دوست داشتی؟
رمان لیلای قلبم اثر شکیبا

رمان لیلای قلبم

  • به قلم شکیبا
  • ⏱️۴ ساعت و ۲۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 65.2K 👁
  • 43 ❤️
  • 125 💬

خلاصه رمان عاشقانه لیلای قلبم

لیلا دختری که در سن شانزده سالگی مجبور به ازدواج آن هم از نوع سنتی می شود …با اینکه از این ازدواج راضی نبوده اما با دیدن مردی که اسم شوهر را یدک میکشد پنجره های قلبش را به روی او گشوده و گرمی عشق در کنار این مرد تجربه میکند تا اینکه……پایان خوش

قسمتی از متن رمان لیلای قلبم

چیزی رو توی قلبم گم کردم
Show me the meaning of being lonely, being lonely
معنی تنها بودن رو به من نشون بده، تنها بودن
?Is this the feeling I need to walk with
آیا این همون احساسی هست که باید باهاش کنار بیام؟
?Tell me why
به من بگو چرا؟
I can't be there where you are
نمی تونم اون جایی که هستی باشم
There's something missing in my heart
چیزی رو توی قلبم گم کردم
آن قدر توی حس آهنگ بودم که متوجه چراغ قرمز سر چهار راه نشدم؛ روی خط عابر پیاده جفت پا زدم روی ترمز؛ ماشین با صدای وحشتناکی ایستاد؛ مطمئن بودم دوباره آخر این ماه باید لنتاش رو عوض کنم؛ شیشه رو دادم پایین تا یه هوایی بخورم؛ بوی بهار رو با یه نفس کوتاه به ریه هام کشیدم. از توی آینه ی ماشین نگاهی به صورتم کردم؛ هنوز آرایشم تکون نخورده بود.
- اوف، عجب چشمایی داری خوشگله!
به صدای ماشینی که صدای وز وز از داخلش می اومد یه کوچولو نگاه کردم. یه ماکسیمای مشکی کنارم متوقف شده بود. دوباره چراغ راهنما رو نگاه کردم، 50 ثانیه، وای نه!
- عشقم در خدمت باشیم!
هان؟! عشقم؟! مرتیکه پررو؛ چه زود پسر خاله شد! برگشتم جوابشو بدم که با دیدنش یه تکونی خوردم! چشمام شد قد یه نعلبکی! این دیگه چه قیافه ایه؟! موهای برق گرفته و سیخ سیخی، ابروهای شیطونی برداشته، پوستی که به سیاهی می زد تا برنزه، بینی عمل کرده سر بالایی که به جای زیبایی بیشتر شبیه خوکش کرده بود! ایـــی! لباش پروتز شده بود! واقعأ این اسم خودشو می ذاشت آدم؟ اونم از نوع مردش؟ بیشتر به حیوون شبیه بود تا آدم! نصف تنش رو از ماشین فرستاد بیرون.
- جـــون، خوشگله عجب لبایی داری؛ یه دقیقه بهم کرایه می دیش؟!
به چراغ راهنما نگاه کردم،10 ثانیه.
- کرایشو نقدی حساب می کنما!
چراغ سبز شد، دنده رو بردم یک.
- برو در خدمت ننت باش که یه عنتری مثل تو رو پس انداخته؛ مرتیکه آشغال بی ناموس!
تا جایی که می تونستم گاز دادم. صورت قرمز شدش آخرین چیزی بود که دیدم؛ همینه، باید با اینا همین طور رفتار کرد، بچه پررو، با اون قیافه ادعای مردی هم داره. خونه که رسیدم با ریموت در پارکینگ رو زدم؛ بر خلاف چراغای باغ که همگی روشن بودن کل ساختمون توی تاریکی فرو رفته بود. ناخودآگاه دلم شور افتاد؛ یعنی چی؟ سریع ماشینو پارک کردم؛ کلیدای ساختمون رو از توی کیفم برداشتم و در ورودی ساختمون رو باز کردم؛ از همون جا فریاد زدم:
