پارت شصت و یک :

این روشنایی در دل تاریکی یعنی... .
فکری شوم در سر بیتا شکل گرفت و تا مرز دیوانه کردنش پیش رفت.آب دهانش را همراه با توده‌ای از ترس قورت داد که همان دم، جابر، نگران از اتفاقی که داشت می‌افتاد، همزمان با قدمی رو به جلو، گفت:
- گفتم عجله کن. الان... الان گیر میفتیم.
نه نباید گیر می‌افتادند، تا آنجا نیامده بودند که بی نتیجه برگردند.نگاهش را از جابر که داشت جلوتر از آن دو حرکت می‌کرد سمت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    ممنونم عالی مثل همیشه. امیدوارم حالت خوب باشه معصومه جان. بیچاره امیر خداکنه اتفاق بدی براش نیفته وبیتا طفلی تنهاشد بازامیر براش قوت قلب بود

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم خوبم دورت بگردم،آره واقعا باز امیر بود و دلش بهش گرم میشد

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    0

    خداروشکر ان شاء الله همیشه خوب وسلامت وشاد باشین عزیزم.

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️