دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی یادگار اولین مرگ اثر مشترک حدیث بلیار و معصومه علیایی

رمان یادگار اولین مرگ

  • زبان فارسی
  • 44K 👁
  • 355 ❤️
  • 5.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطه‌ی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر ختم می‌شود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش می‌کشد و هر سه در میان شعله‌ها جان می‌بازند. صد سال بعد، سرنوشت آن‌ها را بار دیگر در زندگی‌ای تازه روبه‌روی هم قرار می‌دهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمی‌آورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی می‌کند، به‌طور اتفاقی با مردی در دانشگاه روبه‌رو می‌شود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش و تاریکی گور خاموش نشده، دوباره شعله‌ور می‌کند و او را در مسیری قرار می‌دهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمی‌دارد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به‌ نام آن‌ که زیبایی را در تار و پود هستی تنید.
به‌ نام یگانه‌ای که قلم را به شیوایی کلام آراست و اندیشه را در پرواز واژه‌ها به کمال رسانید. او که سکوت محض را با نغمه‌ی خلقت در هم آمیخت و از ذوقِ خویش، جامِ جهان‌نما را به نقش و نگار حیات، منقوش ساخت.
پروردگارا، سپاس تو را که در هر کرانه‌ی هستی، نشانی از هنر بی‌پایان خویش به یادگار نهادی؛ از رقص نور بر گیسوی سپید صبحگاهان گرفته تا ترنمِ باران بر تن خسته‌ی زمین. تویی که واژه‌ها را در بند عشق خویش اسیر کردی تا نغمه‌سرای شکوه تو باشند و در هر فراز و فرود زندگی، پناهِ جان شیفتگان هستی.
خداوندا، نگاهی از مهر بر دیدگانِ ما بتاب تا زیبایی تو را در میان هیاهوی روزگار بازشناسیم و کلام ما را در آیینه‌ی حقیقت، آن‌چنان صیقل ده که جز از صفای دوستی و زیبایی کمال، حکایتی بر زبان نیاید.
*
مقدمه: در تالارِ آینه‌گونِ زمان و تاریخ ۱۳۰۴، آنجا که غبارِ صدساله بر روی خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر می‌داد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکه‌های طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بی‌خبری، تقدیر در رگ‌های دنیای مدرن جاری شده و پرده‌ها کنار می‌رود تا رقصی مرگبار در سایه‌سار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشه‌اش در خاک کهن خیانت است و میوه‌اش، دشنه‌ای در تاریکی.
*
تاریخ ۱۴۰۴ هجری شمسی.
| بیست و سومین روز از اولین برجِ سال، اولین روز از هفته، ساعت ۱۷:۵۲ دقیقه‌ |
نگاه کم‌جان و بی‌رمقش را از منشیِ عفریته‌ی مطب، گرفت.
گویی که مراسم ازدواج پدرش باشد؛ سر و صورتش را با بوم نقاشی، اشتباه گرفته بود و هرآنچه که از دستش برمی‌آمد، روی چهره‌ی عملی و پلاستیکی‌اش نشانده بود.
جانی در تن نداشت.
که اگر داشت؛ جواب دندان شکنی به چشم غره‌های منشی می‌داد. می‌شناخت منشی را. می‌دانست که او، از ترم بالایی‌های رشته‌ی روانشناسی در دانشگاه‌شان است. این را هم خوب می‌دانست که با آن شخصیت دوقطبی‌اش، آنقدر برای استاد چرب زبانی کرده است که استاد آخرسر مجبور به انتخاب او به عنوان منشیِ این مطب پر زرق و برق، شده است.
نفسی گرفت و سنگینی نفسش را در هوا فوت کرد. همانجا بود که با شنیدن صدای منشی نچسب مطب، سرش را بالا گرفت و مرموز نگاهش کرد:
