پارت هفده :

با صدای مادرم چشم گشودم : ترنم مادر، رسیدیم.
گیج و منگ، بلند شدم و نشستم. دستی به چشمانم کشیدم تا دیدم واضح شود. نگاهی به اطراف انداختم. چه زود رسیدیم!
پدر داخل ماشین نبود. از سر و صداهایی که می آمد، فهمیدم مشغول خالی کردن صندوق عقب است.
فوری روسری و چادرم را مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم.
ساک آخر را هم از صندوق برداشت. سریع پیشش رفتم و با اصرار، چمدان را از دستش گرفتم. نگاهی بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    1

    این پارت و پارت اول گفتین ترنم بقیش میگین تمنا

    ۵ سال پیش
  • رویا

    1

    نویسنده جان میشه توضیح بدین اسمش ترنم هست یا تمنا یه جا گفتین ترنم یه جا میگین تمنا دوتا اسم داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • L.D

    2

    نوچ این حجم از عاقل بودن تو ذهنم نمی گنجه 😐

    ۵ سال پیش
  • ح

    6

    عالی بود نویسنده ولی چرا عکس شخصیت هارونمیزاری تاالان این همه از رمان رفته هنوز عکس نذاشتید

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️