رمان یادگار اولین مرگ
- به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
- 43 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 39.9K 👁
- 347 ❤️
- 4.4K 💬
خلاصه رمان :
در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطهی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعهای جبرانناپذیر ختم میشود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد و هر سه در میان شعلهها جان میبازند. صد سال بعد، سرنوشت آنها را بار دیگر در زندگیای تازه روبهروی هم قرار میدهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمیآورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی میکند، بهطور اتفاقی با مردی در دانشگاه روبهرو میشود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش و تاریکی گور خاموش نشده، دوباره شعلهور میکند و او را در مسیری قرار میدهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمیدارد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 43
به گوشهایش اعتماد نداشت. نمیدانست حرفهای پرهام را درست شنیده یا توهم ذهنش است. آخر چندین روز بود که انتظار چنین لحظهای را میکشید و بارها این حرفها را در ذهنش تصور کرده بود. که بالاخره یک روز پرهام همه چیز را به یاد آورده و کیمیا را باور کند. باور کند و دیگر انگ جادوگر بودن به کیمیا نزند. و...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 42
موقعیت برای کرم ریزیِ کیمیا مهیا بود و نباید به این سادگی از دستش میداد، پس لبخند شیطنت آمیزی به دور از چشم پدرام زد و پایش را سمت خودش کشید. -وای نه آقا پدارم خودم نگاه میکنم. دستش را سمت پاچهی شلوارش برد و همزمان هم نگاهی به پدرام که گویی قصد نداشت چشم سمت دیگری بچرخاند انداخت. این مرد مگر مت...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 41
به خود آمدنش، با پیچیدن صدای زنگ موبایلش در فضای تاریک و ساکتِ اتاق، همراه شد و سرش را بیشتر از قبل به درد آورد. در آن لحظه؛ نه تنها نمیتوانست پیِ موبایلش برود، بلکه چشمانش نیز از شدت درد، باز نمیشد. چه بود این درد و چه بود این به یادآوری خاطرات و زندگیِ گذشته که در آن چند دقیقه، دمار از روزگار...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 40
تک به تک کلماتش دوباره شرم و خجالت دخترانه را به جان آذر سرازیر کرد.چشم از او گرفت و زمین زیر پایش که به کفشهای مرتب و واکس خوردهی هاتف میرسید را تماشا کرد.با اینکه اولین باری که یکدیگر را دیدند، بحثشان به دعوا و کلکل ختم شده بود ولی پس از آن، هاتف آنقدر پاپیچ آذر شد و محبتش را روانهاش کرد ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
خلاصهی داستان
یک عمارت اعیانیِ اوایل قرن گذشته، یک زن جوان، یک خیانت، و شعلههایی که همهچیز را با خود بردند؛ اینجاست که «یادگار اولین مرگ» شروع میشود. زن قصه، توان تحمل خیانت همسرش و رابطهی پنهانیاش با خدمتکار خانه را ندارد و در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد؛ آتشی که هر سهی آنها را میبلعد.
اما این پایان ماجرا نیست. صد سال بعد، همان روحها دوباره پا به دنیا میگذارند، اینبار در بدنهایی تازه و بیخبر از هرچه گذشت؛ بهجز یک نفر. کیمیا، تنها کسی که خاطرات آن شب آتشین را با خود آورده، در دانشگاه با پدرام روبهرو میشود، همان همسر خیانتکارِ صد سال پیش. از این نقطه، انتقامی که سالها در دلِ گورِ خاموش خفته بود، دوباره زبانه میکشد و مرز میان گذشته و حال، دیگر آنقدرها هم پررنگ نیست.
چرا این داستان نوشته شد؟
معصومه علیایی و حدیث بلیار «یادگار اولین مرگ» را با محوریت بازگشت شخصیتها بعد از صد سال و آغاز دوبارهی انتقام نوشتهاند؛ رمانی که در اوج تخیلات و مفهوم تناسخ شکل گرفته. پیام آن روشن است: خیانت، هرقدر هم پنهان بماند، دیر یا زود دامنِ خیانتکار را میگیرد؛ حتی اگر یک قرن طول بکشد.
