دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی یادگار اولین مرگ اثر مشترک حدیث بلیار و معصومه علیایی

رمان یادگار اولین مرگ

  • زبان فارسی
  • 10.4K 👁
  • 142 ❤️
  • 634 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی یادگار اولین مرگ

در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطه‌ی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر ختم می‌شود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش می‌کشد و هر سه در میان شعله‌ها جان می‌بازند. صد سال بعد، سرنوشت آن‌ها را بار دیگر در زندگی‌ای تازه روبه‌روی هم قرار می‌دهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمی‌آورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی می‌کند، به‌طور اتفاقی با مردی روبه‌رو می‌شود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش خاموش نشده، دوباره شعله‌ور می‌کند و او را در مسیری قرار می‌دهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمی‌دارد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به‌ نام آن‌ که زیبایی را در تار و پود هستی تنید.
به‌ نام یگانه‌ای که قلم را به شیوایی کلام آراست و اندیشه را در پرواز واژه‌ها به کمال رسانید. او که سکوت محض را با نغمه‌ی خلقت در هم آمیخت و از ذوقِ خویش، جامِ جهان‌نما را به نقش و نگار حیات، منقوش ساخت.
پروردگارا، سپاس تو را که در هر کرانه‌ی هستی، نشانی از هنر بی‌پایان خویش به یادگار نهادی؛ از رقص نور بر گیسوی سپید صبحگاهان گرفته تا ترنمِ باران بر تن خسته‌ی زمین. تویی که واژه‌ها را در بند عشق خویش اسیر کردی تا نغمه‌سرای شکوه تو باشند و در هر فراز و فرود زندگی، پناهِ جان شیفتگان هستی.
خداوندا، نگاهی از مهر بر دیدگانِ ما بتاب تا زیبایی تو را در میان هیاهوی روزگار بازشناسیم و کلام ما را در آیینه‌ی حقیقت، آن‌چنان صیقل ده که جز از صفای دوستی و زیبایی کمال، حکایتی بر زبان نیاید.
*
مقدمه: در تالارِ آینه‌گونِ زمان و تاریخ ۱۳۰۴، آنجا که غبارِ صدساله بر روی خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر می‌داد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکه‌های طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بی‌خبری، تقدیر در رگ‌های دنیای مدرن جاری شده و پرده‌ها کنار می‌رود تا رقصی مرگبار در سایه‌سار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشه‌اش در خاک کهن خیانت است و میوه‌اش، دشنه‌ای در تاریکی.
*
تاریخ ۱۴۰۴ هجری شمسی.
| بیست و سومین روز از اولین برجِ سال، اولین روز از هفته، ساعت ۱۷:۵۲ دقیقه‌ |
نگاه کم‌جان و بی‌رمقش را از منشیِ عفریته‌ی مطب، گرفت.
گویی که مراسم ازدواج پدرش باشد؛ سر و صورتش را با بوم نقاشی، اشتباه گرفته بود و هرآنچه که از دستش برمی‌آمد، روی چهره‌ی عملی و پلاستیکی‌اش نشانده بود.
جانی در تن نداشت.
که اگر داشت؛ جواب دندان شکنی به چشم غره‌های منشی می‌داد. می‌شناخت منشی را. می‌دانست که او، از ترم بالایی‌های رشته‌ی روانشناسی در دانشگاه‌شان است. این را هم خوب می‌دانست که با آن شخصیت دوقطبی‌اش، آنقدر برای استاد چرب زبانی کرده است که استاد آخرسر مجبور به انتخاب او به عنوان منشیِ این مطب پر زرق و برق، شده است.
نفسی گرفت و سنگینی نفسش را در هوا فوت کرد. همانجا بود که با شنیدن صدای منشی نچسب مطب، سرش را بالا گرفت و مرموز نگاهش کرد:
- خانمِ کیمیا شایگان شما هستی دیگه؟
دندان روی هم فشار داد.
این بازی‌ها و ادا و اطوارها دیگر چه معنی‌ای می‌داد؟ مگر قبلاً هم در دانشگاه همدیگر را ملاقات نکرده بودند؟! هرچند که بعید بود کسی اسم "کیمیا شایگان"، دانشجوی زبر و زرنگ رشته‌ی روانشناسی را نشنیده باشد!
دستِ ناتوان مادرش که دور بازوان لاغر و نحیفش حلقه بست، فرصت فکر کردن به اطوارهای عجیب منشی را از دست داد.
می‌مُرد اگر افاده‌های منشی را بی‌جواب می‌گذاشت.
بنابراین با اندک توانی که در چشم‌هایش باقی مانده بود؛ پشت چشمی نه چندان تند به روی متعجب و پُر از حرصِ منشی انداخت و پایش را در مطب استاد گذاشت.
به کمک مادر، روی مبل چرمی که فضای شاهانه‌ی مطب را شیک‌تر و خوش جلوه‌تر نمایش می‌داد، نشست.
مادر با اشاره‌ی چشم‌های استاد، سر به زیر انداخت و با چهره‌ای مغموم و درهم کشیده از ناراحتی، بیرون رفت و درب را کیپ کرد.
دخترک؛ مشغول بلعیدن فضای اتاق با چشم‌های دریده و متعجبش بود‌.
همچین اتاق شیکی را حتی در خواب و رویا هم ندیده بود! با خودش فکر کرد: «اگر اینجا محل کارش باشد، پس قطع به یقین خانه و زندگی‌اش دست کمی از قصر ندارد!»
برق تمیزیِ اتاق، چشمِ هر مراجعه کننده و بیننده‌ای را از کاسه در می‌آورد.
شیء‌های تزئینی و مجسمه‌ای گران قیمت که در گوشه‌ی اتاق به چشمش افتاده بود، درآمدِ نجومی استاد را فریاد می‌زد.
نفهمید چقدری از وارسی اتاق گذشته است که در آخر؛ نگاهش در نگاه مهربان و لب‌های کش آمده‌ی استاد، فرو ریخت.
از نگاه‌های خیره‌ی استاد، عرق شرم در پیشانی‌اش نشست‌.
حالا استاد چه فکری با خودش می‌کرد؟! شاید در دانشگاه و میان دانشجوها از ندید-بدید باز‌یِ دانشجویش "کیمیا شایگان" لب به سخن باز می‌کرد. یا شاید در خانه میان اعضای خانواده‌اش حرف از چنین شاگردی به میان می‌آورد و آبرویش را پایمال می‌کرد.
هرچه که بود، سرش را تا جایی که امکان داشت در یقه‌اش فرو برد و خجالت در لحنش جاری شد:
- اوممم، شرمنده استاد! متوجه نشدم، می‌شه یک‌بار دیگه سوال‌تون رو تکرار کنید؟
زیر زیرکی به دستانِ گره‌ خورده‌ی استادِ جوان و خوشتیپ که روی میز قرار گرفته بود، نگاه کرد. میزی که گویا نقطه به نقطه‌اش از طلا ساخته شده بود.
لبخند استاد، دوباره به طرز عجیبی کش آمد. استاد "پدرام دادفر"، کسی که آوازه‌ی تدریسِ بی‌نقصش میان دانشجوها پیچیده بود، هیچوقت سابقه نداشت تا این حد خوش اخلاق باشد و مدام لبخند روی لب‌هایش بنشاند!
- پرسیدم از مطب خوشت اومده؟
کیمیا؛ بارِ دیگر رنگ باخت و با لکنت، لب به سخن باز کرد:
- چی..چیزه...یعنی..آ..آره واقعاً فضای د...دلنشینی داره.
پدرام؛ عینک گردی و کائوچو مانندش را روی چشم‌های پرنفوذ مشکی‌اش گذاشت و مشغول باز کردن و مطالعه‌ی دفترچه‌ای نه چندان کوچک از روی میز شد.
مثل همیشه که تیز بود و می‌توانست حواسش را روی چندین کار مختلف، متمرکز نگه دارد، همزمان هم مشغول مطالعه بود و هم از کیمیا غافل نشد:
- توئم اگه به تحصیلت ادامه بدی و به نحو احسن مطالعه کنی، در آینده‌ای نه چندان دور، می‌تونی به همچین مطبی دست پیدا کنی. البته...فکر نکنم با این غیبت‌های مکرر و غیرموجه آینده‌ای انتظارت رو بکشه دخترجون!
پوزخند آرام و زیر پوستی‌ای روی لب‌های خشکیده و سفید رنگِ کیمیا، جان گرفت.
هنوز هم مثل همان صد سال گذشته، نیش زبانش برطرف نشده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان یادگار اولین مرگ

