لیست کلیه پارتهای رمان ندیم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 22
-
رمان ندیم - پارت 1
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من خاک من گل شود و گل شکفد از گل من تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من "مولانا" ** ~ زمان حال..... تهران ~ گل های محمدی را با وسواس پر پر کردم و دور استکان های چینی داخل سینی ریختم. با لبخند به حاصل دسترنجم نگاه کردم. محو تماشای س...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 2
چقدر آغوشش برای تسکین روح و جسمم کافی بود. چقدر خوب بود آن مرد! چنان آرامش آغوشش مرا در خلأ حل کرده بود که اصلا متوجه گذر زمان نشدم، و وقتی به خودم آمدم که بی مقدمه گفت : دیشب خواب دیدم! یه خواب عجیب! حلقه دستانم را باز کردم و صاف کنارش نشستم. لبخند مهربانی تقدیمش کردم و مشتاق گفتم : چه خوابی حاج...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 3
ولی اون مرد خیلی ریلکس بود. خیلی هم خوش رو و خوش برخورد بود. دستی به پشتم زد و گفت: بفرما اینم از ماشینت. با خیال راحت سوار شو برو. ولی نرفتم و گفتم: ببخشید شما کی هستین؟ اینجا که کسی نبود. با همون لبخند قشنگش گفت: تو فکر کن یه ناجی. سوار ماشینت شو برو سرکار. ولی خیلی اصرار داشتم که بدونم کیه، می...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 4
از فکر و خیال خارج شدم. حولهام را روی صندلی کنار بخاری گذاشتم. موهای خیس و مواجم را با کلیپس جمع کردم. روسری پشمی و ضخیمی سر کردم تا سرم یخ نکند. پله ها را دو تا یکی پایین رفتم.سینی چای به همراه کیک روی میز حاضر بود و مادرم طبق معمول ، در حال خواندن کتاب مورد علاقه اش بود .. "دیوان پروین" با ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 5
بین دو راهی گیر افتاده بودم. هم دوست داشتم رها شوم از زندگی تکراری و یکنواختم،و هم دوری از دوستانم برایم سخت بود. مادرم کمی فکر کرد و با دو دلی گفت : چی بگم والا. انشالله که خیره. پدر، قندی از قندان برداشت، طبق عادت، سر قند را به چایی زد و استکان را به دست گرفت. نیاز داشتم کمی با دوست صمیمی ام، ...
بروزرسانی در : ۱۷۴۱ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 6
- از نظر تو همین بغله. من دیگه با کی تو مدرسه شوخی کنم، درد و دل کنم. تو سر کله ی کی بزنم. با کی قهر و آشتی کنم. دق و دلیم رو سر کی خالی کنم. مسیر خونه تا مدرسه رو با کی برم. با شنیدن حرف هایش، اشک مهمان چشمانم شد. سعی کردم لرزش صدایم را کنترل کنم. - نازنین. چند ماه که بیشتر نمونده. ما سال دیگ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۸ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 7
با احساس خارش بینی ام، دستی به آن کشیدم و پلک گشودم. با دیدن تبسم، که درست بالای سرم جا خوش کرده بود، احساس دلتنگی بی امان دلم را چنگ زد. با شوق از جایم پریدم در آغوش خواهرانه اش. حرکتم آنقدر ناگهانی بود که کم مانده بود تعادلش را از دست بدهد و هردو با هم از تخت پرت شویم پایین. طولی نکشید...
بروزرسانی در : ۱۷۳۶ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 8
از نظر من، رابطه ای که در آن تعهد وجود نداشت، هیچ سود و ثمره ای درش نبود . دختر مثل گل رز است. زیبا و شکننده! پس هر دست ناحقی نباید آن را نوازش کند. من نیز گوهر وجودم را ارزشمند تر از آن می دانستم که خود را درگیر این مسائل کنم. بشکن بی موقع تبسم، درست در فاصله میلی متری با چشمانم، باعث شد به ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 9
آقا سعید تسبیحش را در دست چرخاند و گفت : تبسم جان، ما هم دلمون تنگ میشه. ولی خب کار حاجی اولویت داره دیگه.وقتی می دونی رفتنشون باعث پیشرفتشون میشه خب چرا نرن؟ تبسم با چهرهای غمگین و آویزان، آهی کشید و سکوت پیشه کرد. پدرم خیلی ناگهانی و با هیجان گفت : خب شما هم بیاین بریم. آقا سعید خندید و...
بروزرسانی در : ۱۷۲۷ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 10
ساعت حدودیازده بود که آقا سعید و تبسم، عزم رفتن کردند. بعد از رفتنشان، کمی سالن را مرتب کردم، ظرف های میوه و چای را شستم، سر پدر و مادرم را بوسیدم و با یک شب بخیر به اتاقم رفتم. آن روز اصلا وقت نکرده بودم درس بخوانم.لباس هایم را تعویض کردم و نشستم پای کتاب هایم. حدود سه چهار ساعتی بیوقفه درس...
