما افتادن...از روی مبل بلند شدم...کیفمو برداشتم و به
سمت بالا راه افتادم .از بالای نرده ها دیدم که مامان یه نگاه معنی داری بهم انداخت و چیزی
در گوش بابا گفت....بابا هم با لبخند سر تکون داد...
بعدا ته و توش رو در می آرم ...روی تخت یاسی رنگم دراز کشیدم ...و طولی نکشید که از فرط
خستگی خوابم برد...
_______________
_دلـــــــی...زود باش ...
یه نگاه هول هولکی به خودم انداختم...بد نشده بود م....ولی چشمام به خاطر..خواب بعدازظهر یکم
پف داشت...شلوار لی مشکی با بلوز سفید ومشکی که روش طرح Love داشت ساده و لی شیک
بود...یه آرایش خیلی ملایم...ساعت سفیدمو برداشتم و تند تند از نرده ها ســـــر خوردم...
در همین حین که کفشمو می پوشیدم ...دلناز با عجله از اتاقش بیرون اومد...و مثه من از نرده ها
Sevda
1من خودم قبل خوندن هر رمان اول نظرات رو میبینم بخاطر میخام خودم هم نظر بزارم جالب بود از داستانش خسته نمیشدین و خوب قابل پیش بینی بود بازم خوب بود ارزش خوندن داره
۱ ماه پیشالناز
2خیلییییییی قشنگگگ بود یعنی عاشقششش شدممم مرسییی نویسندهههه
۱ ماه پیشدلی
1رمان قشنگی بود ولی رادمهر خیلی مغرور بود و البته اوایلش یکم بی غیرت بود هرچی هم ک دلپذیر نمیخاس ولی شرعی و قانونی زنش بود
۳ ماه پیشاستقلال
2عالی بود فوق العاده مرد مغرور و دختر شیطون
۳ ماه پیشبه نظرم خوب بود
1به نظرم رمان خوبی بود اما عالی نبود نویسند با وجود قلم خوبی که داشت حتما میتونست اون رو زیبا تر به رخ بکشه باز هم از زحمات نویسند برای نوشت رمان متشکرم 🌹
۳ ماه پیشسودی
3رمان رو فقط بخاطر اسم دختره نخوندم یکم بیشتر برای اسم شخصیت های رمانتون فکر کنید اگه یه اسم خیلی ساده براش میزاشتین خیلی بهتر بود. حتما که نباید یه اسم عجیب باشه که هیشکی تاحالا نشنیده
۴ ماه پیش......
0برای من بالا نمیاد
۴ ماه پیشرزا
0ممنونم از رمان ولی لطفاً قبل از نوشتن کمی مطالعه کنید کسی که دانشجوی پزشکی عمومی هست مقطع فوق لیسانس بهش نمیگن دانشجوی پزشکی عمومی تخصص و فوق تخصص لطفاً در نگارش دقت کنید اطلاعات کاملا ساده و در دسترسی هستش
۵ ماه پیشسلنا
1کامل پیش بینی شده بود
۶ ماه پیشثنا
3ما که چشم مشکی با پوست سبزه و موهای قهوهای کی بیاد عاشقمون بشه خیلی تکراری بود هرچی رمان تا الان خوندیم پسره و دختره خدای جذابیت و چشم سبزن
۴ سال پیشنفس
1و خیلیم پولدار
۶ ماه پیشبتمنی
2ببین بنظر من ک خوب بود ولی اینکه انقد بخوای یه شخصیت رو انقد معروف کنی جالب نیست منظورم اینکه مثلاً خیلی خیلی پولدار معروف جهان این چیزا سادگی و ساده بودن بنظرم جذاب تره بعد قلمت عالی بود بنظرم ولی یکم سبک قدیمی بود
۶ ماه پیشرها
2رمان فوق العاده خوبی بود من چند سال پیش این رمان و خوندم والان دومین بارمه که میخونش هرچه قدر بخونی کمه پیشنهاد میکنم بخونینش فوق العادس من عاشق شخصیت رادمهر و دلپذیر شدم فوق العاده بودند قلم نویسنده هم عالی بود ممنون از زحماتشون❤❤❤❤❤❤❤
۶ ماه پیشمرضیه
2واقعا رومان قشنگ و جذابی بود وکششو در خواننده ایجاد میکرد که بدون وقفه به خوندن ادامه بده واقعا ازنویسندش تشکر میکنم
۷ ماه پیشAna
0رمانش قشنگ بود ولی آخرش می تونست بهتر باشه در کلل رمان خوبی بود
۸ ماه پیش
جوجو
0رمان عالی بود بهترازاین نمیشد