پارت بیست :


از ماشین پدرم پیاده شدم و یا علی گویان، به سمت مدرسه رفتم.
فضای اطراف و دانش آموزانی که آنجا بودند، برایم غریب بود.
احساس راحتی ای که در مدرسه ی سابقم داشتم را آنجا احساس نمی کردم.
طبیعی بود! کم کم عادت می کردم..
***
اولین امتحان را با موفقیت پشت سر گذاشتم. تا قبل از قرار گرفتن برگه، روی میز پیش رویم، استرس امانم را برید. اما همینکه نگاهی گذرا به سوالات انداختم،نفسی از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهرو

    12

    احساس خوبی ندارم این هم کلاسی مرموز و مشکوک بود امیدوارم ب راه بد نکشونتش البته احساس بدم ب خاطر تیپ و ظاهرش نیست رفتارش ی طوری بود بوی خوبی ب مشام نمیرسه اما داستان تازه شروع شد از اینجا🤔😬😧

    ۵ سال پیش
  • //

    0

    خدا کنه به راه بد بکشونه داستان یخورده هیجان بگیره ماام حرص بخوریم یکم، نکنه میخوای تا اخرش همینجوری همه چی خوش و خرم باشه و تر و تمیز باشه ، حوصلمون سر میره ها

    ۵ سال پیش
  • مهرو

    1

    ن بابا من نگفتم خوش وخرم پیش بره احساسی ک اون لحظه داشتم و گفتم اما خوب این راه بدم ک کشیده بشه تکراری ک مدتی بد بشه بعد خوب بشه و.....😐

    ۵ سال پیش
  • ---

    3

    اقا اینا خیلیی مودبنا ، اصلا عادت ندارم :)

    ۵ سال پیش
کپی شد!