دوست داشتی؟
رمان عاشق اسیر اثر نیلا

رمان عاشق اسیر

  • به قلم نیلا
  • ⏱️۵ ساعت و ۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 98.3K 👁
  • 293 ❤️
  • 187 💬

خلاصه رمان عاشق اسیر

رمان داستان دختری است به اسم نازنین که بعد از سالها همراه پدرش به بهانه دیدار عمو و سال نو به ابران بر می گرده… پدرش که یکی از بزرگ ترین کارخونه دارهاست، برای حفظ سرمایه و کارخونه اش تصمیم می گیره که دخترش با برادرزاده اش بابک ازدواج کنه… نازنین که دختری سرزنده و شیطونه سعی می کنه زیر بار این خواسته نره. اما وقتی با تصمیم قاطع پدر مواجعه می شه، تصمیم می گیره هر طور شده تن به این ازدواج نده و زمانی که می بینه پدرش برای انجام کارهاش دوباره ایرانو ترک می خواد کنه از فرصت استفاده می کنه و در یکی ازاین روزا…

قسمتی از متن رمان عاشق اسیر

بابشه تا تو بياي من مي رم تو پاساژ-
بابك- صبر كن
ولي من به حرفش گوش نكردم و سريع رفتم تو پاساژ .........مي خواستم يه مدتي كه بيرونم از دستش راحت بشم ...
سريع قبل از اينكه چشمش به من بيفته از پله ها رفتم بالا كه گمم كنه از بالا كه نگاش مي كردم داشت دنبالم مي گشت سرشو يه دفعه اورد بالا و منم كشيدم عقب دوباره اروم رفتم جلو ديدم هنوز داشت مي گشت
چون پسر صاحب اون پاساژا بود مدام با اين اون سلام و عليك مي كرد .
منم از فرصت استفاده كردم و كمي جلوتر از پله ها امدم پايين و از پاساژ زدم بيرون ...
خوب بگرد اقا بابك تا جونت در بياد ...
با سر خوشي براي خودم راه افتادم تو خيابونا و از این مغازه به اون مغازه مي رفتم و جنساشونو مي ديدم
به ساعتم نگاه كردم 7 بود ..... مي تونستم حالا حالا ها بيرون باشم .. اگه مشكلي هم پيش مي يومد عمو تقصيرارو مي نداخت گردن بابك ....كه مواظبم نبوده
يعد از يه ساعت خيابون گردي احساس گشنگي كردم سر چرخوندم ببينم جايي پيدا مي كنم كه دلي از عزا در بيارم يا نه
كه چشمم خورد به يه پيتزا فروشي
يه پيتزا مخصوص سفارش دادم ... منتظر شدم تا اماده بشه تو همين حين هم با گوشيم ور مي رفتم
دلم مي خواست با كسي حرف بزنم .....همينطور كه داشتم با گوشيم ور مي رفتم ياد سحر افتادم
سحر دوست قديميم ....كه تو همسايگيمون بود و هميشه باهم بازي مي كرديم .....دو سال اولي كه رفته بودم مدام برام نامه مي نوشت و منم جوابشو مي دادم اما به مرور همديگرو فراموش كرديم نمي دونم چرا ...
و این نامه نگاريا يهو قطع شد ...وقتي اخرين نامه رو براش فرستادم ديگه جوابي ازش نگرفتم
شماره خونشونم يادم نمي يومد كه لااقل زنگي بزنم و حالي بپرسم ... دستمو زير چونم گذاشتم و به بيرون نگاه مي كردم كه پيتزامو اوردن
بفرمايد خانوم
ممنون
يه تيكه از پيتزا رو برداشتم و گاز زدم
خوب خره برو محل قديمتون حتما هنوز اونجان ... با خوشحالي و ذوق اينكه الان مي رم محل قديمي و سحر و مي بينم پيتزامو تند تندخوردم
نمي دونستم بايد از كجا برم .....براي همين بهترين كار اين بود كه يه اژانس بگيرم تا منو مستقيم برسونه اونجا
وقتي ادرسو دادم به راننده اژانس
راننده - ادرستون اينه
بله-
راننده - اينجا ها كه خانوم اسماشون عوض شده
- اخه من تازه از خارج امدم .... این تنها ادرسيه كه دارم... يعني الان نمي دونيد كجا بايد بريم
راننده - چرا ولي بايد ببينم همونجا هايي هست كه فكر مي كنم يا نه
-خيلي طول مي كشه كه برسيم
راننده - با این ترافيك احتمالا كمي طول بكشه.... عجله كه نداريد
نه -
دست به سينه شدم و به صندلي تكيه دادم
بعد از گذشت 1 ساعت اينور اونرو رفتن و پرسشاي مداوم راننده از راننده هاي ديگه به محلمون رسيديم .
خداي من چقدر تغيير ....ديگه خبري از اون كوچه ي پر دارو درخت نبود ...حالا شده بود خيابون با يه عالمه ساختموناي رنگا وارنگ ....كه بينشون خونه هايي ويلايي هم به چشم مي خورد
بعد از حساب كردن كرايه ....نگاهي به خيابون انداختم ..سعي كردم خونه خودمونو پيدا كنم يه خونه ويلايي بزرگ كه توش پر بود از درخت با يه استخر بزرگ ...اما چنين خونه ای رو پيدا نكردم .خونه سحر رو هم نمي تونستم پيدا كنم .
سعي كردم به ياد بيارم دقيقا كجام ولي با اين همه تغييرات امكان نداشت . يعني سحر اينا هم از اينجا رفتن ؟
خسته از گشتن روي پله ي خونه ای نشستم تا نفسي تازه كنم گوشيم هزار بار زنگ خورده بود.... همشم از طرف بابك بود .
چندتا هم اس زده بوده ........كه كجايي ..........بگو دارم از نگراني ديونه مي شم .
فاميليه سحرو فراموش كرده بودم ...واقعا دوستاي باحالي بوديم فقط از دوستيمون اسمشو يادم مونده بود
سحر يه دختر ريزه ميزه شيطون بود .... كه زمين و زمانو بهم مي ريخت .
بهتره از يكي دو نفر سوال كنم شايد بدونن دنبال كي مي گردم .اما مگه ادم پر مي زد تو اون خراب شده....
بازم بابك داشت زنگ مي زد به گوشي خيره شدم
- نترس پولاتو از دست ندادي... مي خوام يكم چربياتو اب كني...... خودم ميام خونه
ببخشيد خانوم
سرمو اوردم بالا
يه دختر نسبتا خوشگل و با نمك رو به رو وايستاده بود
-بله
دختر- شما جلوي در خونه ما نشستيد اجازه مي ديد من برم تو
-اوه ببخشيد
از جام بلند شدم كه بره تو ...داشت تو كيفش دنبال كليد مي گشت
-ببخشيد خانوم
دختر- بله
-مي خواستم بپرسم شما يه همسايه نداريد كه اسم دخترشون سحر باشه
بهم خيره شد
دختر- سحر چي؟
فامليشو نمي دونم..........فقط مي دونم تك فرزنده و پدرشم شركت داره يعني داشت الانو نمي دونم
دختر- شما چيكارشون مي شيد؟
من خاله قزيشم.... چرا انقدر سوال مي كني))
-خانوم مي شناسيدش
دختر- شناختن كه اره مي شناسمش


