رمان یادگار اولین مرگ
- به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
- 16 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 20.1K 👁
- 221 ❤️
- 1.3K 💬
خلاصه رمان فانتزی یادگار اولین مرگ
در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطهی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعهای جبرانناپذیر ختم میشود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد و هر سه در میان شعلهها جان میبازند. صد سال بعد، سرنوشت آنها را بار دیگر در زندگیای تازه روبهروی هم قرار میدهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمیآورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی میکند، بهطور اتفاقی با مردی در دانشگاه روبهرو میشود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش و تاریکی گور خاموش نشده، دوباره شعلهور میکند و او را در مسیری قرار میدهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمیدارد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 16
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدرام همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 15
قدری سر خم کرد و زیر زیرکی نگاهش را به پیام آتوسا رساند که همین چند دقیقهی پیش خبر از آزمون جدید دانشگاه را میداد. همان آزمونی که استاد پدرام دادفر از آن حرف میزد. "پدرام" همان مرد رویاهایش در گذشته... . همان مردی که با عشق دل به او سپرد و او در نهایت با بیرحمیِ تمام، همهی آرزوها و جوانیهای...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 14
*** قدری خم شد و نگاهی به چهرهاش روی آینه بغل انداخت و دستی هم به موهای فرق وسط باز کردهاش کشید.احتمالا اگر نیازی به حضورش نبود، اصلا پا به آن مراسم نمیگذاشت، آن هم مراسم خواستگاری با همان بحثهای همیشگی.این اخلاقش را هنوز هم داشت، چندان از حضور در مهمانیها خوشش نمیآمد ولی باز هم، چون همان ز...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 13
| زمان حال | ترسیده از نگاههای خیرهی استاد "پدرام دادفر" لرزی به بدن یخ زدهاش نشست و فوری با برداشتن کیف و کیسهی خرید، خواست به تندی از روی زمین بلند شود که ناگاه پایش به بند کیف گیر کرد و از بخت سیاهش نزدیک بود با مخ در زمین سفت و سنگی فرو رود که دستان استاد، همانند کوهی استوار و محکم، دور ب...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
خلاصهی داستان
یک عمارت اعیانیِ اوایل قرن گذشته، یک زن جوان، یک خیانت، و شعلههایی که همهچیز را با خود بردند؛ اینجاست که «یادگار اولین مرگ» شروع میشود. زن قصه، توان تحمل خیانت همسرش و رابطهی پنهانیاش با خدمتکار خانه را ندارد و در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد؛ آتشی که هر سهی آنها را میبلعد.
اما این پایان ماجرا نیست. صد سال بعد، همان روحها دوباره پا به دنیا میگذارند، اینبار در بدنهایی تازه و بیخبر از هرچه گذشت؛ بهجز یک نفر. کیمیا، تنها کسی که خاطرات آن شب آتشین را با خود آورده، در دانشگاه با پدرام روبهرو میشود، همان همسر خیانتکارِ صد سال پیش. از این نقطه، انتقامی که سالها در دلِ گورِ خاموش خفته بود، دوباره زبانه میکشد و مرز میان گذشته و حال، دیگر آنقدرها هم پررنگ نیست.
چرا این داستان نوشته شد؟
معصومه علیایی و حدیث بلیار «یادگار اولین مرگ» را با محوریت بازگشت شخصیتها بعد از صد سال و آغاز دوبارهی انتقام نوشتهاند؛ رمانی که در اوج تخیلات و مفهوم تناسخ شکل گرفته. پیام آن روشن است: خیانت، هرقدر هم پنهان بماند، دیر یا زود دامنِ خیانتکار را میگیرد؛ حتی اگر یک قرن طول بکشد.
مسیر تناسخ در چهار گام
خیانت همسر و رابطهی پنهانی با خدمتکار، زندگی زن جوان را از هم میپاشد.
عمارت در آتش خشم زن میسوزد و هر سه نفر در همان شعلهها جان میبازند.
صد سال بعد، هر سه در کالبدهایی تازه دوباره متولد میشوند، بیهیچ خاطرهای، جز یک نفر.
دیدار اتفاقی در دانشگاه، آتش خاموششدهی انتقام را دوباره روشن میکند.
