نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت و یک :
این روشنایی در دل تاریکی یعنی... .
فکری شوم در سر بیتا شکل گرفت و تا مرز دیوانه کردنش پیش رفت.آب دهانش را همراه با تودهای از ترس قورت داد که همان دم، جابر، نگران از اتفاقی که داشت میافتاد، همزمان با قدمی رو به جلو، گفت:
- گفتم عجله کن. الان... الان گیر میفتیم.
نه نباید گیر میافتادند، تا آنجا نیامده بودند که بی نتیجه برگردند.نگاهش را از جابر که داشت جلوتر از آن دو حرکت میکرد سمت
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنونم عالی مثل همیشه. امیدوارم حالت خوب باشه معصومه جان. بیچاره امیر خداکنه اتفاق بدی براش نیفته وبیتا طفلی تنهاشد بازامیر براش قوت قلب بود