- خانمِ کیمیا شایگان شما هستی دیگه؟
دندان روی هم فشار داد.
این بازی‌ها و ادا و اطوارها دیگر چه معنی‌ای می‌داد؟ مگر قبلاً هم در دانشگاه همدیگر را ملاقات نکرده بودند؟! هرچند که بعید بود کسی اسم "کیمیا شایگان"، دانشجوی زبر و زرنگ رشته‌ی روانشناسی را نشنیده باشد!
دستِ ناتوان مادرش که دور بازوان لاغر و نحیفش حلقه بست، فرصت فکر کردن به اطوارهای عجیب منشی را از دست داد.
می‌مُرد اگر افاده‌های منشی را بی‌جواب می‌گذاشت.
بنابراین با اندک توانی که در چشم‌هایش باقی مانده بود؛ پشت چشمی نه چندان تند به روی متعجب و پُر از حرصِ منشی انداخت و پایش را در مطب استاد گذاشت.
به کمک مادر، روی مبل چرمی که فضای شاهانه‌ی مطب را شیک‌تر و خوش جلوه‌تر نمایش می‌داد، نشست.
مادر با اشاره‌ی چشم‌های استاد، سر به زیر انداخت و با چهره‌ای مغموم و درهم کشیده از ناراحتی، بیرون رفت و درب را کیپ کرد.
دخترک؛ مشغول بلعیدن فضای اتاق با چشم‌های دریده و متعجبش بود‌.
همچین اتاق شیکی را حتی در خواب و رویا هم ندیده بود! با خودش فکر کرد: «اگر اینجا محل کارش باشد، پس قطع به یقین خانه و زندگی‌اش دست کمی از قصر ندارد!»
برق تمیزیِ اتاق، چشمِ هر مراجعه کننده و بیننده‌ای را از کاسه در می‌آورد.
شیء‌های تزئینی و مجسمه‌ای گران قیمت که در گوشه‌ی اتاق به چشمش افتاده بود، درآمدِ نجومی استاد را فریاد می‌زد.
نفهمید چقدری از وارسی اتاق گذشته است که در آخر؛ نگاهش در نگاه مهربان و لب‌های کش آمده‌ی استاد، فرو ریخت.
از نگاه‌های خیره‌ی استاد، عرق شرم در پیشانی‌اش نشست‌.
حالا استاد چه فکری با خودش می‌کرد؟! شاید در دانشگاه و میان دانشجوها از ندید-بدید باز‌یِ دانشجویش "کیمیا شایگان" لب به سخن باز می‌کرد. یا شاید در خانه میان اعضای خانواده‌اش حرف از چنین شاگردی به میان می‌آورد و آبرویش را پایمال می‌کرد.
هرچه که بود، سرش را تا جایی که امکان داشت در یقه‌اش فرو برد و خجالت در لحنش جاری شد:
- اوممم، شرمنده استاد! متوجه نشدم، می‌شه یک‌بار دیگه سوال‌تون رو تکرار کنید؟
زیر زیرکی به دستانِ گره‌ خورده‌ی استادِ جوان و خوشتیپ که روی میز قرار گرفته بود، نگاه کرد. میزی که گویا نقطه به نقطه‌اش از طلا ساخته شده بود.
لبخند استاد، دوباره به طرز عجیبی کش آمد. استاد "پدرام دادفر"، کسی که آوازه‌ی تدریسِ بی‌نقصش میان دانشجوها پیچیده بود، هیچوقت سابقه نداشت تا این حد خوش اخلاق باشد و مدام لبخند روی لب‌هایش بنشاند!
- پرسیدم از مطب خوشت اومده؟
کیمیا؛ بارِ دیگر رنگ باخت و با لکنت، لب به سخن باز کرد:
- چی..چیزه...یعنی..آ..آره واقعاً فضای د...دلنشینی داره.
پدرام؛ عینک گردی و کائوچو مانندش را روی چشم‌های پرنفوذ مشکی‌اش گذاشت و مشغول باز کردن و مطالعه‌ی دفترچه‌ای نه چندان کوچک از روی میز شد.
مثل همیشه که تیز بود و می‌توانست حواسش را روی چندین کار مختلف، متمرکز نگه دارد، همزمان هم مشغول مطالعه بود و هم از کیمیا غافل نشد:
- توئم اگه به تحصیلت ادامه بدی و به نحو احسن مطالعه کنی، در آینده‌ای نه چندان دور، می‌تونی به همچین مطبی دست پیدا کنی. البته...فکر نکنم با این غیبت‌های مکرر و غیرموجه آینده‌ای انتظارت رو بکشه دخترجون!
پوزخند آرام و زیر پوستی‌ای روی لب‌های خشکیده و سفید رنگِ کیمیا، جان گرفت.
هنوز هم مثل همان صد سال گذشته، نیش زبانش برطرف نشده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

