نهان به قلم معصومه علیایی
پارت شصت و دوم :
کاملا بی حس بود! بی حس مطلق.تمام طول مسیر فکرش پیش پدرش بود.به حتم تا آن لحظه مامورها دستگیرش کرده بودند. خدا میدانست چه عاقبتی در انتظارش بود و همین هم بیتا را بیشتر میترساند.پس از عمری زندگی شرافتمندانه، حالا مجبور بود به خاطر بیتا و مسیر نامعلومی که شروعش کرده بود زندانی شود.
همانطور پشت سر جابر در حرکت بود که جابر به یکباره ایستاد و خم شد. حینی که با دست به سمتی اشاره میکرد گف
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0چرا خبری از میثم نیست ، خسته نباشی عزیزم مثل همیشه از خوندن پارت جدید رمانت لذت بردم👌💕 عالی بود داستان داره به جاهای هیجانیش میرسه🩷