رمان یادگار اولین مرگ
- به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
- 59 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 47.6K 👁
- 369 ❤️
- 5.9K 💬
خلاصه رمان :
در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطهی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعهای جبرانناپذیر ختم میشود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد و هر سه در میان شعلهها جان میبازند. صد سال بعد، سرنوشت آنها را بار دیگر در زندگیای تازه روبهروی هم قرار میدهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمیآورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی میکند، بهطور اتفاقی با مردی در دانشگاه روبهرو میشود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش و تاریکی گور خاموش نشده، دوباره شعلهور میکند و او را در مسیری قرار میدهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمیدارد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 59
لبخند شیطانیاش را پشت چهرهی آرامَش پنهان کرد و کنترلِ اختیار این لبخند زمانی از دستش خارج شد که دست پدرام روی قوس کمرش نشست. هرچه بیشتر میگذشت، انزجار و تنفرش از این مرد بیشتر میشد. بیچاره نوشین که با چنین مرد نفرت انگیزی ازدواج کرده بود و از او بیچارهتر، فرزندش بود که نیامده همچین پدری داشت...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 58
*** دستی به موهای کرلی شدهاش کشید و نگاهش را به پیست رقص سپرد.صدای بلند آهنگ کمکم داشت روی اعصابش خط میکشید و این سردردی هم که به جان شقیقههایش افتاده بود، بدتر حالش را بهم میزد.عروسیِ یکی از همکلاسیهای دانشگاهش بود و تمام کلاس هم دعوت بودند. البته علاوه بر همکلاسیهایش، پدرام که رابطهی خو...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 57
نگاهش را زیر چشمی به پرهام رساند. خجالت میکشید مستقیماً او را نگاه کند، چرا که چندی پیشتر کاری کرده بود که از اختیارش خارج بود. این آغوش، چنان حال پرهام را خوب کرده بود که میتوانست اعتراف کند بخش عظیمی از تلخیهای گذاشته را درمان کرده بود. ولی کیمیا...آنقدر خجالت زده بود که مدام دستهی فنجان چا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 56
|زمان حال| مقنعه را قدری از خودش فاصله داد و با تکان دادنش خودش را باد زد.کلاس آخرشان هم تمام شده بود و حالا مقابل ورودی دانشگاه منتظر بود تا آتوسا ماشینش را بیاورد.دستش را قدری کج کرد و پس از نگاهی به ساعت مچیاش، اخمی روی چهره نشاند و زیر لب غر زد. -بمیری آتوسا، بمیری که مغزم آب پز شد. چشم از س...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
خلاصهی داستان
یک عمارت اعیانیِ اوایل قرن گذشته، یک زن جوان، یک خیانت، و شعلههایی که همهچیز را با خود بردند؛ اینجاست که «یادگار اولین مرگ» شروع میشود. زن قصه، توان تحمل خیانت همسرش و رابطهی پنهانیاش با خدمتکار خانه را ندارد و در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد؛ آتشی که هر سهی آنها را میبلعد.
اما این پایان ماجرا نیست. صد سال بعد، همان روحها دوباره پا به دنیا میگذارند، اینبار در بدنهایی تازه و بیخبر از هرچه گذشت؛ بهجز یک نفر. کیمیا، تنها کسی که خاطرات آن شب آتشین را با خود آورده، در دانشگاه با پدرام روبهرو میشود، همان همسر خیانتکارِ صد سال پیش. از این نقطه، انتقامی که سالها در دلِ گورِ خاموش خفته بود، دوباره زبانه میکشد و مرز میان گذشته و حال، دیگر آنقدرها هم پررنگ نیست.
چرا این داستان نوشته شد؟
معصومه علیایی و حدیث بلیار «یادگار اولین مرگ» را با محوریت بازگشت شخصیتها بعد از صد سال و آغاز دوبارهی انتقام نوشتهاند؛ رمانی که در اوج تخیلات و مفهوم تناسخ شکل گرفته. پیام آن روشن است: خیانت، هرقدر هم پنهان بماند، دیر یا زود دامنِ خیانتکار را میگیرد؛ حتی اگر یک قرن طول بکشد.
مسیر تناسخ در چهار گام
خیانت همسر و رابطهی پنهانی با خدمتکار، زندگی زن جوان را از هم میپاشد.
عمارت در آتش خشم زن میسوزد و هر سه نفر در همان شعلهها جان میبازند.
صد سال بعد، هر سه در کالبدهایی تازه دوباره متولد میشوند، بیهیچ خاطرهای، جز یک نفر.