پوستر رمان یادگار اولین مرگ اثر معصومه علیایی و حدیث بلیار
یادگاری که از آتش صد سال پیش باقی مانده
۱

خلاصه‌ی داستان

یک عمارت اعیانیِ اوایل قرن گذشته، یک زن جوان، یک خیانت، و شعله‌هایی که همه‌چیز را با خود بردند؛ اینجاست که «یادگار اولین مرگ» شروع می‌شود. زن قصه، توان تحمل خیانت همسرش و رابطه‌ی پنهانی‌اش با خدمتکار خانه را ندارد و در اوج خشم، عمارت را به آتش می‌کشد؛ آتشی که هر سه‌ی آن‌ها را می‌بلعد.

اما این پایان ماجرا نیست. صد سال بعد، همان روح‌ها دوباره پا به دنیا می‌گذارند، این‌بار در بدن‌هایی تازه و بی‌خبر از هرچه گذشت؛ به‌جز یک نفر. کیمیا، تنها کسی که خاطرات آن شب آتشین را با خود آورده، در دانشگاه با پدرام روبه‌رو می‌شود، همان همسر خیانتکارِ صد سال پیش. از این نقطه، انتقامی که سال‌ها در دلِ گورِ خاموش خفته بود، دوباره زبانه می‌کشد و مرز میان گذشته و حال، دیگر آن‌قدرها هم پررنگ نیست.

۲

چرا این داستان نوشته شد؟

معصومه علیایی و حدیث بلیار «یادگار اولین مرگ» را با محوریت بازگشت شخصیت‌ها بعد از صد سال و آغاز دوباره‌ی انتقام نوشته‌اند؛ رمانی که در اوج تخیلات و مفهوم تناسخ شکل گرفته. پیام آن روشن است: خیانت، هرقدر هم پنهان بماند، دیر یا زود دامنِ خیانت‌کار را می‌گیرد؛ حتی اگر یک قرن طول بکشد.

۳

مسیر تناسخ در چهار گام

گام اول

خیانت همسر و رابطه‌ی پنهانی با خدمتکار، زندگی زن جوان را از هم می‌پاشد.

گام دوم

عمارت در آتش خشم زن می‌سوزد و هر سه نفر در همان شعله‌ها جان می‌بازند.

گام سوم

صد سال بعد، هر سه در کالبدهایی تازه دوباره متولد می‌شوند، بی‌هیچ خاطره‌ای، جز یک نفر.

گام چهارم

دیدار اتفاقی در دانشگاه، آتش خاموش‌شده‌ی انتقام را دوباره روشن می‌کند.

۴

شخصیت‌های اصلی

کیمیاپیش‌تر: آذر
زنِ خیانت‌دیده، محورِ انتقام

کینه‌ای و مصمم؛ تنها کسی که بارِ خاطرات صد ساله را با خود حمل می‌کند و اکنون در بدنی تازه، پای انتقامی نشسته که یک قرن منتظرش بوده.

پدرامپیش‌تر: هاتف
همسر خیانتکار، شخصیت دورو

سرد، مغرور و چندلایه؛ در گذشته به‌خاطر مصلحت و ثروت پدرش تن به وصلتی داد که سرانجامش خیانت و آتش بود.

