رمان یادگار اولین مرگ
- به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
- 61 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 48.3K 👁
- 372 ❤️
- 6K 💬
خلاصه رمان :
در اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطهی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعهای جبرانناپذیر ختم میشود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد و هر سه در میان شعلهها جان میبازند. صد سال بعد، سرنوشت آنها را بار دیگر در زندگیای تازه روبهروی هم قرار میدهد؛ اما این بار تنها زن، خاطرات زندگی گذشته را با خود به همراه دارد و دیگران هیچ نشانی از گذشته به یاد نمیآورند. او که اکنون در کالبدی دیگر زندگی میکند، بهطور اتفاقی با مردی در دانشگاه روبهرو میشود که همان همسر خیانتکار گذشته است. این دیدار، آتش انتقامی را که یک قرن در دلش و تاریکی گور خاموش نشده، دوباره شعلهور میکند و او را در مسیری قرار میدهد که مرز میان گذشته و حال را از میان برمیدارد.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 61
*** - چقدر هوا خوبه امشب، پیاده نشیم؟ تکیهاش را به صندلی داد و با لبخند زدنی، جواب داد: - امشب هوایِ دل من طورِ دیگهای خوبه کیمیا، میدونی بخاطر چی؟ کیمیا که علت را میدانست، ولی پیچ و تابی با ناز به گردنش داد و با قدری جلو کشیدن بالا تنهاش سمت پدرام، گفت: - خب معلومه، بخاطر حضور من. پدرام را ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 60
همین را کم داشت، پدرام هم انگار باید همین امشب چنین کاری میکرد.کلافه پوفی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.نه و بیست دقیقه بود ولی هنوز پدرش و کیان برنگشته بودند.پدرش همین حوالی برمیگشت و کیان هم همینطور، پس بهتر بود زودتر آماده شده و پیش از آمدنشان برود.مادرش را میتوانست قانع کند ولی پدرش و کیان ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 59
لبخند شیطانیاش را پشت چهرهی آرامَش پنهان کرد و کنترلِ اختیار این لبخند زمانی از دستش خارج شد که دست پدرام روی قوس کمرش نشست. هرچه بیشتر میگذشت، انزجار و تنفرش از این مرد بیشتر میشد. بیچاره نوشین که با چنین مرد نفرت انگیزی ازدواج کرده بود و از او بیچارهتر، فرزندش بود که نیامده همچین پدری داشت...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 58
*** دستی به موهای کرلی شدهاش کشید و نگاهش را به پیست رقص سپرد.صدای بلند آهنگ کمکم داشت روی اعصابش خط میکشید و این سردردی هم که به جان شقیقههایش افتاده بود، بدتر حالش را بهم میزد.عروسیِ یکی از همکلاسیهای دانشگاهش بود و تمام کلاس هم دعوت بودند. البته علاوه بر همکلاسیهایش، پدرام که رابطهی خو...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
خلاصهی داستان
یک عمارت اعیانیِ اوایل قرن گذشته، یک زن جوان، یک خیانت، و شعلههایی که همهچیز را با خود بردند؛ اینجاست که «یادگار اولین مرگ» شروع میشود. زن قصه، توان تحمل خیانت همسرش و رابطهی پنهانیاش با خدمتکار خانه را ندارد و در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد؛ آتشی که هر سهی آنها را میبلعد.
اما این پایان ماجرا نیست. صد سال بعد، همان روحها دوباره پا به دنیا میگذارند، اینبار در بدنهایی تازه و بیخبر از هرچه گذشت؛ بهجز یک نفر. کیمیا، تنها کسی که خاطرات آن شب آتشین را با خود آورده، در دانشگاه با پدرام روبهرو میشود، همان همسر خیانتکارِ صد سال پیش. از این نقطه، انتقامی که سالها در دلِ گورِ خاموش خفته بود، دوباره زبانه میکشد و مرز میان گذشته و حال، دیگر آنقدرها هم پررنگ نیست.