دیدار اتفاقی در دانشگاه، آتش خاموششدهی انتقام را دوباره روشن میکند.
شخصیتهای اصلی
کینهای و مصمم؛ تنها کسی که بارِ خاطرات صد ساله را با خود حمل میکند و اکنون در بدنی تازه، پای انتقامی نشسته که یک قرن منتظرش بوده.
سرد، مغرور و چندلایه؛ در گذشته بهخاطر مصلحت و ثروت پدرش تن به وصلتی داد که سرانجامش خیانت و آتش بود.
مهربان و آرام؛ در گذشته عاشق آذر بود اما بهنفع برادرش کنار کشید. حالا بیآنکه بداند چرا، حسی آشنا از کیمیا در دلش زنده شده.
مقدمهی رمان
در تالارِ آینهگونِ زمان، آنجا که غبارِ صدساله بر خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر میداد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکههای طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بیخبری، تقدیر در رگهای دنیای مدرن جاری شده و پردهها کنار میرود تا رقصی مرگبار در سایهسار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشهاش در خاک کهن خیانت است و میوهاش، دشنهای در تاریکی.
برشی از متن رمان
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدارم همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس میکرد زیر سنگینیِ نگاههای عارف در حال جذب شدن است که نتوانست بیشتر از آن، تحمل کند و به ضرب سر پا شد.سر پا شدنی که نگاه شبنم را به سمتش کشید. -چیزی شده کیمیا؟ بدون فکر که کاری کنی همین میشود.به زحمت کششی روی لبهایش نشاند و با صدایی که شک داشت درست شنیده شود، جواب داد: -نه چیزی نیست یکم سرم درد میکنه اگه اشکالی نداره برم بیرون یه هوایی بخورم. تا شبنم مجال جواب داشته باشد، سارا، مادر النا، جواب داد: -اگه خیلی سرت درد میکنه برات قرص بیارم دخترم. -نه ممنون برم بیرون بهتر میشم. اگر میشد همانجا لب باز میکرد و میگفت اوضاعش دست گلِ شازده پسر اوست ولی حیف که شدنی نبود. اصلا چه کسی باور میکرد او از صد سال پیش آمده باشد؟ هیچکس!حتی خودش هم بعضی مواقع فکر میکرد دارد خواب میبیند، دیگر از بقیه چه انتظاری میشد داشت؟ احتمالا اگر به پدرام میگفت، تشخیص اسکیزوفرنی میداد و او را دچار توهم و هذیان میدید ولی این هذیان، واقعیتر از واقعی بود. تا به خودش آمد وارد حیاط شده و با قدمی فاصله از ورودی ایستاده بود، البته بیخبر از اینکه پرهام با نگاهش بدرقهاش کرده بود. از همان لحظه که کیمیا را دید، حس عجیبی به جانش افتاد. حسی شبیه به دلتنگی ولی نمیدانست این حس از کجا ریشه گرفته. اولین باری بود که کیمیا را میدید، البته فکر میکرد اولین بار است وگرنه آشناییشان عمری به درازای یک قرن داشت و برای همین هم برایش عجیب بود که چهرهی او تا آن اندازه به نظرش آشنا میآمد. با حس لرز موبایل درون جیب شلوارش، چشم از مسیر رفتهی کیمیا گرفت و دستش را سمت جیبش برد. موبایل را که بیرون آورد، با ببخشیدی رو به جمع، سر پا شد و با چند قدم از مهمانها فاصله گرفت. کنار در ایستاد و پیش از قطع شدن تماس را متصل کرد و با قدری فاصله از او، کیمیا بود که دستانش را دور بدنش حلقه میکرد. حالا که از آن جمع فاصله گرفته بود حس میکرد قدری به آرامش رسیده، اگر بیرون نمیآمد احتمال اینکه همانجا پس بیفتد زیاد بود. اولش که دیدن پدرام و پرهام و بعد هم شیرین زبانیِ استاد عزیزش.پس، از او به عنوان یک فرد متوهم یاد کرده بود، ولی خبر نداشت همین متوهم چه چاهی برایش کَنده. پوزخندی زد و زیر لب با حالت غر زمزمه کرد: -خوبه استادی و توی کلاسات میگی اولین اصل روانشناس شدن رازداریه.بدجوری روفوزه شدی استاد دادفر.