دوست داشتی؟
رمان حالم عوض میشه اثر Delpazir

رمان حالم عوض میشه

  • به قلم Delpazir
  • ⏱️۱۲ ساعت و ۲۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 91.6K 👁
  • 372 ❤️
  • 355 💬

خلاصه رمان عاشقانه حالم عوض میشه

دلپذیر دختر مهــربون و شیطون و البته لجبازیه که سرش به خانواده و دوستاش گــرمه.با شنــیدن خبــــر غیـــر منتظــره ی بازگشـــت رادمهـــر به ایــــران بهـم میریزه . کســی که پونــزده سال اونو فــراموش کــرده و هـــمه چی دست به دســـت هم داده تا حوادث اون جــــور که دلپذیــــر می خواد پبــــش نــــره… رادمهـــر کیـــه…؟؟ چرا زندگی دلپذیر بهـــم می ریزه؟..

قسمتی از متن رمان حالم عوض میشه

_خیر ...پادشاه منظورمان به ان دلناز گور به گور شده بود...
بعد محکم گونه ی بابا رو ب*و*سیدم...بابا که لباش به لبخند دلنشینی باز شده بود ...دست انداخت دور گردنم و پیشونیم رو ب*و*سید....
عاشق این محبت هاش بودم که بی دریغ نثارمــون می کرد...
بابا_خـــانوم دکــــتر من...امروز دانشگاه چطو ر بود....؟
_ بدک نبود...
بابا که از قیافه ی پـــکرم فهمیده بود یه چیزی شده گفـــت:
_چیزی شده دخـــترم؟
_چیزی که نه..ولی امروز نزدیک بود .....نزدیک بود
بابا که نگران شده بود گفت:
_نز دیک بود چی دخترم..؟
_نزدیک بود من ....و ....شادی ...از دانشگاه
نفسمو محکم فوت کردم:
_اخــــــــــــراج بشــــیم... به خاطر غیبت توی ساعت های اول....
سرمو آروم آوردم بالا ....منتظر بودم که بابا هم ...منو باز خواست کنه...ولی در کمال تعجب
بابا چهره اش از هم باز شد و شروع کرد به خندیدن....
چند ثانیه نگاه به قیافه ی کلافه ام میکرد ....دوباره شروع میکرد به خندیدن...
اخمام رفت تو هم....می دونم الانم بابا خاطر این خوش خوابی داره تو دلش منو مسخره می کنه...
با لحن اعتراض امیزی گفتم:
_بــــابــــــا
که یهو خندش قطع شد....منم به حالت قهر رومو به طرف تلویزیون برگردوندم...
_وزیر امور خارجه ی ایران...با همراهان خود ایران را به مقصد ژنو ترک کردند...این سفر کاری
که قرار است از صبح پس فردا با گروه 5+1 آغاز شود ... کشور هایی نظیر...آلمان..
دیگه حرص خوردنم به نقطه ی اوجش رسیده بود....
_آه ...خسته شدیم دیگه ...صبح5+1....شب 5+1....کله سحر 5+1...خدایا ما چه گ*ن*ا*هی به در گاهت مرتکب شدیم آخه...از صبح میرن با چهار تا آدم حرف میزنن ...چرت و پرت بلغور میکنن...ذوباره بر میگردن
آخه کمــــبود اخبار دارین...؟....بخدا فردا میام صدا و سیما خودم اخبار می گم براتون....چهار تا آهنگی
چیزی بخش کنین...ببینید چقدر بازده هی تون میره بالا....
بعد نفس بلندی کشیدم....یه نگاه زیر چشمی به بابا انداختم ...که نگاهش به تلویزیون بود...ولی قرمز شده بود...
یه ضربه زددم رو پاش..:
_بابا جان ...بخند..بخند ...کبود شدی...
بابا این دفعه منفجر شد از خنده در هین خنده بریده بریده می گفت:
_حر...ص ن...خور...دخ...تر خواب......ا...لو
بعد محکم زد رو پام....فکر کنم تا دو ماه جاش کبود بشـــــــه.....
در همین حین....مامان خانوم وارد شد...خریدارو روی اپن گذاشت ...میخواست بره بالا که نگاهش به
ما افتاد...برگشت به سمت پایین به بابا گفت:
_ چی شده احسان...چرا قرمز شدی؟
روبه من:
_دلپذیر ..چرا قیافت اینجوریه...؟
بابا با خنده اشاره به مبل وسطمون کرد و روبه مامان گفت:
_بیا گیتی....بیـــــا اینجا بشین....دخترمون یاد ایـــام مدرسه کرده....
ما مان که گیج شده بود اومد روی مبل نشست...و بابا هم شروع کرد به تعریف کردن.....
کم کم مامان هم به خنده افتاد...
مامان_یادش بخیر...وقتی دلپذیر دبستان بود یه ساعت بالای سر مینشستم ...نازو و نوازشش
می کرد...بیدارنمی شد...آخرش مجبورمی شدم در حین خواب بلندش کنم ....صبحونشو بدم...
و آماده اش...کنم.....تازه توی راه هم میخوابید....بزرگتر که شد گفتم...بزار خودش یاد بگیره...
ساعت رو زنگ میذاشت بعد بیدار که میشد می دید ساعت 9 شده...
بابا هم در ادامه ی حرف بابا گفت:
_بعد منم بارها و بارها می رفتم مدرسه ....تاخانوم خوابا آلوی مارو اخراج نکنن...
مامان_بر عکس دلپذیر دلناز خیلی خوابش سبک بود...با یه تقه از خواپ پا میشد...
اخی.....مامان و بابامون ...یاد بچگی های ما افتادن...از روی مبل بلند شدم...کیفمو برداشتم و به
سمت بالا راه افتادم .از بالای نرده ها دیدم که مامان یه نگاه معنی داری بهم انداخت و چیزی
در گوش بابا گفت....بابا هم با لبخند سر تکون داد...
بعدا ته و توش رو در می آرم ...روی تخت یاسی رنگم دراز کشیدم ...و طولی نکشید که از فرط
خستگی خوابم برد...
_______________
_دلـــــــی...زود باش ...
یه نگاه هول هولکی به خودم انداختم...بد نشده بود م....ولی چشمام به خاطر..خواب بعدازظهر یکم
پف داشت...شلوار لی مشکی با بلوز سفید ومشکی که روش طرح Love داشت ساده و لی شیک
بود...یه آرایش خیلی ملایم...ساعت سفیدمو برداشتم و تند تند از نرده ها ســـــر خوردم...
در همین حین که کفشمو می پوشیدم ...دلناز با عجله از اتاقش بیرون اومد...و مثه من از نرده ها