شخصیتهای اصلی
کینهای و مصمم؛ تنها کسی که بارِ خاطرات صد ساله را با خود حمل میکند و اکنون در بدنی تازه، پای انتقامی نشسته که یک قرن منتظرش بوده.
سرد، مغرور و چندلایه؛ در گذشته بهخاطر مصلحت و ثروت پدرش تن به وصلتی داد که سرانجامش خیانت و آتش بود.
مهربان و آرام؛ در گذشته عاشق آذر بود اما بهنفع برادرش کنار کشید. حالا بیآنکه بداند چرا، حسی آشنا از کیمیا در دلش زنده شده.
مقدمهی رمان
در تالارِ آینهگونِ زمان، آنجا که غبارِ صدساله بر خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر میداد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکههای طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بیخبری، تقدیر در رگهای دنیای مدرن جاری شده و پردهها کنار میرود تا رقصی مرگبار در سایهسار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشهاش در خاک کهن خیانت است و میوهاش، دشنهای در تاریکی.
برشی از متن رمان
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدارم همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس میکرد زیر سنگینیِ نگاههای عارف در حال جذب شدن است که نتوانست بیشتر از آن، تحمل کند و به ضرب سر پا شد.سر پا شدنی که نگاه شبنم را به سمتش کشید. -چیزی شده کیمیا؟ بدون فکر که کاری کنی همین میشود.به زحمت کششی روی لبهایش نشاند و با صدایی که شک داشت درست شنیده شود، جواب داد: -نه چیزی نیست یکم سرم درد میکنه اگه اشکالی نداره برم بیرون یه هوایی بخورم. تا شبنم مجال جواب داشته باشد، سارا، مادر النا، جواب داد: -اگه خیلی سرت درد میکنه برات قرص بیارم دخترم. -نه ممنون برم بیرون بهتر میشم. اگر میشد همانجا لب باز میکرد و میگفت اوضاعش دست گلِ شازده پسر اوست ولی حیف که شدنی نبود. اصلا چه کسی باور میکرد او از صد سال پیش آمده باشد؟ هیچکس!حتی خودش هم بعضی مواقع فکر میکرد دارد خواب میبیند، دیگر از بقیه چه انتظاری میشد داشت؟ احتمالا اگر به پدرام میگفت، تشخیص اسکیزوفرنی میداد و او را دچار توهم و هذیان میدید ولی این هذیان، واقعیتر از واقعی بود. تا به خودش آمد وارد حیاط شده و با قدمی فاصله از ورودی ایستاده بود، البته بیخبر از اینکه پرهام با نگاهش بدرقهاش کرده بود. از همان لحظه که کیمیا را دید، حس عجیبی به جانش افتاد. حسی شبیه به دلتنگی ولی نمیدانست این حس از کجا ریشه گرفته. اولین باری بود که کیمیا را میدید، البته فکر میکرد اولین بار است وگرنه آشناییشان عمری به درازای یک قرن داشت و برای همین هم برایش عجیب بود که چهرهی او تا آن اندازه به نظرش آشنا میآمد. با حس لرز موبایل درون جیب شلوارش، چشم از مسیر رفتهی کیمیا گرفت و دستش را سمت جیبش برد. موبایل را که بیرون آورد، با ببخشیدی رو به جمع، سر پا شد و با چند قدم از مهمانها فاصله گرفت. کنار در ایستاد و پیش از قطع شدن تماس را متصل کرد و با قدری فاصله از او، کیمیا بود که دستانش را دور بدنش حلقه میکرد. حالا که از آن جمع فاصله گرفته بود حس میکرد قدری به آرامش رسیده، اگر بیرون نمیآمد احتمال اینکه همانجا پس بیفتد زیاد بود. اولش که دیدن پدرام و پرهام و بعد هم شیرین زبانیِ استاد عزیزش.پس، از او به عنوان یک فرد متوهم یاد کرده بود، ولی خبر نداشت همین متوهم چه چاهی برایش کَنده. پوزخندی زد و زیر لب با حالت غر زمزمه کرد: -خوبه استادی و توی کلاسات میگی اولین اصل روانشناس شدن رازداریه.