دوست داشتی؟
رمان عاشق اسیر اثر نیلا

رمان عاشق اسیر

  • به قلم نیلا
  • ⏱️۵ ساعت و ۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 97.3K 👁
  • 292 ❤️
  • 178 💬

خلاصه رمان عاشقانه عاشق اسیر

رمان داستان دختری است به اسم نازنین که بعد از سالها همراه پدرش به بهانه دیدار عمو و سال نو به ابران بر می گرده… پدرش که یکی از بزرگ ترین کارخونه دارهاست، برای حفظ سرمایه و کارخونه اش تصمیم می گیره که دخترش با برادرزاده اش بابک ازدواج کنه… نازنین که دختری سرزنده و شیطونه سعی می کنه زیر بار این خواسته نره. اما وقتی با تصمیم قاطع پدر مواجعه می شه، تصمیم می گیره هر طور شده تن به این ازدواج نده و زمانی که می بینه پدرش برای انجام کارهاش دوباره ایرانو ترک می خواد کنه از فرصت استفاده می کنه و در یکی ازاین روزا…

قسمتی از متن رمان عاشق اسیر

بابشه تا تو بياي من مي رم تو پاساژ-
بابك- صبر كن
ولي من به حرفش گوش نكردم و سريع رفتم تو پاساژ .........مي خواستم يه مدتي كه بيرونم از دستش راحت بشم ...
سريع قبل از اينكه چشمش به من بيفته از پله ها رفتم بالا كه گمم كنه از بالا كه نگاش مي كردم داشت دنبالم مي گشت سرشو يه دفعه اورد بالا و منم كشيدم عقب دوباره اروم رفتم جلو ديدم هنوز داشت مي گشت
چون پسر صاحب اون پاساژا بود مدام با اين اون سلام و عليك مي كرد .
منم از فرصت استفاده كردم و كمي جلوتر از پله ها امدم پايين و از پاساژ زدم بيرون ...
خوب بگرد اقا بابك تا جونت در بياد ...
با سر خوشي براي خودم راه افتادم تو خيابونا و از این مغازه به اون مغازه مي رفتم و جنساشونو مي ديدم
به ساعتم نگاه كردم 7 بود ..... مي تونستم حالا حالا ها بيرون باشم .. اگه مشكلي هم پيش مي يومد عمو تقصيرارو مي نداخت گردن بابك ....كه مواظبم نبوده
يعد از يه ساعت خيابون گردي احساس گشنگي كردم سر چرخوندم ببينم جايي پيدا مي كنم كه دلي از عزا در بيارم يا نه
كه چشمم خورد به يه پيتزا فروشي
يه پيتزا مخصوص سفارش دادم ... منتظر شدم تا اماده بشه تو همين حين هم با گوشيم ور مي رفتم
دلم مي خواست با كسي حرف بزنم .....همينطور كه داشتم با گوشيم ور مي رفتم ياد سحر افتادم
سحر دوست قديميم ....كه تو همسايگيمون بود و هميشه باهم بازي مي كرديم .....دو سال اولي كه رفته بودم مدام برام نامه مي نوشت و منم جوابشو مي دادم اما به مرور همديگرو فراموش كرديم نمي دونم چرا ...
و این نامه نگاريا يهو قطع شد ...وقتي اخرين نامه رو براش فرستادم ديگه جوابي ازش نگرفتم
شماره خونشونم يادم نمي يومد كه لااقل زنگي بزنم و حالي بپرسم ... دستمو زير چونم گذاشتم و به بيرون نگاه مي كردم كه پيتزامو اوردن
بفرمايد خانوم
ممنون
يه تيكه از پيتزا رو برداشتم و گاز زدم
خوب خره برو محل قديمتون حتما هنوز اونجان ... با خوشحالي و ذوق اينكه الان مي رم محل قديمي و سحر و مي بينم پيتزامو تند تندخوردم
نمي دونستم بايد از كجا برم .....براي همين بهترين كار اين بود كه يه اژانس بگيرم تا منو مستقيم برسونه اونجا
وقتي ادرسو دادم به راننده اژانس
راننده - ادرستون اينه
بله-
راننده - اينجا ها كه خانوم اسماشون عوض شده
- اخه من تازه از خارج امدم .... این تنها ادرسيه كه دارم... يعني الان نمي دونيد كجا بايد بريم
راننده - چرا ولي بايد ببينم همونجا هايي هست كه فكر مي كنم يا نه
-خيلي طول مي كشه كه برسيم
راننده - با این ترافيك احتمالا كمي طول بكشه.... عجله كه نداريد
نه -
دست به سينه شدم و به صندلي تكيه دادم
بعد از گذشت 1 ساعت اينور اونرو رفتن و پرسشاي مداوم راننده از راننده هاي ديگه به محلمون رسيديم .
خداي من چقدر تغيير ....ديگه خبري از اون كوچه ي پر دارو درخت نبود ...حالا شده بود خيابون با يه عالمه ساختموناي رنگا وارنگ ....كه بينشون خونه هايي ويلايي هم به چشم مي خورد
بعد از حساب كردن كرايه ....نگاهي به خيابون انداختم ..سعي كردم خونه خودمونو پيدا كنم يه خونه ويلايي بزرگ كه توش پر بود از درخت با يه استخر بزرگ ...اما چنين خونه ای رو پيدا نكردم .خونه سحر رو هم نمي تونستم پيدا كنم .
سعي كردم به ياد بيارم دقيقا كجام ولي با اين همه تغييرات امكان نداشت . يعني سحر اينا هم از اينجا رفتن ؟
خسته از گشتن روي پله ي خونه ای نشستم تا نفسي تازه كنم گوشيم هزار بار زنگ خورده بود.... همشم از طرف بابك بود .
چندتا هم اس زده بوده ........كه كجايي ..........بگو دارم از نگراني ديونه مي شم .
فاميليه سحرو فراموش كرده بودم ...واقعا دوستاي باحالي بوديم فقط از دوستيمون اسمشو يادم مونده بود
سحر يه دختر ريزه ميزه شيطون بود .... كه زمين و زمانو بهم مي ريخت .
بهتره از يكي دو نفر سوال كنم شايد بدونن دنبال كي مي گردم .اما مگه ادم پر مي زد تو اون خراب شده....
بازم بابك داشت زنگ مي زد به گوشي خيره شدم
- نترس پولاتو از دست ندادي... مي خوام يكم چربياتو اب كني...... خودم ميام خونه
ببخشيد خانوم
سرمو اوردم بالا
يه دختر نسبتا خوشگل و با نمك رو به رو وايستاده بود
-بله
دختر- شما جلوي در خونه ما نشستيد اجازه مي ديد من برم تو
-اوه ببخشيد
از جام بلند شدم كه بره تو ...داشت تو كيفش دنبال كليد مي گشت
-ببخشيد خانوم
دختر- بله
-مي خواستم بپرسم شما يه همسايه نداريد كه اسم دخترشون سحر باشه
بهم خيره شد
دختر- سحر چي؟
فامليشو نمي دونم..........فقط مي دونم تك فرزنده و پدرشم شركت داره يعني داشت الانو نمي دونم
دختر- شما چيكارشون مي شيد؟
من خاله قزيشم.... چرا انقدر سوال مي كني))
-خانوم مي شناسيدش
دختر- شناختن كه اره مي شناسمش