- نرگس!
همه جا رو گشتم، نبود.
- نرگس کجایی؟
پذیرایی، نشیمن، آشپزخونه، دستشویی و حمام، اتاقا، حتی توی گلخونه هم نبود! کسی رو هم نداشتیم که بره پیشش، نکنه با اون کمر دردش از این پله ها دوباره بالا رفته؟ وای نرگس تو کمرت درد می کنه؛ نه این امکان نداشت، اگه رفته باشی بالا من می دونم و تو. شایدم رفته توی باغ و همون جا خوابش برده؛ حتما باید همون جا باشه. رفتم توی اتاقم تا لباسم رو عوض کنم، لوستر اتاق رو روشن کردم؛ داشتم وسایلمو می ذاشتم روی میز که از دیدنش روی تختم جا خوردم! پس با این کمر و اون پا دردش دوباره اومده بالا! پوف بلندی کشیدم؛ حتی توی خوابم صورت پر از چروکش مظلوم بود. توی دلم قربونش رفتم. گفتم تو این جا چیکار داری آخه؟ خندم گرفت، این که تازگیا مثل بچه ها شده بود؛ لابد از عوارض پیریه، ولی نه؛ دلم نمی خواست نرگس پیر بشه؛ چند شب پیشم روی تختم خوابیده بود؛ آروم پتو رو روش کشیدم؛ لباسم رو عوض کردم؛ لوستر رو خاموش کردم و خیلی بی صدا درو بستم.می دونستم خودشم غذا نخورده؛ قابلمه روی اجاق بود؛ روی کوچک ترین شعله و با کم ترین حرارت. بدون نرگس غذا از گلوم پایین نمی رفت. بدون این که بدونم توی قابلمه چیه زیرش رو خاموش کردم؛ یه لیوان آب جوش از سماور همیشه جوش نرگس برداشتم؛ یه بسته قهوه فوری توش خالی کردم؛ لیوان قهوه رو گذاشتم روی میز؛ خودم رو انداختم روی کاناپه. به شعله های شومینه خیره شدم؛ از شعله ی قرمزش با اون همه شیطونیاش خوشم می اومد، شاید چون مثل خودم بود، ظاهری زیبا و فریبنده، اما ... اما درونی آشفته گر. دست بردم و گردنبندم رو باز کردم، حلقه رو از زندان زنجیر آزاد کردم، خیره شدم بهش. باز هم انگشتم بهونه ی به آغوش گرفتنش رو گرفت؛ دست چپم رو بالا آوردم و حلقه رو به انگشتم فرو کردم؛ این انگشتر یه انگشتر معمولی نبود؛ یه حلقه ی جادویی بود! خاصیتی که این انگشتر داشت هیچ کدوم از انگشترای دیگم ندارن؛ شایدم هیچ کدوم از انگشترای دنیا. همین که به انگشتم فرو کردمش بغض توی گلوم بیشتر می شد؛ یه بغض خیلی سنگین، این قدر سنگین که می خواست خفم کنه. آخرش چشمه ی اشک روی چشمام جاری شد. حلقه رو از انگشتم در آوردم و قطره های اشک روی گونه هام که جاری شده بود رو با دست گرفتم. حلقه رو توی دستم محکم فشار دادم و کنار آتیش دراز کشیدم؛ میون هق هق گریه هام نفهمیدم کی از خستگی خوابم برد.
فصل دوم
پلکام رو به سختی از هم باز کردم، چند بار پشت سر هم چشمام رو مالوندم؛ نگاهی به بالشت زیر سرم و پتوی روم انداختم، لبخندی مهمون لبای خشک شدم شد؛ کار نرگس بود. بوی تند کله پاچه کل خونه رو برداشته بود؛ صدای آواز خوندنش توی صدای تق و توق کاسه بشقابایی که به هم می کوبید گم شده بود؛ سرمو بلند کردم، ساعت 8:15 صبح بود. با بی حالی کش و قوسی به تن خشک شدم دادم؛ بلند شدم و پتو رو تا کردم و انداختمش روی بالشت؛ دستی توی موهای بلند و پریشونم کشیدم. وقتی از مرتب شدن لباسام مطمئن شدم، رفتم سمت آشپزخونه، توی چهارچوب در تکیه زدم و محو کار کردنش شدم. کله پاچه رو از آبش جدا کرد و گذاشتش توی یه سینی بلوری، با سلیقه لیمو ترشا رو حلقه حلقه کرد، بعد با جعفری های تازه کنار سینی گذاشت؛ انگار خیلی نگاهم روش سنگینی می کرد که به طرفم برگشت.