بدجوری روفوزه شدی استاد دادفر.بلایی به سرت بیارم که روزی هزار بار بگی غلط کردم دنیا اومدم، حالا وایسا ببین آذر آریامنش چیکار میکنه. دستانش را به حالت نوازش روی بازوانش حرکت داد و چشم غرهای به پدرامِ نقش بسته مقابل چشمانش رفت.آخ که چقدر از او متنفر بود، روزی که دل به او میبست فکرش را هم نمیکرد آن وصلت شوم به چنین روزی گره بخورد.اگر میدانست که همانجا زبان از ته حلقش میکَند و بله نمیگفت. کلافه پوفی کرد که صدای سرفهای تار و پود افکارش را از هم جدا کرد. از آنجایی که انتظارش را نداشت، شانههایش بالا پریدند و هین کوتاهی ادا کرد. ناخواسته نیم قدمی عقب رفت و به ضرب سرش را سمت منبع صدا چرخاند. پرهام را که دید، یک دستش را به سینهاش فشرد و حینی که چشمانش را میبست و نفس عمیقی میکشید، گفت: -وای سکتهام دادی عا... . نه عارف نه، نباید او را عارف صدا میزد. داشت سوتی میداد ولی پیش از تکمیل شدن سوتیاش، جملهاش را تغییر داد. -یعنی منظورم اینه منو ترسونید آقا پرهام. خدا را شکر که زود به خودش آمد وگرنه نمیدانست باید عارف صدا زدن او را با چه ماستمالی کند. پرهام کششی روی لبهایش نشاند و با تن صدای گرم و مهربانی که داشت، جواب داد: -خیلی معذرت میخوام نمیدونستم با یه سرفه تا این حد میترسید. کیمیا ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و دست که از شالش پایین آورد، ظاهرش را حفظ کرد و گفت: -نترسیدم فقط انتظار نداشتم یهویی بیاید. معلوم است که نترسیده بود، ترس کجا بود اصلا؟جوابش، لبخند پرهام را پررنگتر و تنش را قدمی به او نزدیکتر کرد.خیره به اخمِ متزلزل ابروان او، سوالی را پرسید که تمام ذهنش را احاطه کرده بود. -من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ پرسشش لرز را به جان کیمیا انداخت. نه، پرهام چیزی از گذشته به یاد نداشت، مگر نه؟ حق نداشت به یاد داشته باشد، یعنی نباید به یاد میداشت.با اینکه گره ابروانش باز شده بود ولی سعی کرد استرسی که دچارش شده بود را به لحنش راه ندهد. چشم از او گرفت و خیره شده به زمین زیر پایش، گفت: -نه... فکر نمیکنم همو دیده باشیم. پرهام شانهای بالا انداخت و حینی که به رو به رو میچرخید و نگاهش را به حیاط میدوخت، به حرف آمد. -نمیدونم چرا حس میکنم شما رو میشناسم. باید هم چنین حس میکرد، عشق را نمیشود فراموش کرد، حتی اگر در گورِ صد سال پیش مدفون شده باشد.کیمیا گوشهی مانتواش را میان دستش فشرد و سعی کرد به بغضی که کمکم سینهاش را سنگین میکرد بها ندهد.آب دهانش را قورت داد و بیتوجه به پرهام که حالا دوباره او را تماشا میکرد، از کنارش گذشت تا دوباره وارد خانه شود. حالا حس میکرد تحمل تنهایی با پرهام برایش از حضور در آن مجلس هم سنگینتر است! *** تا چشم کار میکرد آتش بود، شعلههایی که بیرحمانه به سمتش هجوم میآوردند و او هم بیدفاع میان آتش افتاده بود. دست و پاهایش را حس نمیکرد، گویی تمام جانش سِر شده باشد.فقط چشمان و گوشهایش کار میکردند. حتی توان نداشت چشم از صحنهی مقابلش بگیرد.داشت تقاص پس میداد، مجازاتش همین بود، همین که مقابل چشمانش تنِ در حال سوختن عارف باشد و گوشهایش هم از جیغ و فریاد اهالیِ عمارت پر.قطرهای از گوشهی چشمش بیرون جست و با مسیر کج کردن، سمت گوشش کشیده شد.سعی داشت جیغ بکشد، داد بزند و گوش از صدایش کر کند ولی حتی همین هم از او سلب شده بود. او فقط و فقط باید میدید و میشنید و میفهمید آتش خشمش تا کجا زبانه کشیده.