پرهامپیش‌تر: عارف
عاشقِ ازخودگذشته

مهربان و آرام؛ در گذشته عاشق آذر بود اما به‌نفع برادرش کنار کشید. حالا بی‌آنکه بداند چرا، حسی آشنا از کیمیا در دلش زنده شده.

۵

مقدمه‌ی رمان

مقدمه

در تالارِ آینه‌گونِ زمان، آنجا که غبارِ صدساله بر خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر می‌داد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکه‌های طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بی‌خبری، تقدیر در رگ‌های دنیای مدرن جاری شده و پرده‌ها کنار می‌رود تا رقصی مرگبار در سایه‌سار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشه‌اش در خاک کهن خیانت است و میوه‌اش، دشنه‌ای در تاریکی.

۶

برشی از متن رمان

برش از متن

مگر می‌شد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟می‌شد، همان‌طور که پدارم همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی این‌بار کیمیا بهتر می‌توانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس می‌کرد زیر سنگینیِ نگاه‌های عارف در حال جذب شدن است که نتوانست بیشتر از آن، تحمل کند و به ضرب سر پا شد.سر پا شدنی که نگاه شبنم را به سمتش کشید. -چیزی شده کیمیا؟ بدون فکر که کاری کنی همین می‌شود.به زحمت کششی روی لب‌هایش نشاند و با صدایی که شک داشت درست شنیده شود، جواب داد: -نه چیزی نیست یکم سرم درد میکنه اگه اشکالی نداره برم بیرون یه هوایی بخورم. تا شبنم مجال جواب داشته باشد، سارا، مادر النا، جواب داد: -اگه خیلی سرت درد میکنه برات قرص بیارم دخترم. -نه ممنون برم بیرون بهتر میشم. اگر می‌شد همانجا لب باز می‌کرد و می‌گفت اوضاعش دست گلِ شازده پسر اوست ولی حیف که شدنی نبود. اصلا چه کسی باور می‌کرد او از صد سال پیش آمده باشد؟ هیچ‌کس!حتی خودش هم بعضی مواقع فکر می‌کرد دارد خواب می‌بیند، دیگر از بقیه چه انتظاری می‌شد داشت؟ احتمالا اگر به پدرام می‌گفت، تشخیص اسکیزوفرنی می‌داد و او را دچار توهم و هذیان می‌دید ولی این هذیان، واقعی‌تر از واقعی بود. تا به خودش آمد وارد حیاط شده و با قدمی فاصله از ورودی ایستاده بود، البته بی‌خبر از اینکه پرهام با نگاهش بدرقه‌اش کرده بود. از همان لحظه که کیمیا را دید، حس عجیبی به جانش افتاد. حسی شبیه به دلتنگی ولی نمی‌دانست این حس از کجا ریشه گرفته. اولین باری بود که کیمیا را می‌دید، البته فکر می‌کرد اولین بار است وگرنه آشنایی‌شان عمری به درازای یک قرن داشت و برای همین هم برایش عجیب بود که چهره‌ی او تا آن اندازه به نظرش آشنا می‌آمد. با حس لرز موبایل درون جیب شلوارش، چشم از مسیر رفته‌ی کیمیا گرفت و دستش را سمت جیبش برد. موبایل را که بیرون آورد، با ببخشیدی رو به جمع، سر پا شد و با چند قدم از مهمان‌ها فاصله گرفت. کنار در ایستاد و پیش از قطع شدن تماس را متصل کرد و با قدری فاصله از او، کیمیا بود که دستانش را دور بدنش حلقه می‌کرد. حالا که از آن جمع فاصله گرفته بود حس می‌کرد قدری به آرامش رسیده، اگر بیرون نمی‌آمد احتمال اینکه همانجا پس بیفتد زیاد بود. اولش که دیدن پدرام و پرهام و بعد هم شیرین زبانیِ استاد عزیزش.پس، از او به عنوان یک فرد متوهم یاد کرده بود، ولی خبر نداشت همین متوهم چه چاهی برایش کَنده. پوزخندی زد و زیر لب با حالت غر زمزمه کرد: -خوبه استادی و توی کلاسات میگی اولین اصل روانشناس شدن رازداریه.بدجوری روفوزه شدی استاد دادفر.