چرا این داستان نوشته شد؟
معصومه علیایی و حدیث بلیار «یادگار اولین مرگ» را با محوریت بازگشت شخصیتها بعد از صد سال و آغاز دوبارهی انتقام نوشتهاند؛ رمانی که در اوج تخیلات و مفهوم تناسخ شکل گرفته. پیام آن روشن است: خیانت، هرقدر هم پنهان بماند، دیر یا زود دامنِ خیانتکار را میگیرد؛ حتی اگر یک قرن طول بکشد.
مسیر تناسخ در چهار گام
خیانت همسر و رابطهی پنهانی با خدمتکار، زندگی زن جوان را از هم میپاشد.
عمارت در آتش خشم زن میسوزد و هر سه نفر در همان شعلهها جان میبازند.
صد سال بعد، هر سه در کالبدهایی تازه دوباره متولد میشوند، بیهیچ خاطرهای، جز یک نفر.
دیدار اتفاقی در دانشگاه، آتش خاموششدهی انتقام را دوباره روشن میکند.
شخصیتهای اصلی
کینهای و مصمم؛ تنها کسی که بارِ خاطرات صد ساله را با خود حمل میکند و اکنون در بدنی تازه، پای انتقامی نشسته که یک قرن منتظرش بوده.
سرد، مغرور و چندلایه؛ در گذشته بهخاطر مصلحت و ثروت پدرش تن به وصلتی داد که سرانجامش خیانت و آتش بود.
مهربان و آرام؛ در گذشته عاشق آذر بود اما بهنفع برادرش کنار کشید. حالا بیآنکه بداند چرا، حسی آشنا از کیمیا در دلش زنده شده.
مقدمهی رمان
در تالارِ آینهگونِ زمان، آنجا که غبارِ صدساله بر خاطرات نشسته است، عشقی ریشه دواند که طعم زر و تزویر میداد. میان دیوارهای عمارتِ اعیانی، جایی که سکههای طلا صدای پای حقیقت را خفه کرده بود، پیوندی شکل گرفت که نه از جنس مهر، که از جنس اسارت بود. اکنون، پس از یک قرن بیخبری، تقدیر در رگهای دنیای مدرن جاری شده و پردهها کنار میرود تا رقصی مرگبار در سایهسار تناسخ آغاز شود؛ انتقامی که ریشهاش در خاک کهن خیانت است و میوهاش، دشنهای در تاریکی.
برشی از متن رمان
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدارم همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس میکرد زیر سنگینیِ نگاههای عارف در حال جذب شدن است که نتوانست بیشتر از آن، تحمل کند و به ضرب سر پا شد.سر پا شدنی که نگاه شبنم را به سمتش کشید. -چیزی شده کیمیا؟ بدون فکر که کاری کنی همین میشود.به زحمت کششی روی لبهایش نشاند و با صدایی که شک داشت درست شنیده شود، جواب داد: -نه چیزی نیست یکم سرم درد میکنه اگه اشکالی نداره برم بیرون یه هوایی بخورم. تا شبنم مجال جواب داشته باشد، سارا، مادر النا، جواب داد: -اگه خیلی سرت درد میکنه برات قرص بیارم دخترم. -نه ممنون برم بیرون بهتر میشم. اگر میشد همانجا لب باز میکرد و میگفت اوضاعش دست گلِ شازده پسر اوست ولی حیف که شدنی نبود. اصلا چه کسی باور میکرد او از صد سال پیش آمده باشد؟ هیچکس!حتی خودش هم بعضی مواقع فکر میکرد دارد خواب میبیند، دیگر از بقیه چه انتظاری میشد داشت؟ احتمالا اگر به پدرام میگفت، تشخیص اسکیزوفرنی میداد و او را دچار توهم و هذیان میدید ولی این هذیان، واقعیتر از واقعی بود. تا به خودش آمد وارد حیاط شده و با قدمی فاصله از ورودی ایستاده بود، البته بیخبر از اینکه پرهام با نگاهش بدرقهاش کرده بود. از همان لحظه که کیمیا را دید، حس عجیبی به جانش افتاد. حسی شبیه به دلتنگی ولی نمیدانست این حس از کجا ریشه گرفته. اولین باری بود که کیمیا را میدید، البته فکر میکرد اولین بار است وگرنه آشناییشان عمری به درازای یک قرن داشت و برای همین هم برایش عجیب بود که چهرهی او تا آن اندازه به نظرش آشنا میآمد. با حس لرز موبایل درون جیب شلوارش، چشم از مسیر رفتهی کیمیا گرفت و دستش را سمت جیبش برد. موبایل را که بیرون آورد، با ببخشیدی رو به جمع، سر پا شد و با چند قدم از مهمانها فاصله گرفت. کنار در ایستاد و پیش از قطع شدن تماس را متصل کرد و با قدری فاصله از او، کیمیا بود که دستانش را دور بدنش حلقه میکرد. حالا که از آن جمع فاصله گرفته بود حس میکرد قدری به آرامش رسیده، اگر بیرون نمیآمد احتمال اینکه همانجا پس بیفتد زیاد بود. اولش که دیدن پدرام و پرهام و بعد هم شیرین زبانیِ استاد عزیزش.پس، از او به عنوان یک فرد متوهم یاد کرده بود، ولی خبر نداشت همین متوهم چه چاهی برایش کَنده. پوزخندی زد و زیر لب با حالت غر زمزمه کرد: -خوبه استادی و توی کلاسات میگی اولین اصل روانشناس شدن رازداریه.بدجوری روفوزه شدی استاد دادفر.بلایی به سرت بیارم که روزی هزار بار بگی غلط کردم دنیا اومدم، حالا وایسا ببین آذر آریامنش چیکار میکنه. دستانش را به حالت نوازش روی بازوانش حرکت داد و چشم غرهای به پدرامِ نقش بسته مقابل چشمانش رفت.آخ که چقدر از او متنفر بود، روزی که دل به او میبست فکرش را هم نمیکرد آن وصلت شوم به چنین روزی گره بخورد.اگر میدانست که همانجا زبان از ته حلقش میکَند و بله نمیگفت. کلافه پوفی کرد که صدای سرفهای تار و پود افکارش را از هم جدا کرد. از آنجایی که انتظارش را نداشت، شانههایش بالا پریدند و هین کوتاهی ادا کرد. ناخواسته نیم قدمی عقب رفت و به ضرب سرش را سمت منبع صدا چرخاند. پرهام را که دید، یک دستش را به سینهاش فشرد و حینی که چشمانش را میبست و نفس عمیقی میکشید، گفت: -وای سکتهام دادی عا... . نه عارف نه، نباید او را عارف صدا میزد. داشت سوتی میداد ولی پیش از تکمیل شدن سوتیاش، جملهاش را تغییر داد. -یعنی منظورم اینه منو ترسونید آقا پرهام. خدا را شکر که زود به خودش آمد وگرنه نمیدانست باید عارف صدا زدن او را با چه ماستمالی کند. پرهام کششی روی لبهایش نشاند و با تن صدای گرم و مهربانی که داشت، جواب داد: -خیلی معذرت میخوام نمیدونستم با یه سرفه تا این حد میترسید. کیمیا ابروانش را قدری سمت یکدیگر کشید و دست که از شالش پایین آورد، ظاهرش را حفظ کرد و گفت: -نترسیدم فقط انتظار نداشتم یهویی بیاید. معلوم است که نترسیده بود، ترس کجا بود اصلا؟