برچسبهای موضوعی
فکتشیت رمان
سوالات متداول
داستان یادگار اولین مرگ دربارهی چیست
دربارهی زنی است که صد سال پیش در آتشِ خیانت همسرش جان باخت و اکنون در کالبدی تازه زنده شده تا از او انتقام بگیرد.
آیا همهی شخصیتها خاطرات گذشته را به یاد دارند
نه؛ تنها کیمیا خاطرات زندگی قبلیاش را به یاد میآورد و بقیهی شخصیتها بیخبر از آن گذشته زندگی میکنند.
شخصیتهای اصلی این رمان چه کسانی هستند
کیمیا (آذر سابق)، پدرام (هاتف سابق) و پرهام (عارف سابق) سه ضلع اصلی این داستاناند.
این رمان مناسب چه رده سنی نوشته شده
یادگار اولین مرگ برای رده سنی +۱۳ منتشر شده و در ژانر فانتزی-عاشقانه با فضایی تخیلی و انتقامی روایت میشود.
آخرین اطلاعیهی رمان یادگار اولین مرگ
درود❤️ روزهای پارتگذاری رمان «یادگار اولین مرگ» تغییر پیدا کرد. از این به بعد پارتهای جدید رمان رو توی روزهای «شنبه، دوشنبه و چهارشنبه» ساعت ۱۴:۰۰ دنبال کنید.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم🥺اومدن آذر به صد سال آینده و به جسم کسی که قیافش دقیقا مثل خودشه بازی سرنوشته، قراره اتفاقات زیادی برای همهشون بیفته
۱۷ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به قول معصومه، بازی سرنوشته :) مرسی ازت خوشگل جان
۱۷ ساعت پیشرزا
در پارت 160ممنون معصومه جان از پاسخگوییت اخلاقت هم مثل قلمت بیست بیست پایدار باشد دوست من متوجه شدم ممنون گلی
۱۸ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم، خوشحال شدم دوباره اسمتو بین کامنتا دیدم
۱۸ ساعت پیشرزا
در پارت 160من هنوز گیجم یعنی چی که از گذشته اومد ه اونم صد سال قبل بی زحمت روشنم کنید موضوع چیه
۱۹ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
صد سال پیش آذر توی آتیش سوزی مرده و بعد از مرگش توی جسم کیمیا چشاشو باز کرده، اشاره کردیم که کیمیا تصادف کرده بود و توی کما بود و بعد از کما اخلاقیاتش عوض شده، یعنی جای کیمیا و آذر توی همون کما عوض شده، بازم جایی رو متوجه نشدی بگو بگیم
۱۸ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی سادهست، ژانر رمان تخیلیه و تا دلتون بخواد توضیحات توی صفحهی رمان وجود داره که میتونید مطالعه کنید و متوجه موضوع بشید.
۱۸ ساعت پیشمارال
در پارت 160میگماا نکنه این عارف بیچاره بسوزه این وسط
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی اتفاقا هست که نخوندیم هنوز ولی اینو بگم که عارف خیلی مظلومه
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی عارف توی هر دورانی مظلومه
۲۲ ساعت پیشنگار
در پارت 161الان کی داشت کابوس میدید؟🤔 یا این گذشتشون بود که بیان کردید🤔🧐وایی عالی بود🤩😍💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارت بعدی میفهمیم
۲ روز پیشنگار
در پارت 160من که خیلی مشتاق خوندن پارت بعد هستم🤩😍💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوشنبه انشالله
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوشنبه انشالله
۲ روز پیشنگار
در پارت 160پس من دوشنبه ذوق مرگ میشم با پارتی که میزارید☺️🥰💙💙
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بریم برای دوشنبه 😉
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متوجه میشیم توی پارت بعد
۲ روز پیشنگار
در پارت 160بی صبرانه منتظرم بفهمم قضیه از چه قراره😃💙💙
۲ روز پیشفرشته
در پارت 160من کل این رمان رو می خواامم😍😍❤️❤️ چه پارتِ سؤال برانگیز و جذابی😍❤️
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😁
دیروزفرشته
در پارت 160بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از صبر شما عزیزدل♥️
دیروزفرشته
در پارت 160رمانی جذاب که اگه هزار بار هم از اول بخونی، کمه.. دلبر و بی نظیر و دوست داشتنی❤️
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشید❤️
دیروزنگار
