پارت پنجم :

بین دو راهی گیر افتاده بودم. هم دوست داشتم رها شوم از زندگی تکراری و یکنواختم،و هم دوری از دوستانم برایم سخت بود.

مادرم کمی فکر کرد و با دو دلی گفت : چی بگم والا. انشالله که خیره. 

پدر، قندی از قندان برداشت، طبق عادت، سر قند را به چایی زد ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!