خلاصه رمان عاشقانه آفند درد
همتا در نقطهای از زندگی ایستاده بود که همه چیز درست بود و مرتب، بدون هیچ عیب و نقصی. خوشبخت بود، آنقدر خوشبخت که تنها اتفاقی کافی بود تا تعادل این خوشبختی بهم بخورد و آن اتفاق، در شبی بارانی از راه رسید. باران بارید، سیل شد و خوشبختی همتا را با خود برد. حالا همتا مانده بود و ویرانهای از زندگیاش. چه میکرد؟ سر پا میشد یا تسلیم میماند در برابر تقدیر؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آفند درد - پارت 244
محمد لبخند پر رنگی زده، زیر لب تشکر کوتاهی کرد و سپس قدومش را سمت در کشاند. ایستاده مقابل در، دستی به موهای بهم ریختهاش کشید و قدری که مرتبشان کرد و چند تار مو جسته از لای انگشتانش، روی پیشانیش افتادند، دستش را سمت دستگیرهی نقرهای رنگ برد و نفس حبس سینهاش کرد. دستگیره که میان دستش فشرده شد، ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 243
تلاشش در برابر بغضی که پا کرده در یک کفش، خواهان پیروزی بود، هیچ شد و دست آخر، قطرهای اشک بود که به سرعت جان گرفته روی گردی مردمکش، آرام روی گونهاش چکید تا همزمان با فروریختن سد مقاومتش، ته ماندهی قوایش از بین رفته و سُر خورده و روی زمین بشیند. چنان مظلوم، با چند قدم فاصله از ورودی اتاق عمل، چ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 242
چشم از اسلحه گرفت و به فرش زیر پایش که بی نصیب از آن سرخی نمانده بود خیره ماند.طرح سرخیشان که عسلی چشمانش را پر کرد، مهران بود که تعلل را بیش از آن جایز نداشت و دستگیره را فشرد و در را رو به داخل هل داد. قامت خشایار که پشت به او ایستاده و گردنش را قدری رو به پایین کج کرده بود روی چشمانش نقش بست،...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان آفند درد - پارت 241
سعید که نگاهش را دوخته بود به دستان سفید شدهی او، ترجیح داد سکوت کند تا مهران خود لب باز کرده و از آنچه که بین او و موحد گذشته بود بگوید. ثانیهها از بر هم میگذشتند و مهران بود که با نفسهایی عمیق که هم نشان از خشمش میدادند و هم اضطرابش، نگاه به میز دوخته و سکوت کرده بود. درون سرش هزاران هزار...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان آفند درد
خب بلاخره بعد از چند ماه، آفند درد به ایستگاه آخرش رسید
من با این رمان زندگی کردم، خندیدم، گریه کردم، شاد شدم، ناراحت شدم، حرص خوردم، خودتون خوب می دونین کی من و شما رو حرص داد یا شایدم بهتره بگم کیا😂
بذارین بگم، من از محمد یاد گرفتم چه طوری عاشق باشم، چه طوری فداکار باشم، چه طوری مهربون باشم
از همتا یاد گرفتم نترسم، یاد گرفتم جایی که نباید، سکوت نکنم، وایسم و از حقم دفاع کنم
من از رضا یاد گرفتم اشتباهاتمو بپذیرم و به خاطر شونه خالی کردن از سنگینی شون دنبال مقصر نباشم
از خشایار یاد گرفتم خودخواه نباشم، یاد گرفتم ببخشم و بگذرم
از بهزاد یاد گرفتم آدما رو با معیارای خودم نسنجم، ازش یاد گرفتم یه طرفه به قاضی نرم
من از سودا یاد گرفتم چه طوری بگذرم تا به آرامش برسم
من از آفند درد کلی درس گرفتم و فهمیدم گاهی یه قدم اشتباه تا کجا میتونه مسیر رو تغییر بده و امیدوارم تونسته باشم پیامی که میخواستم رو بهتون برسونم🥰
از همه ی کسایی که این مدت پا به پای من و رمان اومدن بی نهایت سپاسگزارم، ازتون ممنونم که با نظرات تون بهم انرژی دادین و باعث ذوقم شدین، ممنون که کنارم بودین
راستی خیلی خوشحال میشم همراهی تون رو با رمان" جمجمه ی شیطان" هم داشته باشم، اگه من و قلمم رو قابل می دونین اونجا هم کنارم باشین
دلم برات تنگ میشه آفند درد قشنگم ولی تا ابد یه گوشه از قلبم به یادتم
در آخر باید بگم هزار بار بودن تون رو شکر🥰🥰

معصومه علیایی | نویسنده رمان
احتمالش هست
۷ روز پیشکیمیا
در پارت 2080کلی فکر کردم تا سعید یادم اومد😅😅
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم خیلی کمرنگه تو رمان😂
۲ هفته پیشکیمیا
در پارت 1980اژدها وارد میشود 😅😅😅 عالی بود عزیزم
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂قربونت عزیزم
۲ هفته پیشکیمیا
در پارت 1610کارما❌️ چوب خدا✅️
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا
۲ هفته پیشسوگند
در پارت 1520ینی همتا از صحبت های خشایارچیزی فهمید وای حالاکه حامله هس
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چیزی که نفهمیده، صرفا کنجکاو شد که اسد کیه و چرا خشایار عصبیه ازش، خوبه که قراره بچه دار بشن🙄
۸ ماه پیشکیمیا
در پارت 1520عه کجا شنید حرفاشونو من چرا ندیدم
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارت بعدیه
۳ هفته پیشکیمیا
در پارت 1370این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
مهران تو شرکت خشایارم کار میکنه برا همینم رفته بود اونجا
۳ هفته پیشکیمیا
در پارت 1320این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه اینطوری باشه که همتا بدبخت شد بچم🥲
۳ هفته پیشکیمیا
در پارت 1080این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا طوری که خشایار بهش گیر داده و ول کنم نیست بخواد نخواد کشیده میشه سمتش😂
۳ هفته پیشکیمیا
در پارت 880بیچاره سودا☹️ولی با اینکه عاشقه عاقل هم هست
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اشتباه از خودشم بود ولی
۳ هفته پیشکیمیا
در پارت 630فک کردم مرتظی رو ویلچر میشینه😅🤦 ♀️
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چهطوری خوندیش دختر آخه😂
۴ هفته پیشکیمیا
در پارت 540من جای همتا بودم دیگه تو صورت رضا نگاه نمیکردم البته که آدم قهری نیستم ولی خیلی نامردیه رفتارش
۴ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا با این آدم باید تا آخر عمر قطع رابطه کرد😂
۴ هفته پیشگرداب
در پارت 50این حجم از خلاقیت توی جمله بندی جالبه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزم خیلی ممنون ذوق کردم🥺🥺
۱ ماه پیشکیمیا
در پارت 500بی معرفت دخترت همه کار واست کرد تا از زندان در بیای الان اینجوری جوابشو میدی☹️☹️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
رضاست دیگه، انقدر کینه گرفته که خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه
۱ ماه پیشکیمیا
در پارت 420این همه اتفاق افتاده محمد تازه میگه چیشدهههه🤦 ♀️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم خواست ببینه چی شده خب😂😂
۱ ماه پیشکیمیا
در پارت 310رضا رضا رضاااا
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
از دست این رضا
۱ ماه پیش
کیمیا
در پارت 2240فک کنم بهزاد اومده بود