بلایی به سرت بیارم که روزی هزار بار بگی غلط کردم دنیا اومدم، حالا وایسا ببین آذر آریامنش چیکار میکنه. دستانش را به حالت نوازش روی بازوانش حرکت داد و چشم غرهای به پدرامِ نقش بسته مقابل چشمانش رفت.آخ که چقدر از او متنفر بود، روزی که دل به او میبست فکرش را هم نمیکرد آن وصلت شوم به چنین روزی گره بخورد.اگر میدانست که همانجا زبان از ته حلقش میکَند و بله نمیگفت. کلافه پوفی کرد که صدای سرفهای تار و پود افکارش را از هم جدا کرد. از آنجایی که انتظارش را نداشت، شانههایش بالا پریدند و هین کوتاهی ادا کرد. ناخواسته نیم قدمی عقب رفت و به ضرب سرش را سمت منبع صدا چرخاند. پرهام را که دید، یک دستش را به سینهاش فشرد و حینی که چشمانش را میبست و نفس عمیقی میکشید، گفت: -وای سکتهام دادی عا... . نه عارف نه، نباید او را عارف صدا میزد. داشت سوتی میداد ولی پیش از تکمیل شدن سوتیاش، جملهاش را تغییر داد. -یعنی منظورم اینه منو ترسونید آقا پرهام. خدا را شکر که زود به خودش آمد وگرنه نمیدانست باید عارف صدا زدن او را با چه ماستمالی کند. پرهام کششی روی لبهایش نشاند و با تن صدای گرم و مهربانی که داشت، جواب داد: -خیلی معذرت میخوام نمیدونستم با یه سرفه تا این حد میترسید. کیمیا ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و دست که از شالش پایین آورد، ظاهرش را حفظ کرد و گفت: -نترسیدم فقط انتظار نداشتم یهویی بیاید. معلوم است که نترسیده بود، ترس کجا بود اصلا؟جوابش، لبخند پرهام را پررنگتر و تنش را قدمی به او نزدیکتر کرد.خیره به اخمِ متزلزل ابروان او، سوالی را پرسید که تمام ذهنش را احاطه کرده بود. -من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ پرسشش لرز را به جان کیمیا انداخت. نه، پرهام چیزی از گذشته به یاد نداشت، مگر نه؟ حق نداشت به یاد داشته باشد، یعنی نباید به یاد میداشت.با اینکه گره ابروانش باز شده بود ولی سعی کرد استرسی که دچارش شده بود را به لحنش راه ندهد. چشم از او گرفت و خیره شده به زمین زیر پایش، گفت: -نه... فکر نمیکنم همو دیده باشیم. پرهام شانهای بالا انداخت و حینی که به رو به رو میچرخید و نگاهش را به حیاط میدوخت، به حرف آمد. -نمیدونم چرا حس میکنم شما رو میشناسم. باید هم چنین حس میکرد، عشق را نمیشود فراموش کرد، حتی اگر در گورِ صد سال پیش مدفون شده باشد.کیمیا گوشهی مانتواش را میان دستش فشرد و سعی کرد به بغضی که کمکم سینهاش را سنگین میکرد بها ندهد.آب دهانش را قورت داد و بیتوجه به پرهام که حالا دوباره او را تماشا میکرد، از کنارش گذشت تا دوباره وارد خانه شود. حالا حس میکرد تحمل تنهایی با پرهام برایش از حضور در آن مجلس هم سنگینتر است! *** تا چشم کار میکرد آتش بود، شعلههایی که بیرحمانه به سمتش هجوم میآوردند و او هم بیدفاع میان آتش افتاده بود. دست و پاهایش را حس نمیکرد، گویی تمام جانش سِر شده باشد.فقط چشمان و گوشهایش کار میکردند. حتی توان نداشت چشم از صحنهی مقابلش بگیرد.داشت تقاص پس میداد، مجازاتش همین بود، همین که مقابل چشمانش تنِ در حال سوختن عارف باشد و گوشهایش هم از جیغ و فریاد اهالیِ عمارت پر.قطرهای از گوشهی چشمش بیرون جست و با مسیر کج کردن، سمت گوشش کشیده شد.سعی داشت جیغ بکشد، داد بزند و گوش از صدایش کر کند ولی حتی همین هم از او سلب شده بود. او فقط و فقط باید میدید و میشنید و میفهمید آتش خشمش تا کجا زبانه کشیده.
برچسبهای موضوعی
فکتشیت رمان
سوالات متداول
داستان یادگار اولین مرگ دربارهی چیست
دربارهی زنی است که صد سال پیش در آتشِ خیانت همسرش جان باخت و اکنون در کالبدی تازه زنده شده تا از او انتقام بگیرد.