معصومه علیایی : ۲ ساعت پیش

امروز پارت هدیه داریم ساعت ۲ آماده باشید😁

نظرات رمان یادگار اولین مرگ
  • سارا

    در پارت 80

    واقعا پدرام زن داره؟

    ۱۰ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره

    ۶ ساعت پیش
  • ستاره

    در پارت 80

    با اینکه ازش خوشم نمیاد ولی این پدرام ۴۰۴ گناه داره کاشکی زن نداشت فقط خدا نکنه آذر بره با داداش کوچیکه😭😂🥲

    ۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    گناه نداره😕

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه والا گناه نداره😂

    ۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله مثل اینکه

    ۲ ساعت پیش
  • فاطیما

    در پارت 70

    کاش عارف حداقل حرفی بزنه 🥲 واایی از دست هاتف🤣 پارت عالی بود دست هر دو نویسنده درد نکنه 🥰

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش حرف بزنه واقعا،مرسی فاطیما جان

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️🌹

    ۲ ساعت پیش
  • فاطیما

    در پارت 80

    داستان خیلی قشنگ داره پیش میره عالیی بود🫶💕

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    زنده باشی عزیز

    ۲ ساعت پیش
  • ساجد

    در پارت 50

    هاتف خیلی پررو و از خود راضیه ولی از عارف خوشم اومد مشخصه پسر باادب و مهربونیه

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همینطوره

    ۱۳ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره دقیقا همین‌طوره

    ۶ ساعت پیش
  • tara

    در پارت 80

    سلام رمان بسیار زیبایی بود واقعا لذت بردم از خوندنش ممنون از نویسنده های عزیز😍💜 فقط میشه بگین دقیقا پارت گزاری چه روزهای انجام میشه ؟

