دوست داشتی؟
رمان عاشقانه آفند درد اثر معصومه علیایی

رمان آفند درد

  • زبان فارسی
  • 162.6K 👁
  • 464 ❤️
  • 2.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آفند درد

همتا در نقطه‌ای از زندگی ایستاده بود که همه چیز درست بود و مرتب، بدون هیچ عیب و نقصی. خوشبخت بود، آنقدر خوشبخت که تنها اتفاقی کافی بود تا تعادل این خوشبختی بهم بخورد و آن اتفاق، در شبی بارانی از راه رسید. باران بارید، سیل شد و خوشبختی همتا را با خود برد. حالا همتا مانده بود و ویرانه‌ای از زندگی‌اش. چه میکرد؟ سر پا میشد یا تسلیم می‌ماند در برابر تقدیر؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول: چرخش
برشی از آینده
قدم های آرامی که سعی داشت بی صدا باشند، روی کاشی های سفید و تمیز زیر پایش می کشاند.هر چند ثانیه یکبار به عقب برگشته و سالن خلوت و بدون مزاحم را از نظر می گذراند و سپس دوباره خیره‌ی مسیر پیش رویش که تنها چند قدم با مقصد اصلی فاصله داشت می شد.
مضطرب بود و این را می‌شد از قدم‌هایی که یکی در میان می‌لرزیدند به راحتی متوجه شد. نفس عمیقی از عمق ریه‌هایش خلاص کرد و با پشت دست تار مو‌های پر کلاغی که بین‌شان چند تارِ سفید رنگ هم دیده می شد و از روسری سبز رنگ بیرون جسته و به پیشانی خیس از عرقش چسبیده بودند، عقب کشید.
گوش سپرده به آوای سکوت، همان دم که به مقصد نهایی‌اش رسید، پشت در از حرکت ایستاد. حینی که حس کرد دسته‌ی فلزی چاقو کف دست عرق کرده‌اش را می‌سوزاند، حصار انگشتان کشیده‌اش را گشود و چاقو را به دست دیگرش سپرد.
از گوشه‌ی در، به سالن عریض پیش رویش چشم دوخت و دستش را سمت در برد و با احتیاط و بدون ایجاد هیچ سر و صدایی داخل شد. با ورودش سکوت آزار دهنده‌ای که از چند دقیقه پیش جان گوش‌هایش را به لب رسانده بود از بین رفت و به جای آن صدای چکه‌ی شیر آب، گوشش را پر کرد.
چند قدم جلو رفت و درست با فاصله‌ی دو متری از دختری که بی‌خبر از حضور او، مشغول خشک کردن موهای بلند و خیسش با حوله‌ای سفید رنگ بود، فرمان ایست را به پاهایش صادر کرد. دستی که حامل چاقو بود به دیوار کاشی کاری شده تکیه داده، نگاهش را دور تا دور سالن چرخاند و حینی که مطمئن شد به جز خودش و او فرد دیگری در آن حوالی پرسه نمی‌زند، نفس داغ شده‌اش را به بیرون فرستاد و نگاهی به تیزی لبه‌ی چاقو انداخت.
حینی که انعکاس نور سفید رنگ مهتابی متصل به سقف، خراشی روی چشمان مشکی و کشیده‌اش انداخت، ثانیه‌ای مژه‌های فر و درهم تنیده‌اش را به آغوش یکدیگر سپرد و سپس همزمان با باز کردن‌شان، با قدومی پر‌سرعت خودش را به دختر که حالا موهای قهوه‌ای رنگی که هنوز نم بودند، با کش بالای سرش جمع می‌کرد رساند. پشت سرش که رسید، کف دست عرق کرده‌اش را با لباسش خشک کرد و سپس همزمان با دمی عمیق دستش را با تمام توان سمت دختر برد و چاقو را تا انتها وارد پهلوی او کرد.
تیزی چاقو که پهلوی دختر را درید و زخمی عمیق روی تن او نشاند، چشمان دختر از شدت دردی که در عرض ثانیه‌ای جانش را احاطه کرده بود، روی یکدیگر فشرده شدند و نفسی که قصد خروج داشت، وسط راه از پا انداخت. دستی که بالای سرش مشغول محکم کردن موهایش بود، همانجا متوقف کرد و به سختی و با چانه‌ای مرتعش از فشار درد، آهی کوتاه و آرام از لای لب‌های قلوه‌ای و همراه شده با ترکش، آزاد ساخت.
زن که هنوز چاقو را بیرون نکشیده بود، با شنیدن آه کم جان دختر، ترسیده و وحشت‌زده از کاری که تنها به واسطه‌ی دریافت پولی برای ماله کشیدن روی بخشی از بدبختی‌هایش تن به پذیرفتنش داده بود، انگشتانش را محکم‌تر از قبل دور دسته‌ی چاقو فشرد و با ته مانده‌ی توانش، چاقو را از پهلوی دختر بیرون کشید.
خیره به دختر که دست راستش را روی زخمش فشرده و کمر خم کرده بود، قدمی عقب رفته، سپس چرخید و با نهایت سرعت سالن را ترک کرد.
دختر که دیگر توان ایستادن روی پاهای لرزانش را نداشت، در عرض ثانیه‌ای مهمان کاشی‌های خیس زیر پایش شد و تکیه‌اش را به دیوار داد و لب گزید.
نفسش همانجا کنج ریه‌اش کز کرده و جرئت بالا آمدن نداشت و همین هم رفته- رفته طناب خفگی را دور گردنش محکم‌تر می‌کرد. می‌ترسید نفس کشیده و درد چندین برابر شود.
چشمانش نای باز ماندن نداشتند و پلک‌هایش به حدی سنگین شده بودند که گویی سنگی عظیم را به دوش می‌کشیدند. به مانند فردی که چندین روز نخوابیده خسته بود و حس می‌کرد نیاز به خوابی عمیق دارد.
چند بار آرام و به سختی پلک زد و در نهایت سقف بالا سرش به حرکت در آمد و سرش سُر خورد و دمی بعد روی زمین افتاد. صدای چکه کردن شیر و غرق شدن قطرات ریز آب درون ظرف کوچک زیر شیر، رفته- رفته گنگ‌تر می‌شدند و قدرت شنواییش رو به افول می‌رفت.
همزمان با تیره شدن دنیا پیش چشمان قهوه‌ای رنگش، زنی جوان و بدون اطلاع از آنچه رخ داده بود، همانطور که آدامس درون دهانش را باد می‌کرد پا در سالن گذاشت و قدم هایش را درست همانجایی که او بیهوش افتاده بود کشاند.
***