بیشتر بخوانید
نظرات رمان حالم عوض میشه
  • Heliya

    1

    عالی بودددد خیلی دوسش داشتم مخصوصا رادهمر و دلپذیر رو

    ۲ ماه پیش
  • شادی

    0

    خیلی جالب نبود کلیشه ای و تکراری

    ۲ ماه پیش
  • Novel holic

    0

    رمان زیبایی بود

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    1

    عالی بود ،چندمین باره که خواندم ،قلم خوبی داشت متشکرم از نویسنده به امید موفقیت روز افزون

    ۲ ماه پیش
  • مگه میشناسی؟؟

    0

    عالی بود ارزش خوندن داشت ممنونم از نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    بچه ها یه رمان که توش دختره صورتش سوخته تو جشن بالماسکه عاشق یه پسر میشه اسمش رو میدونید

    ۳ ماه پیش
  • بگم میشناسی?

    0

    فک کنم اسمش دردونه بود

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    1

    عالی بوددد

    ۲ ماه پیش
  • صدیقه

    0

    تشکرمیکنم ازنویسنده رمان واقعأ عالی بود خیلی لذت بردم

    ۲ ماه پیش
  • محدثه

    1

    قشنگ بود می ارزه خوندنش حالا چرا همه ب پسرای رمان ها گیتار ب دستن و خواننده 😂

    ۳ ماه پیش
  • Dorsa

    0

    خیلی قشنگ بود👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • درسا

    0

    یه رمانه بود دختره بادوس پسرش می ره روستای پسره که باخانوادش آشنا بشه بعدش پسره به یکی دیگه تو روستا *** می کنه به خاطراینکه دختره آسیب نبینه دختره بادایی پسره ازدواج می کنه پسره هم مثلاً توآتیش سوزی میمیره اونامیرن خارج بعدچندوقت پسره برمیگرده دقیق یادم نیست کی اسمشومیدونه 🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • م.ر

    3

    عابر بی سایه

    ۵ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    دوست عزیز لطفا رمان « عابر بی سایه » رو چک کنید امیدوارم خودش باشه

    ۵ ماه پیش
  • گیگیلی

    0

    عابر بی سایه

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    0

    عابر بی سایه ، واقعا بینظیر بود

    ۴ ماه پیش
  • Mar

    0

    عابر بی سایه

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    1

    سلام چرا تایمشا زدید زیر یک دقیقه من رمان هایی که تایم کم زده را نمیخونم اینا زدم ببینم چیه زیر یک دقیقه دیدم ۱۵ فصل 😏😏😏😏

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    3

    رمان ادم حوا چرا نیس چطور پیدا کنم

    ۴ ماه پیش
  • تیامو

    0

    یه سری اشکالات داشت از جمله اینکه تکلیف عکس ها و تصادف پدر دلپذیر مشخص نشد. انتظار داشتم اتفاقات میونشون بیش تر باشه تا دلیل محکم تری برای احساس و علاقه اشون داشته باشن. می تونست اتفاقات خیلی بهتر و غیر منتظره تری رو توی رمان جا بده که رمان از حالت کلیشه ای بیرون بیاد. یا یکمی در راه عشقشون اذیت بشن

    ۴ ماه پیش
  • تیامو

    1

    با این که از این دست رمان ها زیاد نوشته شده، حتی خودم یکیش رو نوشتم؛ ولی باید اعتراف کنم رمان قشنگی بود، دوستش داشتم. کلیشه ای بود؛ ولی به نوبه خودش واقعا قشنگ بود، اما یکمی زیاد طولانی شده بود. درکل مهم اینه که رمان قشنگی بود.

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!