مسیر تناسخ در چهار گام
خیانت همسر و رابطهی پنهانی با خدمتکار، زندگی زن جوان را از هم میپاشد.
عمارت در آتش خشم زن میسوزد و هر سه نفر در همان شعلهها جان میبازند.
صد سال بعد، هر سه در کالبدهایی تازه دوباره متولد میشوند، بیهیچ خاطرهای، جز یک نفر.
دیدار اتفاقی در دانشگاه، آتش خاموششدهی انتقام را دوباره روشن میکند.
شخصیتهای اصلی
کینهای و مصمم؛ تنها کسی که بارِ خاطرات صد ساله را با خود حمل میکند و اکنون در بدنی تازه، پای انتقامی نشسته که یک قرن منتظرش بوده.
سرد، مغرور و چندلایه؛ در گذشته بهخاطر مصلحت و ثروت پدرش تن به وصلتی داد که سرانجامش خیانت و آتش بود.
مهربان و آرام؛ در گذشته عاشق آذر بود اما بهنفع برادرش کنار کشید. حالا بیآنکه بداند چرا، حسی آشنا از کیمیا در دلش زنده شده.
مقدمهی رمان
در تالارِ آینهگونِ زمان، آنجا که غبارِ صدساله بر خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر میداد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکههای طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بیخبری، تقدیر در رگهای دنیای مدرن جاری شده و پردهها کنار میرود تا رقصی مرگبار در سایهسار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشهاش در خاک کهن خیانت است و میوهاش، دشنهای در تاریکی.
برشی از متن رمان
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدارم همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس میکرد زیر سنگینیِ نگاههای عارف در حال جذب شدن است که نتوانست بیشتر از آن، تحمل کند و به ضرب سر پا شد.سر پا شدنی که نگاه شبنم را به سمتش کشید. -چیزی شده کیمیا؟ بدون فکر که کاری کنی همین میشود.به زحمت کششی روی لبهایش نشاند و با صدایی که شک داشت درست شنیده شود، جواب داد: -نه چیزی نیست یکم سرم درد میکنه اگه اشکالی نداره برم بیرون یه هوایی بخورم. تا شبنم مجال جواب داشته باشد، سارا، مادر النا، جواب داد: -اگه خیلی سرت درد میکنه برات قرص بیارم دخترم. -نه ممنون برم بیرون بهتر میشم. اگر میشد همانجا لب باز میکرد و میگفت اوضاعش دست گلِ شازده پسر اوست ولی حیف که شدنی نبود. اصلا چه کسی باور میکرد او از صد سال پیش آمده باشد؟ هیچکس!حتی خودش هم بعضی مواقع فکر میکرد دارد خواب میبیند، دیگر از بقیه چه انتظاری میشد داشت؟ احتمالا اگر به پدرام میگفت، تشخیص اسکیزوفرنی میداد و او را دچار توهم و هذیان میدید ولی این هذیان، واقعیتر از واقعی بود. تا به خودش آمد وارد حیاط شده و با قدمی فاصله از ورودی ایستاده بود، البته بیخبر از اینکه پرهام با نگاهش بدرقهاش کرده بود. از همان لحظه که کیمیا را دید، حس عجیبی به جانش افتاد. حسی شبیه به دلتنگی ولی نمیدانست این حس از کجا ریشه گرفته. اولین باری بود که کیمیا را میدید، البته فکر میکرد اولین بار است وگرنه آشناییشان عمری به درازای یک قرن داشت و برای همین هم برایش عجیب بود که چهرهی او تا آن اندازه به نظرش آشنا میآمد. با حس لرز موبایل درون جیب شلوارش، چشم از مسیر رفتهی کیمیا گرفت و دستش را سمت جیبش برد. موبایل را که بیرون آورد، با ببخشیدی رو به جمع، سر پا شد و با چند قدم از مهمانها فاصله گرفت. کنار در ایستاد و پیش از قطع شدن تماس را متصل کرد و با قدری فاصله از او، کیمیا بود که دستانش را دور بدنش حلقه میکرد. حالا که از آن جمع فاصله گرفته بود حس میکرد قدری به آرامش رسیده، اگر بیرون نمیآمد احتمال اینکه همانجا پس بیفتد زیاد بود. اولش که دیدن پدرام و پرهام و بعد هم شیرین زبانیِ استاد عزیزش.