جوابش، لبخند پرهام را پررنگتر و تنش را قدمی به او نزدیکتر کرد.خیره به اخمِ متزلزل ابروان او، سوالی را پرسید که تمام ذهنش را احاطه کرده بود. -من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ پرسشش لرز را به جان کیمیا انداخت. نه، پرهام چیزی از گذشته به یاد نداشت، مگر نه؟ حق نداشت به یاد داشته باشد، یعنی نباید به یاد میداشت.با اینکه گره ابروانش باز شده بود ولی سعی کرد استرسی که دچارش شده بود را به لحنش راه ندهد. چشم از او گرفت و خیره شده به زمین زیر پایش، گفت: -نه... فکر نمیکنم همو دیده باشیم. پرهام شانهای بالا انداخت و حینی که به رو به رو میچرخید و نگاهش را به حیاط میدوخت، به حرف آمد. -نمیدونم چرا حس میکنم شما رو میشناسم. باید هم چنین حس میکرد، عشق را نمیشود فراموش کرد، حتی اگر در گورِ صد سال پیش مدفون شده باشد.کیمیا گوشهی مانتواش را میان دستش فشرد و سعی کرد به بغضی که کمکم سینهاش را سنگین میکرد بها ندهد.آب دهانش را قورت داد و بیتوجه به پرهام که حالا دوباره او را تماشا میکرد، از کنارش گذشت تا دوباره وارد خانه شود. حالا حس میکرد تحمل تنهایی با پرهام برایش از حضور در آن مجلس هم سنگینتر است! *** تا چشم کار میکرد آتش بود، شعلههایی که بیرحمانه به سمتش هجوم میآوردند و او هم بیدفاع میان آتش افتاده بود. دست و پاهایش را حس نمیکرد، گویی تمام جانش سِر شده باشد.فقط چشمان و گوشهایش کار میکردند. حتی توان نداشت چشم از صحنهی مقابلش بگیرد.داشت تقاص پس میداد، مجازاتش همین بود، همین که مقابل چشمانش تنِ در حال سوختن عارف باشد و گوشهایش هم از جیغ و فریاد اهالیِ عمارت پر.قطرهای از گوشهی چشمش بیرون جست و با مسیر کج کردن، سمت گوشش کشیده شد.سعی داشت جیغ بکشد، داد بزند و گوش از صدایش کر کند ولی حتی همین هم از او سلب شده بود. او فقط و فقط باید میدید و میشنید و میفهمید آتش خشمش تا کجا زبانه کشیده.
برچسبهای موضوعی
فکتشیت رمان
سوالات متداول
داستان یادگار اولین مرگ دربارهی چیست
دربارهی زنی است که صد سال پیش در آتشِ خیانت همسرش جان باخت و اکنون در کالبدی تازه زنده شده تا از او انتقام بگیرد.
آیا همهی شخصیتها خاطرات گذشته را به یاد دارند
نه؛ تنها کیمیا خاطرات زندگی قبلیاش را به یاد میآورد و بقیهی شخصیتها بیخبر از آن گذشته زندگی میکنند.
شخصیتهای اصلی این رمان چه کسانی هستند
کیمیا (آذر سابق)، پدرام (هاتف سابق) و پرهام (عارف سابق) سه ضلع اصلی این داستاناند.
این رمان مناسب چه رده سنی نوشته شده
یادگار اولین مرگ برای رده سنی +۱۳ منتشر شده و در ژانر فانتزی-عاشقانه با فضایی تخیلی و انتقامی روایت میشود.
آخرین اطلاعیهی رمان یادگار اولین مرگ
یه چیزی رو لازمه بازم بگم
بچه ها قبلا گفتیم، همه ی کاراکترا به جز کیمیا، تناسخ آدمای صد سال پیشن، پدرام همون هاتفه، پرهام همون عارف، نوشین همون مژگان و النا هم عاطفه.