- سلام عزیزم، صبح بخیر. ببخشید حتمأ از سر و صدای من بیدار شدی؟!
یکی از صندلیای میز ناهار خوری آشپزخونه رو کشیدم بیرون، همین جوری که می شستم با لبخند نگاهش کردم.
- صبح توام بخیر، نه عزیزم خودم بیدار شدم؛ ماشاا... با این بویی که تو راه انداختی کل ساختمون رو برداشته!
کاسه ی سفالی آبی رنگ که توش کله پاچه بود رو گذاشت جلوم؛ سرم رو بردم پایین، بو کشیدم؛ دستام رو بهم کوبیدم.
- دستت درد نکنه نرگس خانم، خیلی ه*و*س کرده بودم!
با لبخند سینی و کاسه خودشم گذاشت روی میز و نشست.
- نوش جونت، بخور فدات شم، دیشبم شام نخوردی!
داشتم نون تیلیت می کردم، زیر چشمی نگاهی بهش انداختم؛ دور دهنش رو با دستمال پاک کرد.
- دیشب داشتم لباسایی که واست اتو کرده بودم رو می ذاشتم توی کمدتت که از خستگی اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد مادر؛ وقتی برای نماز صبح بیدار شدم و دیدم چه جوری توی خودتت مچاله شدی خیلی ناراحت شدم؛ ببخش عزیزم که ...
دستم رو گذاشتم روی دستش که روی میز بود.
- من اگه حرص و جوشم می خورم برای خودت می گم نرگس، یادت نرفته که؟ دکتر دفعه پیش قدغن کرد که خم و راست بشی، پله های زیاد واست سمه، تو رو خدا بیشتر مراقب خودت باش!
خندید و گفت:
- نگران من نباش مادر، بادمجون بم آفت نداره!
همیشه همین جوری بود.
- از دست تو!
***
چهار ماه بعد
وارد شرکت که شدم همه ی کارمندا توی سالن جمع شده بودند؛ صداشون کل ساختمون رو برداشته بود.
- چه خبرتونه شماها؟ این همه سر و صدا برای چیه؟ صالح زاده مگه تو توی بخش ماکت نیستی؟ پس توی بخش طراحی چیکار می کنی؟!
سرش رو انداخت پایین.
- ببخشید خانم مهندس!
دستام رو گرفتم به کمر و داد زدم:
- خوبه دیگه این جا هر کی هر کی شده واسه خودش، یالا برین سر کاراتون ببینم، همه!
مثل مور و ملخ پخش شدن؛ نشستم روی صندلی و هنوز کیفم رو نذاشته بودم روی میز که در زدن.
- بیا تو.
- خانم مهندس پرونده هایی که باید امضا و مهر بشن آوردم خدمتتون!
رضایی منشی شرکت بود با یه بغل پرونده؛ وای خدایا! باز شروع شد. با دست به صندلی رو به روم اشاره کردم.
- بشین.
پرونده ها رو گذاشت روی میزم و نشست. تعجب کردم، تا حالا این همه پرونده تلنبار شده نداشتم.
- اینا همه امضایین؟!
- نه خانم مهندس، پنج تای اول تموم شده فقط مهر و امضای شما مونده، پیمان کارای پروژه ها گفتن امروز برای گرفتنشون میان؛ هشت تا پرونده ی دیگه مجددأ درخواست قرارداد کردن!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لیلای قلبم
  • سحر