پس، از او به عنوان یک فرد متوهم یاد کرده بود، ولی خبر نداشت همین متوهم چه چاهی برایش کَنده. پوزخندی زد و زیر لب با حالت غر زمزمه کرد: -خوبه استادی و توی کلاسات میگی اولین اصل روانشناس شدن رازداریه.بدجوری روفوزه شدی استاد دادفر.بلایی به سرت بیارم که روزی هزار بار بگی غلط کردم دنیا اومدم، حالا وایسا ببین آذر آریامنش چیکار میکنه. دستانش را به حالت نوازش روی بازوانش حرکت داد و چشم غرهای به پدرامِ نقش بسته مقابل چشمانش رفت.آخ که چقدر از او متنفر بود، روزی که دل به او میبست فکرش را هم نمیکرد آن وصلت شوم به چنین روزی گره بخورد.اگر میدانست که همانجا زبان از ته حلقش میکَند و بله نمیگفت. کلافه پوفی کرد که صدای سرفهای تار و پود افکارش را از هم جدا کرد. از آنجایی که انتظارش را نداشت، شانههایش بالا پریدند و هین کوتاهی ادا کرد. ناخواسته نیم قدمی عقب رفت و به ضرب سرش را سمت منبع صدا چرخاند. پرهام را که دید، یک دستش را به سینهاش فشرد و حینی که چشمانش را میبست و نفس عمیقی میکشید، گفت: -وای سکتهام دادی عا... . نه عارف نه، نباید او را عارف صدا میزد. داشت سوتی میداد ولی پیش از تکمیل شدن سوتیاش، جملهاش را تغییر داد. -یعنی منظورم اینه منو ترسونید آقا پرهام. خدا را شکر که زود به خودش آمد وگرنه نمیدانست باید عارف صدا زدن او را با چه ماستمالی کند. پرهام کششی روی لبهایش نشاند و با تن صدای گرم و مهربانی که داشت، جواب داد: -خیلی معذرت میخوام نمیدونستم با یه سرفه تا این حد میترسید. کیمیا ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و دست که از شالش پایین آورد، ظاهرش را حفظ کرد و گفت: -نترسیدم فقط انتظار نداشتم یهویی بیاید. معلوم است که نترسیده بود، ترس کجا بود اصلا؟جوابش، لبخند پرهام را پررنگتر و تنش را قدمی به او نزدیکتر کرد.خیره به اخمِ متزلزل ابروان او، سوالی را پرسید که تمام ذهنش را احاطه کرده بود. -من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ پرسشش لرز را به جان کیمیا انداخت. نه، پرهام چیزی از گذشته به یاد نداشت، مگر نه؟ حق نداشت به یاد داشته باشد، یعنی نباید به یاد میداشت.با اینکه گره ابروانش باز شده بود ولی سعی کرد استرسی که دچارش شده بود را به لحنش راه ندهد. چشم از او گرفت و خیره شده به زمین زیر پایش، گفت: -نه... فکر نمیکنم همو دیده باشیم. پرهام شانهای بالا انداخت و حینی که به رو به رو میچرخید و نگاهش را به حیاط میدوخت، به حرف آمد. -نمیدونم چرا حس میکنم شما رو میشناسم. باید هم چنین حس میکرد، عشق را نمیشود فراموش کرد، حتی اگر در گورِ صد سال پیش مدفون شده باشد.کیمیا گوشهی مانتواش را میان دستش فشرد و سعی کرد به بغضی که کمکم سینهاش را سنگین میکرد بها ندهد.