آیا همهی شخصیتها خاطرات گذشته را به یاد دارند
نه؛ تنها کیمیا خاطرات زندگی قبلیاش را به یاد میآورد و بقیهی شخصیتها بیخبر از آن گذشته زندگی میکنند.
شخصیتهای اصلی این رمان چه کسانی هستند
کیمیا (آذر سابق)، پدرام (هاتف سابق) و پرهام (عارف سابق) سه ضلع اصلی این داستاناند.
این رمان مناسب چه رده سنی نوشته شده
یادگار اولین مرگ برای رده سنی +۱۳ منتشر شده و در ژانر فانتزی-عاشقانه با فضایی تخیلی و انتقامی روایت میشود.
آخرین اطلاعیهی رمان یادگار اولین مرگ
یه چیزی رو لازمه بازم بگم
بچه ها قبلا گفتیم، همه ی کاراکترا به جز کیمیا، تناسخ آدمای صد سال پیشن، پدرام همون هاتفه، پرهام همون عارف، نوشین همون مژگان و النا هم عاطفه.
روح آذر هم مستقیم از صد سال پیش اومده به جسم کیمیا، کیمیا نه تناسخ آذره و نه همزادش، صرفا چهره هاشون عین همدیگه ست
حس میکنم متن رمان رو دقیق نمیخونین بعضی وقتا، چون همه ی اینا واضحا توی رمان مخصوصا تو یکی از پارتای اخیر بین دیالوگای کیمیا گفته شده، توضیحات صفحه ی رمان هم دقیق همه چی رو گفته بهتون
خواهش میکنم متن رمان رو دقیق بخونین وگرنه توی پیچیدگی داستان گم میشین

حدیث بلیار | نویسنده رمان
هرچی از لاشی بودنش بگیم کمه
۴۱ دقیقه پیشفخری
در پارت 530این پدر وپسر عجب مارمولکین بیچاره آذر. سپاس فراوان به هر دو نویسنده عزیز عالی بود خدا قوت عزیزم 💕💕
۱۹ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره واقعا
۱۳ ساعت پیشنگار
در پارت 592آی حال فوش دادن ندارم خودتون به جای من به پدرام فوش بدید ولی خدایی فرق بین پیام پدرام پرهام رو دیدید اصلا پیام پرهام به دل هممون نشست💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای خدا😂 مواظب خودت باش زود خوب میشی
۲ روز پیشنگار
در پارت 591مرسی گلم الان بهترم میتونم تا میخوره این پدرام رو فوش بدم بیشرف رفته جلو خونه کیمیا اینا نچ نچ نچ عزیزمش بخوره تو سرش مرتیکه عوضی💙💙
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پرهام کجا و پدرام کجا واقعا
۲۴ ساعت پیشنگار
در پارت 591آخ گفتی دقیقا انگار بگی فرق قصر رو با خونه کاه گلی بگو(ببخشید مثال بهتر از این پیدا نکردم😁) قصر :پرهام خونه کاه گلی:پدرام هر چند ظاهر پدرام فقط به دل میشینه نه باطلش منم دارم باطلاشون رو میگم💙💙
۲۲ ساعت پیشنگار
در پارت 591آخ خودم می دونم باز چرت پرت گفتم، ولی خب فرقشون اینجوریه دیگه💙💙
۲۲ ساعت پیشنگار
در پارت 591حدیث و معصومه عاشقتونم خیلی پارت قشنگی بود ببخشید اگه کامنت هام یکمی کمن سرما خوردم ولی واقعا مرسی خسته نباشید عالی بود💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیحال بودنت از کامنتهات هم مشخصه😁😂
۲ روز پیشنگار
در پارت 591اره بخدا دیروز بی حاالل بودم الان انرژیم بیشتره واقعا پارتش باحال بود ایول دمتون گرم🥰💙💙
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم کامنتات خیلیم قشنگن
۲۴ ساعت پیشنگار
در پارت 591خدا نکنه گلم قشنگتر از این کامنت ها هم برات کمه آخه عزیزم💙💙
۲۲ ساعت پیشنگار
در پارت 591خدایی آدم به پر رویی پدرام تا حالا ندیدم آخه بی عقل چیکار داری تو اون زمان جلو خونه کیمیا اینا(این جمله رو بر عکس مواقع قبلی بی حال گفتم)ولی خدایی من وقتی پیام پرهام رو دیدم با اون چشای نیمه بازم و عطسه های پشت همم بازم قند تو دلم آب شد نیشم هم باز شد💙💙
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کارای بد بد
۲ روز پیشنگار
در پارت 592کی؟پدرام؟با کیمیا؟بیخود کرده این دمپایی من کجاست؟،ولی خدایی میخواد چیکار کنه آخه بگو داداش من وقتو ازت گرفتن که الان میای تازه کجا جلو خونه کیمیا اینا😳💙💙
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کیمیا بدجوری مخ پدرام رو زده
۲۴ ساعت پیشنگار
در پارت 591اره اصلا فکر کنم واقعانی پدرام عاشقش شده باشه💙💙
۲۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پرهام حرفم نزنه باعث آرامشه، الهی بگردم مریض شدی؟ ایشالله زودی خوب میشی
