پارت هفده :

با صدای مادرم چشم گشودم : ترنم مادر، رسیدیم.
گیج و منگ، بلند شدم و نشستم. دستی به چشمانم کشیدم تا دیدم واضح شود. نگاهی به اطراف انداختم. چه زود رسیدیم!
پدر داخل ماشین نبود. از سر و صداهایی که می آمد، فهمیدم مشغول خالی کردن صندوق عقب است.
فوری روسری و چادرم را مرتب کردم و از ماشین پیاده شدم.
ساک آخر را هم از صندوق برداشت. سریع پیشش رفتم و با اصرار، چمدان را از دستش گرفتم. نگاهی ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رویا

    1

    این پارت و پارت اول گفتین ترنم بقیش میگین تمنا

    ۵ سال پیش
  • رویا

    1

    نویسنده جان میشه توضیح بدین اسمش ترنم هست یا تمنا یه جا گفتین ترنم یه جا میگین تمنا دوتا اسم داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • L.D

    2

    نوچ این حجم از عاقل بودن تو ذهنم نمی گنجه 😐

    ۵ سال پیش
  • ح

    6

    عالی بود نویسنده ولی چرا عکس شخصیت هارونمیزاری تاالان این همه از رمان رفته هنوز عکس نذاشتید

    ۵ سال پیش
کپی شد!