    0

    بی مزه ، بچه گانه

    ۸ ماه پیش
  • آرام

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • رها

    0

    افتضاح بود .لیلا اصلا نمیدونست چیکار میخواد بکنه هم میخواست انتقام بگیره هم عاشق رضا بود و قربون صدقه اش میرفت و خیلی هم لوس بود .داستانش کلا بچه گانه بود .کاملا هم کپی بود ،نویسنده های عزیز یا رمان ننویسید یا میخواین بنویسید لطفا کپی نکنید من بالای چهارصدتا رمان خوندم بیشترشون کپی بود

    ۱۲ ماه پیش
  • انیتا

    0

    عالیه واقعا خوشم اومد دست نویسنده درد نکنه

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • دد

    16

    تورو خدا یه رمان هم بزارید که پسرا عاشق بشن آخه دخترا که همه جوره عاشقن

    ۶ سال پیش
  • آرام

    2

    😂😂😂

    ۶ سال پیش
  • فاطمه

    2

    اسوه نجابت و فصل دوشم هست از زبون مرد داستانه خیلیم قشنگههههه

    ۵ سال پیش
  • ستایش

    0

    اسم جلددومش چیه

    ۳ سال پیش
  • دیار

    1

    خوب وسرگرم کننده..........

    ۴ سال پیش
  • مریم

    10

    چرا برنامتون سالی یه بار رمان خوب میزاره 😴😴

    ۶ سال پیش
  • زهرا

    10

    کجا سالی یه بار حداقل هفته ای پنج تا رمان میزاره بعضی از برنامه ها که اصلا رمان اضافه نمیکنن بنظرم این بهترین برنامه برای رمان هست 🙂

    ۶ سال پیش
  • عزیزدل

    11

    گلم برنامه حرف نداره رمان میزارن ولی دردمون اینه که رمان خوب نمیزارن.اکی بانو

    ۶ سال پیش
  • سازنده برنامه

    بیشتر رمان های درخواستی ارسال میشه. سعی میشه رمان های قوی تری ارسال بشه

    ۶ سال پیش
  • سازنده برنامه

    هر 2 روزی بین 2 تا 6 تا رمان ارسال میشه. یعنی هفته ای بین 6 تا 12 تا رمان چطور میگین سالی یه بار؟

    ۶ سال پیش
  • خاطره

    2

    عالی بود ممنونم نویسنده عزیز موفق باشی 🌹🌹

    ۴ سال پیش
  • Aynaz

    5

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آنیتا

    6

    بچه ها یه رمان معرفی کنید پسر مغرور با‌شه و قلم نویسندش خوب باشه

    ۶ سال پیش
  • هستی

    12

    حصار تنهایی من قشنگه بنظرم.. من تازه تمامش کردم..ولی بستگی ب سلیقه داره!

    ۶ سال پیش
  • نرگس

    10

    حصار تنهایی من عالیه من پارسال خوندمش

    ۶ سال پیش
  • گلی

    7

    گناهکار،هکرقلب،سرنوشت آتنا....

    ۶ سال پیش
  • Samaneh

    6

    ارباب سالار میخواهمت

    ۶ سال پیش
  • آرام

    3

    همچنین 😂😂😂

    ۶ سال پیش
  • .

    5

    اید و مرد مغرور و ارباب سالار و سنگ قلب مغرور

    ۶ سال پیش
  • elika

    7

    هکرقلب پسره خیلی مغروره

    ۶ سال پیش
  • ....‌‌.‌..

    0

    رمانهای خانم نیلوفر قائمی

    ۵ سال پیش
  • نسرین

    0

    رمان نیلوفر ابی قشنگه

    ۵ سال پیش
  • یاس

    0

    اوممممم همچنین نه عالی بود نه بد متوسط بود به هر حال مرسی 🌹☘️♥💜

    ۵ سال پیش
  • Fatemeh

    2

    خیلی کلیشه ای بود و زیاد به وجدم نیاورد:)

    ۵ سال پیش
  • ناظر

    1

    خیلی زیبا بود......

    ۵ سال پیش
  • لیلا

    0

    بسیار عالی و زیبا ممنون از نویسنده عزیز

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!