بلایی به سرت بیارم که روزی هزار بار بگی غلط کردم دنیا اومدم، حالا وایسا ببین آذر آریامنش چیکار میکنه. دستانش را به حالت نوازش روی بازوانش حرکت داد و چشم غره‌ای به پدرامِ نقش بسته مقابل چشمانش رفت.آخ که چقدر از او متنفر بود، روزی که دل به او می‌بست فکرش را هم نمی‌کرد آن وصلت شوم به چنین روزی گره بخورد.اگر می‌دانست که همانجا زبان از ته حلقش می‌کَند و بله نمی‌گفت. کلافه پوفی کرد که صدای سرفه‌ای تار و پود افکارش را از هم جدا کرد. از آنجایی که انتظارش را نداشت، شانه‌هایش بالا پریدند و هین کوتاهی ادا کرد. ناخواسته نیم قدمی عقب رفت و به ضرب سرش را سمت منبع صدا چرخاند. پرهام را که دید، یک دستش را به سینه‌اش فشرد و حینی که چشمانش را می‌بست و نفس عمیقی می‌کشید، گفت: -وای سکته‌ام دادی عا... . نه عارف نه، نباید او را عارف صدا می‌زد. داشت سوتی می‌داد ولی پیش از تکمیل شدن سوتی‌اش، جمله‌اش را تغییر داد. -یعنی منظورم اینه منو ترسونید آقا پرهام. خدا را شکر که زود به خودش آمد وگرنه نمی‌دانست باید عارف صدا زدن او را با چه ماستمالی کند. پرهام کششی روی لب‌هایش نشاند و با تن صدای گرم و مهربانی که داشت، جواب داد: -خیلی معذرت می‌خوام نمیدونستم با یه سرفه تا این حد می‌ترسید. کیمیا ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و دست که از شالش پایین آورد، ظاهرش را حفظ کرد و گفت: -نترسیدم فقط انتظار نداشتم یهویی بیاید. معلوم است که نترسیده بود، ترس کجا بود اصلا؟جوابش، لبخند پرهام را پررنگ‌تر و تنش را قدمی به او نزدیک‌تر کرد.خیره به اخمِ متزلزل ابروان او، سوالی را پرسید که تمام ذهنش را احاطه کرده بود. -من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ پرسشش لرز را به جان کیمیا انداخت. نه، پرهام چیزی از گذشته به یاد نداشت، مگر نه؟ حق نداشت به یاد داشته باشد، یعنی نباید به یاد می‌داشت.با اینکه گره ابروانش باز شده بود ولی سعی کرد استرسی که دچارش شده بود را به لحنش راه ندهد. چشم از او گرفت و خیره شده به زمین زیر پایش، گفت: -نه... فکر نمیکنم همو دیده باشیم. پرهام شانه‌ای بالا انداخت و حینی که به رو به رو می‌چرخید و نگاهش را به حیاط می‌دوخت، به حرف آمد. -نمیدونم چرا حس میکنم شما رو میشناسم. باید هم چنین حس می‌کرد، عشق را نمی‌شود فراموش کرد، حتی اگر در گورِ صد سال پیش مدفون شده باشد.کیمیا گوشه‌ی مانتواش را میان دستش فشرد و سعی کرد به بغضی که کم‌کم سینه‌اش را سنگین می‌کرد بها ندهد.آب دهانش را قورت داد و بی‌توجه به پرهام که حالا دوباره او را تماشا می‌کرد، از کنارش گذشت تا دوباره وارد خانه شود. حالا حس می‌کرد تحمل تنهایی با پرهام برایش از حضور در آن مجلس هم سنگین‌تر است! *** تا چشم کار می‌کرد آتش بود، شعله‌هایی که بی‌رحمانه به سمتش هجوم می‌آوردند و او هم بی‌دفاع میان آتش افتاده بود. دست و پاهایش را حس نمی‌کرد، گویی تمام جانش سِر شده باشد.فقط چشمان و گوش‌هایش کار می‌کردند. حتی توان نداشت چشم از صحنه‌ی مقابلش بگیرد.داشت تقاص پس می‌داد، مجازاتش همین بود، همین که مقابل چشمانش تنِ در حال سوختن عارف باشد و گوش‌هایش هم از جیغ و فریاد اهالیِ عمارت پر.قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش بیرون جست و با مسیر کج کردن، سمت گوشش کشیده شد.سعی داشت جیغ بکشد، داد بزند و گوش از صدایش کر کند ولی حتی همین هم از او سلب شده بود. او فقط و فقط باید می‌دید و می‌شنید و می‌فهمید آتش خشمش تا کجا زبانه کشیده.