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آفند درد

معصومه علیایی : ۶ ماه پیش

خب بلاخره بعد از چند ماه، آفند درد به ایستگاه آخرش رسید


من با این رمان زندگی کردم، خندیدم، گریه کردم، شاد شدم، ناراحت شدم، حرص خوردم، خودتون خوب می دونین کی من و شما رو حرص داد یا شایدم بهتره بگم کیا😂


بذارین بگم، من از محمد یاد گرفتم چه طوری عاشق باشم، چه طوری فداکار باشم، چه طوری مهربون باشم


از همتا یاد گرفتم نترسم، یاد گرفتم جایی که نباید، سکوت نکنم، وایسم و از حقم دفاع کنم


من از رضا یاد گرفتم اشتباهاتمو بپذیرم و به خاطر شونه خالی کردن از سنگینی شون دنبال مقصر نباشم


از خشایار یاد گرفتم خودخواه نباشم، یاد گرفتم ببخشم و بگذرم


از بهزاد یاد گرفتم آدما رو با معیارای خودم نسنجم، ازش یاد گرفتم یه طرفه به قاضی نرم


من از سودا یاد گرفتم چه طوری بگذرم تا به آرامش برسم


من از آفند درد کلی درس گرفتم و فهمیدم گاهی یه قدم اشتباه تا کجا میتونه مسیر رو تغییر بده و امیدوارم تونسته باشم پیامی که میخواستم رو بهتون برسونم🥰


از همه ی کسایی که این مدت پا به پای من و رمان اومدن بی نهایت سپاسگزارم، ازتون ممنونم که با نظرات تون بهم انرژی دادین و باعث ذوقم شدین، ممنون که کنارم بودین


راستی خیلی خوشحال میشم همراهی تون رو با رمان" جمجمه ی شیطان" هم داشته باشم، اگه من و قلمم رو قابل می دونین اونجا هم کنارم باشین


دلم برات تنگ میشه آفند درد قشنگم ولی تا ابد یه گوشه از قلبم به یادتم


در آخر باید بگم هزار بار بودن تون رو شکر🥰🥰

نظرات رمان آفند درد
  • کیمیا

    در پارت 2240

    فک کنم بهزاد اومده بود

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    احتمالش هست

    ۷ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 2080

    کلی فکر کردم تا سعید یادم اومد😅😅

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم خیلی کم‌رنگه تو رمان😂

    ۲ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 1980

    اژدها وارد میشود 😅😅😅 عالی بود عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂قربونت عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 1610

    کارما❌️ چوب خدا✅️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ هفته پیش
  • سوگند

    در پارت 1520

    ینی همتا از صحبت های خشایارچیزی فهمید وای حالاکه حامله هس

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چیزی که نفهمیده، صرفا کنجکاو شد که اسد کیه و چرا خشایار عصبیه ازش، خوبه که قراره بچه دار بشن🙄

    ۸ ماه پیش
  • ‌کیمیا

    در پارت 1520

    عه کجا شنید حرفاشونو من چرا ندیدم

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارت بعدیه

    ۳ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 1370

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مهران تو شرکت خشایارم کار میکنه برا همینم رفته بود اونجا

    ۳ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 1320

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه اینطوری باشه که همتا بدبخت شد بچم🥲

    ۳ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 1080

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا طوری که خشایار بهش گیر داده و ول کنم نیست بخواد نخواد کشیده میشه سمتش😂

    ۳ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 880

    بیچاره سودا☹️ولی با اینکه عاشقه عاقل هم هست

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اشتباه از خودشم بود ولی

    ۳ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 630

    فک کردم مرتظی رو ویلچر میشینه😅🤦 ♀️

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چه‌طوری خوندیش دختر آخه😂

    ۴ هفته پیش
  • کیمیا

    در پارت 540

    من جای همتا بودم دیگه تو صورت رضا نگاه نمیکردم البته که آدم قهری نیستم ولی خیلی نامردیه رفتارش

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا با این آدم باید تا آخر عمر قطع رابطه کرد😂

    ۴ هفته پیش
  • گرداب

    در پارت 50

    این حجم از خلاقیت توی جمله بندی جالبه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم خیلی ممنون ذوق کردم🥺🥺

    ۱ ماه پیش
  • کیمیا

    در پارت 500

    بی معرفت دخترت همه کار واست کرد تا از زندان در بیای الان اینجوری جوابشو میدی☹️☹️

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رضاست دیگه، انقدر کینه گرفته که خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه

    ۱ ماه پیش
  • کیمیا

    در پارت 420

    این همه اتفاق افتاده محمد تازه میگه چیشدهههه🤦 ♀️

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم خواست ببینه چی شده خب😂😂

    ۱ ماه پیش
  • کیمیا

    در پارت 310

    رضا رضا رضاااا

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از دست این رضا

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