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عاشق اسیر
  • ترانه

    0

    خیلی رمانش قشنگ بود دوست دارم نویسنده این داستان رمانو ادامه بده لطفا 🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • تپش

    0

    خیلی رمان قشنگ و احساسی بود

    ۱ هفته پیش
  • Mona

    0

    رمانتون عالی بود 🥰🥰🥰

    ۲ هفته پیش
  • ...

    0

    رمان خیلی قشنگی بود واقعا عالی بود فقط کاش زودی تموم نمیشد

    ۲ هفته پیش
  • شقایق

    0

    عالییییییی بودددد حال کردممم دست خوووش به این نویسنده

    ۲ هفته پیش
  • تینا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود من که خیلی از خواندنش لذت بردم مرسی نیلا جون بابت رمان قشنگت عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • Kargardan

    0

    نکتهٔ مهم هم این بود که حتی شخصیت ضد قهرمانت رو هم نتونستی اونقدر به ضد قهرمان بودنش بپردازی و آخرش رو کمی غیر واقعی تموم کردی با اینکه بهتون پیش نهاد میکنم بخونیدش لحظه های شیرینی رو براتون به ارمغان میاره گاهی با تموم وجودتون میخندین و این خیلی حال خوبیه حیف و صد حیف از این قلم و این ایدهٔ خوب.

    ۳ هفته پیش
  • Kargadan

    0

    سلام نویسندهٔ عزیزم رمانت قشنگ بود و خیلی خوب شخصیت پردازی کرده بودی ولی از دستت ناراحتم چون با این قلم میتونستی بیشتر لحظه های قشنگ بسازی و مارو بیشتر غرق رمانت کنی ایده ات خوب بود اما نزاشتی بار بیاد نمیشه گفت رمانت قشنگ نبود چون بود اما حیف که خوب از این حال قشنگ و رمان خوبت استفاده نکردی.

    ۳ هفته پیش
  • Bihamta

    0

    رمان جالبی بود شخصیت نازی روس داشتم خیلی شیطون بود ولی داستان کمی زودی سر ته شد ولی در کن خوب بود دست نویسندش درد نکنه

    ۴ هفته پیش
  • آزاد

    0

    دیگه چرت تر از این نمیشد نوشت حالم بهم خورد حیفه وقت

    ۱ ماه پیش
  • Tanaz

    0

    عالی بود خیلی قشنگ بود پایان قشنگی داشت بازم ازاین داستانهابنویس

    ۱ ماه پیش
  • دریا

    1

    عالی بودددد.خیلی عالییی

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی چرت آبکی بچگانه اصلا در حد نیست

    ۲ ماه پیش
  • ༒ 𝐇𝐎𝐒𝐒𝐄𝐈𝐍 ༒

    0

    همین الان از اول رمان اومدم راستش تا این رفتار های اول بابک خیلی ازش بدم اومده اخه نمی شد یه کم شیخصیتش بهتر باشه این جوری که صورتش را هم توصیف می کرد یکم زشت بود 😅 دودلم بخونمش یا نه 😮 💨🙄

    ۳ ماه پیش
  • یاس

    0

    با بابک ازدواج نمیکنه که

    ۲ ماه پیش
  • ༒Hossein༒

    0

    واقعا ؟؟اون خوبه ؟

    ۲ ماه پیش
  • Melika

    0

    چند سالته؟؟ خیلی فونت اسمت برام اشناس

    ۲ ماه پیش
  • ༒Hossein༒

    0

    16 سالمه 🙄

    ۲ ماه پیش
  • مهدی محمدی

    2

    قشنگ بود حال کردم خوب نوشتی لذت بردم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!