آب دهانش را قورت داد و بیتوجه به پرهام که حالا دوباره او را تماشا میکرد، از کنارش گذشت تا دوباره وارد خانه شود. حالا حس میکرد تحمل تنهایی با پرهام برایش از حضور در آن مجلس هم سنگینتر است! *** تا چشم کار میکرد آتش بود، شعلههایی که بیرحمانه به سمتش هجوم میآوردند و او هم بیدفاع میان آتش افتاده بود. دست و پاهایش را حس نمیکرد، گویی تمام جانش سِر شده باشد.فقط چشمان و گوشهایش کار میکردند. حتی توان نداشت چشم از صحنهی مقابلش بگیرد.داشت تقاص پس میداد، مجازاتش همین بود، همین که مقابل چشمانش تنِ در حال سوختن عارف باشد و گوشهایش هم از جیغ و فریاد اهالیِ عمارت پر.قطرهای از گوشهی چشمش بیرون جست و با مسیر کج کردن، سمت گوشش کشیده شد.سعی داشت جیغ بکشد، داد بزند و گوش از صدایش کر کند ولی حتی همین هم از او سلب شده بود. او فقط و فقط باید میدید و میشنید و میفهمید آتش خشمش تا کجا زبانه کشیده.
برچسبهای موضوعی
فکتشیت رمان
سوالات متداول
داستان یادگار اولین مرگ دربارهی چیست
دربارهی زنی است که صد سال پیش در آتشِ خیانت همسرش جان باخت و اکنون در کالبدی تازه زنده شده تا از او انتقام بگیرد.
آیا همهی شخصیتها خاطرات گذشته را به یاد دارند
نه؛ تنها کیمیا خاطرات زندگی قبلیاش را به یاد میآورد و بقیهی شخصیتها بیخبر از آن گذشته زندگی میکنند.
شخصیتهای اصلی این رمان چه کسانی هستند
کیمیا (آذر سابق)، پدرام (هاتف سابق) و پرهام (عارف سابق) سه ضلع اصلی این داستاناند.
این رمان مناسب چه رده سنی نوشته شده
یادگار اولین مرگ برای رده سنی +۱۳ منتشر شده و در ژانر فانتزی-عاشقانه با فضایی تخیلی و انتقامی روایت میشود.
آخرین اطلاعیهی رمان یادگار اولین مرگ
یه چیزی رو لازمه بازم بگم
بچه ها قبلا گفتیم، همه ی کاراکترا به جز کیمیا، تناسخ آدمای صد سال پیشن، پدرام همون هاتفه، پرهام همون عارف، نوشین همون مژگان و النا هم عاطفه.
روح آذر هم مستقیم از صد سال پیش اومده به جسم کیمیا، کیمیا نه تناسخ آذره و نه همزادش، صرفا چهره هاشون عین همدیگه ست
حس میکنم متن رمان رو دقیق نمیخونین بعضی وقتا، چون همه ی اینا واضحا توی رمان مخصوصا تو یکی از پارتای اخیر بین دیالوگای کیمیا گفته شده، توضیحات صفحه ی رمان هم دقیق همه چی رو گفته بهتون
خواهش میکنم متن رمان رو دقیق بخونین وگرنه توی پیچیدگی داستان گم میشین

حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱۳ ساعت پیشنگار
در پارت 430فدات بشم گلم💖💙💙
۵ ساعت پیشمریم
در پارت 430خیلی سخته واقعا به عشقت نرسی تازه بدونی قراره زنداداشت بشه😢😭.خسته نباشید عزیزان پارت عالی بود ❤️❤️
۱۴ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عارف بیچاره مصیبت کشیده کلا💔
۱۳ ساعت پیشهلیا
در پارت 430وایی من سر این پارت همینجوری عادی داشتم میخوندم بعد یهو دستم کشیدم به صورتم دیدم خیسه به این میگن قلم که ناخوداگاه اشک ادم درمیاد دمتونن گرمم 💕💕
۱۶ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونتون برم خب🥲
۱۳ ساعت پیشنلا
در پارت 390وای .. گگ🙄😑 .. مرتیکه رو مخ دورو بی حیا دو دره باز خیانت کار احمق بی شعور گراز