0واو توضیحات و صفحه رمان چه باحال شده الان هر کسی بیاد تو رمان شرط می بندم میخونتش وایی چه قدر قشنگ در مورد شخصیت ها و اتفاقات توضیح دادید معصومه و حدیث عزیزم اکلیلی شدم با دیدنشون دلم قیلی ویلی رفت😍🤩💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کلی مرسی نگار جان🥺
۲ روز پیشنگار
0خواهش میکنم گلم🥰💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشات قشنگ میبینه🥲❤️
۲ روز پیشنگار
0تو که همه جوره به من لطف داری ولی من واقعا بدون تعارف گفتم عالیی شده🥰💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️🌹
۲ روز پیشنگار
0ماچ بهت😘🥰💙💙
دیروزFatemeh
در پارت 160عالی بود بی صبرانه منتظرم تا سر از گذشته در بیارم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بزودی❤️
۲ روز پیشنگار
در پارت 161بنظرم که هاتف ارزش نداشت که هم خودش (آذر)هم عارف رو به کشتن بده البته خب هاتف بهش خیانت کرد وایی پرهام تو خیلیی خوبی بچم خیلی عاشق کیمیا بود حقشه یه چیز فرو کنم تو حلق این پدرام یا هاتف خیانت کار عوضی🔪 وایی مرسی معصومه جونم مرسی حدیث جونم خیلی خوب بود🥰💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
از شدت عصبانیت و ناراحتی همچین کاری کرد،ممنون عزیزم🥰
۲ روز پیشنگار
در پارت 160آخ گفتی وقتی آدم عصبانیه (بخصوص خودم)اصلا خون به مغزش نمی رسه و بعضی مواقع یه کارایی می کنه که نباید😁💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقاً
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آذر حق داشت ناراحت و عصبانی بشه بخاطر این خیانت...عارف بیچارهام هم تو گذشته هم تو زمان حال خیلی مظلومه🥲
۲ روز پیشنگار
در پارت 160مثل همیشه میگم:موافقم باهات شدیدد😄💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️😁
۲ روز پیشستاره
در پارت 161فک کنم تیکه آخر پدرام داره کابوس میبینه ☠
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارت بعدی متوجه میشیم کی داشت کابوس میدید
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شایدم کیمیا
۲ روز پیشآمنه
در پارت 160یعنی حتی اگه معصومه بانو بخواد با جواب دل یکمی آروم کنه حدیث بانو مثل موج میمونن که ساحل رو به هم میزنه اخه میخوایم ببینیم یکی غیر کیمیا هست که این خوابها رو میبینه یا نه
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزم لطف داری😂♥️
۲ روز پیشآمنه
در پارت 160واقعا من که دلهره گرفتم در واقع یک نوع استرس بانو پارت عالی بود ممنون
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آرام باشید
۲ روز پیشتی دا
در پارت 161خوب چرا هاتفو واون خدمتکارو آتیش نزد؟ چرا دیگه خودشو سوزوند؟ یعنی عارف هم تو اون آتیش سوزی سوخت؟
۲ روز پیشنگار
در پارت 161هم عارف هم هاتف هم مژگان که همون نوشینه هم آذر که الان تو زمان حال هستن تو اون آتش سوزی مردن😌برا همینکه نمی دونم به چه دلیل باهم تو این زمان هستن البته این نظر منه 😎💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
با هم اینجان چون قراره اتفاقات هیجانانگیز زیادی بیفته😌
۲ روز پیشنگار
در پارت 160وایی من که میمیرم واسه ماجراهای باحالی که در پیشه😃😍💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله همینطوره
۲ روز پیشنگار
در پارت 160اره دیگه متاسفانه همین طوره☺️💙💙
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کل عمارت رو آتیش زده و همه رو با هم به کشتن داده
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ببین چقدر ناراحت بوده دیگه...
۲ روز پیشمرضیه
در پارت 160خسته نباشیدگل دختراممنون🥰😘
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلامت باشید ♥️
۲ روز پیش

دیما
در پارت 120رمان کشش جذابی داره همه ش میگم کاش به آخرین پارت گذاشته شده نرسم😭 فقط یه سوال الان آذر که تناسخ پیدا کرده به جسم کیمیا چجوری قیافه هاشون یکیه؟