پارت شصت و دوم :

کاملا بی حس بود! بی حس مطلق.تمام طول مسیر فکرش پیش پدرش بود.به حتم تا آن لحظه مامورها دستگیرش کرده بودند. خدا می‌دانست چه عاقبتی در انتظارش بود و همین هم بیتا را بیشتر می‌ترساند.پس از عمری زندگی شرافتمندانه، حالا مجبور بود به خاطر بیتا و مسیر نامعلومی که شروعش کرده بود زندانی شود.
همان‌طور پشت سر جابر در حرکت بود که جابر به یکباره ایستاد و خم شد. حینی که با دست به سمتی اشاره می‌کرد گف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    چرا خبری از میثم نیست ، خسته نباشی عزیزم مثل همیشه از خوندن پارت جدید رمانت لذت بردم👌💕 عالی بود داستان داره به جاهای هیجانیش میرسه🩷

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از میثمم خبر میگیریم خیلی زود،قربونت برم عزیزم

    ۶ روز پیش
  • محرابی

    0

    حق داری بیتا جان واقعا سخته باباتو تواون حال ول کردی اومدی منم امیدوارم حالش خوب باشه. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم، قربونت عزیزم

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️