۷

برچسب‌های موضوعی

انتقام از خیانت شوهر بعد از صد سال بعد از صدسال دوباره زنده شدن عشق اجباری ازدواج اجباری
۸

فکت‌شیت رمان

عنوانیادگار اولین مرگ
نویسندگانمعصومه علیایی، حدیث بلیار
ژانرفانتزی / عاشقانه / تخیلی / انتقامی
رده سنی+۱۳
شخصیت‌های کلیدیکیمیا، پدرام، پرهام
مضمونتناسخ، خیانت، انتقام
تاریخ نگارشخرداد ۱۴۰۵
بازه‌ی روایتقرن گذشته تا امروز
۹

سوالات متداول

داستان یادگار اولین مرگ درباره‌ی چیست

درباره‌ی زنی است که صد سال پیش در آتشِ خیانت همسرش جان باخت و اکنون در کالبدی تازه زنده شده تا از او انتقام بگیرد.

آیا همه‌ی شخصیت‌ها خاطرات گذشته را به یاد دارند

نه؛ تنها کیمیا خاطرات زندگی قبلی‌اش را به یاد می‌آورد و بقیه‌ی شخصیت‌ها بی‌خبر از آن گذشته زندگی می‌کنند.

شخصیت‌های اصلی این رمان چه کسانی هستند

کیمیا (آذر سابق)، پدرام (هاتف سابق) و پرهام (عارف سابق) سه ضلع اصلی این داستان‌اند.

این رمان مناسب چه رده سنی نوشته شده

یادگار اولین مرگ برای رده سنی +۱۳ منتشر شده و در ژانر فانتزی-عاشقانه با فضایی تخیلی و انتقامی روایت می‌شود.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان یادگار اولین مرگ

معصومه علیایی : ۱ ماه پیش

یه چیزی رو لازمه بازم بگم
بچه ها قبلا گفتیم، همه ی کاراکترا به جز کیمیا، تناسخ آدمای صد سال پیشن، پدرام همون هاتفه، پرهام همون عارف، نوشین همون مژگان و النا هم عاطفه.
روح آذر هم مستقیم از صد سال پیش اومده به جسم کیمیا، کیمیا نه تناسخ آذره و نه همزادش، صرفا چهره هاشون عین همدیگه ست
حس میکنم متن رمان رو دقیق نمیخونین بعضی وقتا، چون همه ی اینا واضحا توی رمان مخصوصا تو یکی از پارتای اخیر بین دیالوگای کیمیا گفته شده، توضیحات صفحه ی رمان هم دقیق همه چی رو گفته بهتون
خواهش میکنم متن رمان رو دقیق بخونین وگرنه توی پیچیدگی داستان گم میشین

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 379 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان یادگار اولین مرگ

  • تی دا

    در پارت 520

    یعنی هیچ احساسی به آذر نداره؟ پس چرا پدرام به کیمیا گفت وقتی کنارمی احساس آرامش میکنم انگار سالهاست میشناسمت؟