بروزرسانی در : ۱۷۲۴ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 11
خوشبختانه، این بار مزاحم نشد و با تک چرخی که کنارمان زد، کم کم دور شد. فقط می خواست خودنمایی کند! نازنین طاقت نیاورد و با عصبانیت گفت : انشالله به سر خیابون نرسی . لبی گزیدم و گفتم : عه نازنین نفرین نکن. به طرفم برگشت. تقریبا داشت در کوچه فریاد می زد. - خب نمی بینی چقدر اذیت می کنه؟ از ترس...
بروزرسانی در : ۱۷۲۲ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 12
وقتی رسیدم، مادر مشغول صحبت با تلفن بود. از مکالمه و لحن صحبتش، فهمیدم با خاله ام صحبت می کند. اینکه باید تک تک فامیل تماس می گرفت و مو به مو سوال های تکراری رو پاسخ می داد واقعا کار خسته کننده ای بود. به مادرم سلام کردم و به اتاقم رفتم. مشغول تعویض لباس هایم بودم که تلفن به دست آمد و آرام گفت ...
بروزرسانی در : ۱۷۱۰ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 13
یک هفته مانند برق و باد گذشت. اصلا چیزی از روزهایم نمی فهمیدم، هر روزی که می گذشت، دل من بی تاب تر و بیتاب تر می شد. احساس گنجشکی را داشتم که قرار است به سرزمینی پر از شکارچی تیرکمان به دست سفر کند. هنوز نرفته، احساس غربت، امانم را بریده بود، یک روز بیشتر به رفتنمان نمانده بود، و دقیقا سومین شبی ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۸ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 14
برای روز بعد ساعت کوک کرده بودم، اما انگار دلم قبل از من ساعتش را تنظیم کرده بود. راس ساعت شش بلند شدم. قرار شد همراه نازنین به مدرسه بروم. یکی دو ساعتی بمانم و با دوستان و معلمان و معاونین خداحافظی کنم و برگردم که به دیدار مادر بزرگم برویم. حرف های مادر و اشک های دیشبم، دلم را آرام کرده بود. د...
بروزرسانی در : ۱۷۰۶ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 15
مادر و پدرم در ماشین منتظرم نشسته بودند. باری دیگر تبسم را بغل کردم و گونه اش را بوسیدم و از زیر قرآن رد شدم. با آقا سعید هم خداحافظی کردم و سوار شدم. وانت قبل از ما رفته بود. پدر و مادرم هم برای بار آخر با تبسم و آقا سعید خداحافظی کردند و بالاخره استارت سفر خورده شد. کمی که پیش رفتیم، آقا ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۶ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 16
مامان خانم : خب، حالا کی می خواید برید؟! پدر پشت گوشش را خاراند و گفت : انشاالله همین الان! اومدیم برای دست بوسی، و بعد مستقیم راهی به سمت تهران راهی شیم. مامان خانم برخاست و گفت : چند لحظه صبر کنید، یه چیزی برای تمنا گرفتم. لبخند زدم و تشکر کردم. مامان خانم به اتاقش رفت و دقایقی بعد، با د...
بروزرسانی در : ۱۶۹۴ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 17
با صدای مادرم چشم گشودم : ترنم مادر، رسیدیم. گیج و منگ، بلند شدم و نشستم. دستی به چشمانم کشیدم تا دیدم واضح شود. نگاهی به اطراف انداختم. چه زود رسیدیم! پدر داخل ماشین نبود. از سر و صداهایی که می آمد، فهمیدم مشغول خالی کردن صندوق عقب است. فوری روسری و چادرم را مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم. س...
بروزرسانی در : ۱۶۹۲ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 18
با خستگی، دست به کمر زدم.نگاهی به ساعت انداختم . 9 شب را نشان می داد. فکر کنم سه ساعتی می شد که مادر و پدرم در خواب ناز به سر می بردند. اتاقم را کامل، آنطور که باب میلم بود چیدم. با دیدن اتاق، خستگی از تنم در رفت. یاد نازنین افتادم. هنوز نیامده، دلتنگش شده بودم. گوشی ام را برداشتم و شماره اش را ...
بروزرسانی در : ۱۶۸۹ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 19
تقریبا یک ساعت و ربع در راه بودیم و این برای بار چندم، صدای اعتراض مادرم را بلند کرد. با همان لحن مهربان، اما سرزنشگرانه اش خطاب به پدرم می گفت : خب این همه مدرسه! چرا رفتی اونجا؟! ببین راه چقدر طولانیه! پدرم با حوصله گفت : خانم ترافیکه، واسه همین اینقدر طول کشید. اگه ترنم با تاکسی یا اتوبوس ...
بروزرسانی در : ۱۶۴۷ روز پیش
-
رمان ندیم - پارت 20
از ماشین پدرم پیاده شدم و یا علی گویان، به سمت مدرسه رفتم. فضای اطراف و دانش آموزانی که آنجا بودند، برایم غریب بود. احساس راحتی ای که در مدرسه ی سابقم داشتم را آنجا احساس نمی کردم. طبیعی بود! کم کم عادت می کردم.. *** اولین امتحان را با موفقیت پشت سر گذاشتم. تا قبل از قرار گرفتن برگه، روی م...
بروزرسانی در : ۱۶۴۵ روز پیش
- 1
- 2