روح آذر هم مستقیم از صد سال پیش اومده به جسم کیمیا، کیمیا نه تناسخ آذره و نه همزادش، صرفا چهره هاشون عین همدیگه ست
حس میکنم متن رمان رو دقیق نمیخونین بعضی وقتا، چون همه ی اینا واضحا توی رمان مخصوصا تو یکی از پارتای اخیر بین دیالوگای کیمیا گفته شده، توضیحات صفحه ی رمان هم دقیق همه چی رو گفته بهتون
خواهش میکنم متن رمان رو دقیق بخونین وگرنه توی پیچیدگی داستان گم میشین
نگار
در پارت 610واقعا خسته نباشید گلای خوشگل خودم عالی بود دمتون گرم🙏🏻🙏🏻💙💙
۲۷ دقیقه پیشنگار
در پارت 610واقعا بیچاره آذین واقعا داخل شعله های خشم مادر بدبختش و داخل شعله های هوس و نیرنگ مثلا پدرش سوخت خاکسترشم باقی نمود خیلی بده این انتقامی که آذر برا پدرام مد نظرشه خیلی کمه از نظرم 💔💙💙
۲۹ دقیقه پیشنگار
در پارت 610این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نگار
در پارت 610ولی ذوق مرگی من بعد گفتن جمله:پدرام پیش مرگت بشه الهی از کیمیا به پرهام😍 ای خوداا پسرم غیرتی دیدید هم نقشه کیمیا رو حفظ کرد هم پدرام گور به گوری رو رد کردش بره دیدید خدایی😃❤️ 🔥💙💙
۳۳ دقیقه پیشنگار
در پارت 610قبل هر چیزی لازم به ذکره که بگم میخوام چه بلایی سر پدرام بیارم؟اگه لازمه که اوکی،اول که با یه چوب یا قفل فرمون انقدر میزنمش که نتونه پاشه بعدش هم که میرم تو کار کاردستی درست کردن با چی؟آفرین خشتکش اما این دفعه اینطوریه که فقط یه خشتک شلوارشو پرچم نمیکنم که بلکه تمامشون(شلواراش) رو پرچم میکنم😌💙💙
۳۵ دقیقه پیشZ.k
در پارت 610عدو شود سبب خیر اینجا معنی پیدا میکنه😅
۱ ساعت پیشاَسماء
در پارت 610کارما که میگن همینه دیگه پدرام بی شرف و اما این دو عاشق الان با هم تنهان آخ جون
۲ ساعت پیشFatemeh
در پارت 610میمون زشته راس گف کیمیا پدرام پیش مرگت بشه الهی 😂
۳ ساعت پیشمحیا
در پارت 611این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
محیا
در پارت 610آخ جون اولین پیام برای خودمه 🤠🤠❤️❤️
۳ ساعت پیشمحیا
در پارت 611این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فاطمه ❤️
در پارت 150این پسره اصلاً اصول اخلاقی یه پزشک رو هم رعایت نمیکنه چه توقعی ازش می ره ..پسره ی بیشعور 😡
۷ ساعت پیشفاطمه ❤️
در پارت 121از همین جمله میشه فهمید که هاتف چقدر دخترمون رو دوست داره 😁😂دمی رابه مکث و چرخاندن نگاهش روی مرمک های آذر هدر داد ، آخه هدر یهو می گفت وقتش رو تلف کرد😂
۸ ساعت پیشفاطمه ❤️
در پارت 111موندم اگه قرار باشه خبر بد بده چجوری میده 😂 کیمیا خیلی خوبه واقعاً دوسش دارم 💜
۸ ساعت پیشفاطمه ❤️
در پارت 101خیلی قشنگ خبر رو داد 😁😂 ممنون خانم های نویسنده 💜💜
۸ ساعت پیش

نگار
در پارت 610مرسی حدیث مرسی معصومه بازم مثل همیشه گل کاشتی و من چقدر بیشتر از پدرام و هاتف حالم بهم میخوره بخصوص هاتف که هیچ حسی نسبت به بچش نداشت واقعا متنفر که هیچ میخوام بلا بیارم از دستشون🤬💙💙