    ۲۹ دقیقه پیش
  • نگار

    در پارت 520

    مرسی حدیث مرسی معصومه عالی بود عشقای من خسته نباشید🙏🏻👌🏻🫠💙💙

    ۵۳ دقیقه پیش
  • نگار

    در پارت 520

    ایشالله که همه مردای اینجوری و هوس باز منقرض بشن که با احساسات همه بازی میکنن هاتف عوضی کثافت مرتیکه (بی.. )دیگه نگم بهتر😁💙💙

    ۵۳ دقیقه پیش
  • نگار

    در پارت 520

    بمیرم برا بچم عارف بمیرم که مجبوره عشقشو زن داداش صدا کنه بمیرم برا بچه آذر ایشالله که پدرام فدای همتون بشه💙💙

    ۵۵ دقیقه پیش
  • نگار

    در پارت 520

    بدم میاد از پدرام متنفررم ازش چرا واقعا چطور تونست یعنی واقعا میخواست آذر بچشو وقتی ارسلان عوضی گفت ول کنه وایی خیلی کثافته این بشر بدم میاد ازش خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد آدم چقدر پست آدم چقدر(..)💙💙

    ۵۶ دقیقه پیش
  • راز

    در پارت 520

    من بودم به هاتف جایزه رکورد گینز میدادم از بس تو همه چی ماهره

    ۲ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 520

    معلومه چقدر مجبوری آخه😂😑دروغ شاخدار🤦 ♀️

    ۳ ساعت پیش
  • ستاره

    در پارت 520

    رو هواس بازی هاش اسم نقش رو میزاره،هم آذر رو هم مژگان و داره اذیت میکنه

    ۳ ساعت پیش
  • Fatemeh

    در پارت 523

    بیشعور کثافت منقرض بشن الهی همچین مردهایی 🤦 ♀️😒

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️🤦‍♀️

    ۴ ساعت پیش
  • اَسماء

    در پارت 522

    چقدر این آذر مظلوم واقع شده خیلی بده تو یه نفر رو از ته قلبت دوست داشته باشی و اون تو رو بازیچه کنه

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آی گفتی، فکر کن آذر از ته دلش هاتف رو دوست داره ولی همه‌ی رفتارای هاتف فقط تظاهرن

    ۴ ساعت پیش
  • مارال

    در پارت 520

    یه مرد چقدر میتونه کثیف باشه که حتی بچه ای که از وجودشه اهمیت نده بیچاره اذر که نمیدونه چه ماری تو خونش نگه داشته مژگان چقدر احمقه که هنوزم مونده واقعا اگر اینا ادامه داشتن فکر نمیکرد مردی که بخاطر پول از زنش میگذره و میره زن میگیره حتی بچه دار هم میشه نمیتونه بهش وفادار بمونه

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مژگانم بدبخته،بدبخت نبود که گول هاتف رو نمیخورد و زنش نمیشد

    ۴ ساعت پیش
  • محیا

    در پارت 520

    هر چی به این هاتف بگیم بازم کمه 🫢🫢

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم

    ۴ ساعت پیش
  • تی دا

    در پارت 520

    ممنونم . ناراحت کننده بود . دلم سوخت برا آذر بیچاره گناه داره. هاتف چه بازیگریه هردوتا زنو گول میزنه

    ۴ ساعت پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به هاتف باید جایزه بدن واقعا

    ۴ ساعت پیش
  • مریم

    در پارت 510

    چقدر بلا شده کیمیا 😂.ممنونم بابت پارت عالی بود خسته نباشید❤️💋😍

    ۱۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره🤭 فداتشم

    ۱۹ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 510

    هم میترسم هم خوش حالم چرا میترسم چونکه اگه یکدفعه ای همه چی برعکس بشه چی وایی حتی فکرشم آزار دهنده است ،خوش حالم چون اگه همینطور به خوبی پیش بره کیمیا می تونه انتقامشو بگیره🫠🥰💙💙

    ۲ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ایشالا که به خوبی پیش می‌ره و قلب کیمیا هم آروم می‌گیره

    ۲ روز پیش
  • نگار

    در پارت 510

    ایشالله اینطور میشه🫠🥰💙💙

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️