    ۱۵ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام ممنون عزیزم، فعلا شنبه یکشنبه و پنجشنبه پارت داریم ولی قراره روزای پارتگذاری عوض بشن که اطلاع میدیم حتما

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکرم♥️تایم پارت‌گذاری بزودی عوض می‌شه

    ۱۳ ساعت پیش
  • ستاره

    در پارت 80

    امیدوارم دخترمون ازش انتقام بگیره پسره عوضیی😒

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    داریم براش وایسا حالا😁

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یه آشی براش پختیم که صد وجب روغن روشه😂🔥

    ۲ روز پیش
  • زن حدیث

    در پارت 80

    ایی خدا زن چرا من همش باید حرص بخورم از دست شما؟ حداقل کمتر اذیتشون کن🫠 نمیگم نکن جون گوش نمیدی😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یعنی یه خواب‌هایی واسه پدرام دیدیم یاسمن...

    دیروز
  • زن حدیث

    در پارت 80

    زن دلمو آب نکن دیگه 😂🥺

    دیروز
  • زن حدیث

    در پارت 80

    پدرام زن داره😐💔😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بله😁

    ۲ روز پیش
  • زن حدیث

    در پارت 80

    خاک تو سرش😐😂

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🤣

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره

    ۲ روز پیش
  • زن حدیث

    در پارت 80

    شانس منه🤦🏻 ♀️😂

    دیروز
  • زن حدیث

    0

    ولی شخصیت کیان بازیگر مورد علاقمه چرا سهیل نشد پدرامم🫠💔

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چراااا پدرام که جذاب‌تره

    ۲ روز پیش
  • زن حدیث

    0

    اره خوبه ولی سهیل بهتر بود🫠

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻

    دیروز
  • آتانازدلارام

    در پارت 80

    پدرام زن داره 😐عووق حالم به هم خورد چه خانمم خانمیم میگه چندش 🤮

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره😂🤦🏻

    دیروز
  • Nargess

    در پارت 80

    همه چیز خیلی قشنگه هم شخصیت ها و هم موضوع رمان خیلی این رمان دوست دارم😍🥰😘

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی نرگس عزیز، خوشحالم اینجا هم می‌بینمت🥰

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خداروشکر که به دلت نشسته نرگس جان❤️

    دیروز
  • ناز بانو

    0

    دوسی جونم میشه تعداد پارتهارو ببری بالا اینجوری از یکشنبه تا پنج شنبه ما کهیر میزنیم از فضولی تا پارت بعدی بیاد خواهش میکنم

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    روزای پارتگذاری عوض بشن احتمالا، اینطوری فاصله بین پارتا کمتر میشه

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    روزهای پارت گذاری به زودی عوض می‌شه

    دیروز
  • NEGAR

    در پارت 80

    از دو تا نویسنده هنرمند واقعی کمتر از این انتظار نمیره عالیی بود💗💗😍 من عاشق معمام این رمانم واقعا خودش یه معماس بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم💖😍

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت نگار جانم♥️

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی ازت عزیزم🥺

    دیروز
  • NEGAR

    در پارت 70

    قهرم باهات حدیث جونم😔اگه فقط نگار فارسی تا ابد پس منه نگار انگلیسی چی میشم؟ 😞😂😂

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نگار انگلیسی هم تا ابد🙃❤️

    ۲ روز پیش
  • NEGAR

    در پارت 70

    سلام خوشگله آره دیگه دیدم اسمتو داشتم کامنتا رو میخوندم واسه همین انگلیسیش با حروف بزرگم کردم که قاطی نشیم البته از حق نگذریم تو فعال تر از منی و زود تر اومدی میشه گفت نگار یک تو نگار دو من😂😂😍

    ۲ روز پیش
  • نگار

    در پارت 80

    خیلی پارت جذابی بود و یکی از رازهای رمان تقریبا حل شد مثلا جابه جایی روح آذر با کیمیا از همین کما شروع شده میشه بگید کیمیا الان دچار دو گانگی شخصیت شده یا کلا آذر به جسمش اومده🤔هاتف هم هم آذر رو یادش هست اونم دچار دوشخصیتی شده یا کلا خود هاتفه که تو جسم پدرام🤔ولی خیلی خوب بود مرسی ازتون💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جواب سوالاتت در پارت‌ها آینده😁

    ۲ روز پیش
  • نگار

    در پارت 80

    بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم البته اگه تا اون موقع از فضولی نمردم باشم 😄💙💙

    ۲ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خدا نکنه

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم🩷

    ۲ روز پیش
  • نگار

    در پارت 80

    خیلی گلی تو دختر🥰💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یکم بریم جلوتر همه چیز واضح می‌شه

    ۲ روز پیش
  • نگار

    در پارت 80

    اره منم وااقعا منتظرم این سوالای تو ذهنم با خوندن پارت های بعدی به جواباشون برسم💙💙

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