بیشتر بخوانید

نظرات رمان عاشق اسیر

  • نگار

    0

    فقط یه سوال دارم اونم اینه که چرا برا ژانر رمان انتقامی نوشته شده چون اصلا انتقامی نیست ولی همون طور که گفتم رمان خوب باحالیه😌💙💙

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    وایی رمان خیلی خوبی خب راستش هر چیزی کاملا کامل نیست و خب به هر حال یه مشکلاتی داره و خب این رمان شاید تو بعضی جاها یه خورده بد بو ولی درکل خیلی خوب باحال بود پیشنهاد میکنم بخونید☺️💙💙

    ۲ هفته پیش
  • حنانه

    1

    عالیی بود مخصوصا قسمت آخر اونجایی که گفت دوستت دارم خیلی خوب بوودد🥹

    ۳ هفته پیش
  • Meli

    0

    جالب نبود چطوریه آدمی که 10 سال خارج از یک کشوری زندگی کرده و با یک طرز فکر و نگاه و یک عقیده دیگه ای بزرگ شده زودی بگه وای من این حجاب رو نمخوام و چادر میخوام فقط بخاطر اینکه به چشمش بیام و در کنارش لپام گل انداختن بابا تو خارج بودیی😐 توروخدا این رمانای آبکی رو که شخصیت زن وابسته مردِ تموم کنید

    ۴ هفته پیش
  • Fatemeh

    1

    قشنگ بود کم بود انتظار بیششتتری داشتم

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    2

    من این رمان رو خیلی دوست داشتم و از فصل اخرش خیلی خوشم اومد ممنونم از نویسنده اش

    ۱ ماه پیش
  • ارتمیس

    1

    عالی بود من ک خیلی خوشم اومد ولی متأسفانه خیلی زود تموم شد ولی خب بازم خیلی عاشقانه و جالب بود

    ۲ ماه پیش
  • Aki

    0

    عالی کلی خندیدم با خوندن رمان

    ۲ ماه پیش
  • نسیم

    0

    خیلی خوب بود ولی شخصیت دختر سبک بود و حال به هم زن

    ۲ ماه پیش
  • ترانه

    0

    خیلی رمانش قشنگ بود دوست دارم نویسنده این داستان رمانو ادامه بده لطفا 🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • تپش

    0

    خیلی رمان قشنگ و احساسی بود

    ۳ ماه پیش
  • Mona

    0

    رمانتون عالی بود 🥰🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان خیلی قشنگی بود واقعا عالی بود فقط کاش زودی تموم نمیشد

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    0

    عالییییییی بودددد حال کردممم دست خوووش به این نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • تینا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود من که خیلی از خواندنش لذت بردم مرسی نیلا جون بابت رمان قشنگت عالی بود

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!