۱۶ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂✋🏻
۱۳ ساعت پیشBiti
در پارت 430وای بچه ها الهی بمیرم واسه دل بچم الهی قربونش برم بچه ها حال الان عارف و خیلی بد دارم درک میکنم،اگه باعث جداییم نمیشدن فردا دومین سالگردم بود🙃🫠هوفف به هر حال دستتون درد نکنه عالی بود حدیث جون و معصومه جون بهترین رمان یه که دارم میخونم
۱۸ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🥲🥲بگردم
۱۳ ساعت پیشFatemeh
در پارت 430بچمم نابود شد خدا لعنت کنه ارسلان و پدرامو 🥺
۲۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
لعنت به هردوتاشون که زندگی عارف و آذرو سیاه کردن💔
۲۱ ساعت پیشFatemeh
در پارت 420بنازم به غیرت پرهام خوشمم اومد 🥲
۲۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پسر غیرتیمون🥲
۲۱ ساعت پیشنگار
در پارت 430از هاتف متنفرم ولی از ارسلان حالم بهم میخوره اون حتی برا خواسته های حاضره از پسر محبوب و لجنش که مثل خودشه بگذره ای خدا این پدر پسر چقدر منفورن بیچاره عارف بچم بمیرم براش😭🤧💙💙
۲۱ ساعت پیشنگار
در پارت 430وای اصلا باورم نمیشه🫢واقعا الان مطمئن شدم پرهام هم تو انتقام از پدرام به کیمیا کمک می کنه،قربون عشقشون بشم🤭وایی که دلم برا عارف بیچاره کبابه من میگم وقتی یه مرد اونم اینجوری گریه کنه عاشق واقعیه و خب مسلما فکر نکنم بتونه عین قبل رفتار کنه بیچاره بچم🥺🤧💙💙
۲۱ ساعت پیشاَسماء
در پارت 430آخ از دل عارف آخ از سرنوشت آذر کاش ارسلان هم بود تا بیشتر از اون انتقام بگیرن چون منشا این اتفاقا اول اونه
۲۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صبر کنید😉کارها داریم با پدرام
۲۱ ساعت پیشمحرابی
در پارت 431ممنونم واقعا عالی بود. دلم کباب شد برای عارف واقعا هم دشمنای خونی پدروبرادر بیانصاف که برای پول عارفو نابود کردن
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نابودش کردن 💔
دیروزترنم
در پارت 432برام ناراحت کننده بود حال و روز پرهام،آدم چطور میتونه عشقشو کنار داداشش ببینه و حسرت نخوره ای بابا😭💔
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حسرت چیه، بیچاره نابود شد💔
دیروزترنم
در پارت 431یه سوال عارف از ازدواج با مژگان خبر نداره درسته؟فقط ارسلان؟
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره فقط ارسلان خبرداره
دیروزترنم
در پارت 431ولی عارف میتونست با مدرک نشون بده که عشق هاتف هیچه و دارن نقش بازی میکنن
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیشد، علتش رو توی پارت بعدی متوجه میشیم
دیروزترنم
در پارت 431عارف خیلی مظلومه در حقش کاری کردن که اصلا بخشیدنی نیس همه رو بازی دادن عوضیا
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همین اشک و دل شکستهی عارف دامن همهشونو گرفت
دیروز

نگار
در پارت 430قربونتون بشم معصومه و حدیث عزیزم خیلی پارت خوبی بود مخصوصاً اولش که ذوق آذر یا کیمیا رو نسبت به حرف های پرهام دیدم و خب از نظر من پرهام به کیمیا تو انتقامش کمک می کنه من اینطوری فکر میکنم خسته نباشید خدمت دو نویسنده گل باحال خودم مرسی🙏🏻🙏🏻🌹🌹💙💙