۲۴ ساعت پیشنگار
در پارت 591والا بخدا سنگین تره،مرسی قشنگم الان بهترم عزیزم💙💙
۲۲ ساعت پیشمهدیه
در پارت 591این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
تو ماشین میگیره احتمالاً
۲ روز پیشمهدیه
1امیدوارم پرهام جونم مثل یه مرد عنکبوتی جنتلمن ورود کنه بزنه تو حال خان داداش گوسفندش دلمون خنک شه به هدفش نرسه 😅
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😁
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دارم تصورش میکنم😂
۲۴ ساعت پیشمهدیه
1همون قضیه عزیزم سرت درد میکنه بیا یه بوست کنم خوب میشه اس😂😂
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آفرین😂
۲۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلی اون بچه که باباش این آدمه
۲۴ ساعت پیشمریم
در پارت 595این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🙏🏻❤️
۲ روز پیشآمنه
در پارت 592من براشون دعا میکنم الهی مار پدرام سگ صفت رو ببوسه که بوسه مار فقط درخور پدرام هست
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂👏🏻
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وای این عالی بود😂😂
۲۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میخوام ناکام از دنیا بره بلکه دیگه انقدر حرصمون نداد
۲۴ ساعت پیشآمنه
در پارت 591اگه به من بود و نویسنده حرف گوش میدادن قید این رفتن رو بزنند اخه پرهام گناه داره پارت عالی ممنون نویسنده های مهربون نوشتون عالیه عالی
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم😁
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم اصلا پدرام برا چی اومده
۲۴ ساعت پیشراز
در پارت 594ببینا چطو پروپرو اومده مث عشق نوجونا میگه بیا نصف شب ببینمت بابا الان باهاش لاس زدی کرگدنی دیگه.زنش حاملست تو کفه بزعاله
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بنده خدا دلتنگ شده دیگه😂
دیروز
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خوبه بچه نیست و بازم از این کارا میکنه
۲۴ ساعت پیشمارال
در پارت 592عجب بی شرفیه این پدرام زود اومد حالا خداکنه پرهام یهو به سرش نزنه بیاد کیمیارو ببینه🤦 ♀️
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خب بیاد، چه بهتر
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه پرهام بیاد چی میشه یعنی؟🤔
۲۴ ساعت پیشزن حدیث
0هعی یادش بخیر🥺🫠
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یاد چی؟
۲ روز پیشزن حدیث
0هیچی🤣 گفتم کامنتی بزارم😂
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آها 🙄
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲۴ ساعت پیشZ.k
در پارت 591وای وای عجب کنه ای این پدرام تا کارشو به انجام نرسونه امشب آروم نمیگیره مردک هوس باز🫤
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
این یعنی استمرار بر روی خواستهها🤣🙌🏻
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وقت پیدا کرد واسه اومدن
۲۴ ساعت پیشسرو
در پارت 591الان یعنی چی ؟ کجا میخواد ببرتش ؟ چکار باهاش داره ؟ بلا بدور بلایی سر دختر مردم نیاره !
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دارک شد
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یعنی چیکارش داره🤔
۲۴ ساعت پیشنرگس
در پارت 590ای چه جای بدی تموم شد حالا تا پارت بعد باید صبر کرد😪😪
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
♥️🙏🏻
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دیگه مجبوریم صبر کنیم😁
۲۴ ساعت پیشZeynab
در پارت 590نمی دونم در وصف پدرام چی بگم😐😐
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
در وصف پدرام باید فحش داد فقط😂
۲ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
در وصف ایشون حرف زیاده ولی نمیشه گفت😂
۲۴ ساعت پیش

فخری
در پارت 540عوضی بچه هم داره از مژگان چقدر پسته این بشر.ممنون از رمان بی نظیرتون واقعا عالیه قلمتون مانا💞💞